تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى
398
تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )
ثابت مستند است و به اعتبار نسبت متجددهاش مسند إليه براى حوادث متجدده مىباشد ، يعنى حوادث متجدده به نسبت متجددهء حركت مستند مىباشند . پس هر قطعه يا حدى از حركت ، شرط و مخصّص حدوث حادثى است كه در زمان خاصى واقع شده است . بنا بر اين : علت هر حادثى از شىء قديم - مانند عقل فعال بحول اللّه و قوته - و از شىء حادث كه آن قطعه يا آن حد از حركت است ، مركب مىباشد . چنان كه در متن گفتهايم كه همان گونه كه ثبات حركت به ثابت قديم بالزمان - مثل عقل يا قديم بالذات ، مانند واجب الوجودى كه منتهى إليه سلسلهء حاجات است - مرتبط است ، حدوث آن هم مربوط إليه براى حوادث كونيه مىباشد ، يعنى واسطه و رابطه بين متغيرات و ثابت است . و هنگامى كه به حدوث هر قطعهاى نقل كلام شود - چون بايد براى هر حادثى محدثى باشد - در نتيجه اشكال تخلف عود خواهد كرد و از آن جواب داده مىشود به اينكه : حدوث و تجدد ، ذاتى حركت است و ذاتى ، معلّل نيست ، پس جاعل ، اصل حركت را جعل نموده است و حركت را حركت قرار نداده است ، بلكه نحوهء وجود حركت اين است كه ذاتاً متصرم و متجدد است و اصل وجود به جاعل تعلق دارد ؛ زيرا گذشت كه جعل تركيبى بين شىء و ذات آن يا بين شىء و ذاتيات آن باطل است . صدر المتألهين در موضعى از اسفار بنا بر آنچه آن را تحقيق نموده است كه عبارت از حركت جوهريه و تجدد ذاتى است ، گفته است : « 1 » لازم است انتهاى حوادث به حادثى باشد كه ماهيت يا حقيقت آن ، عين حدوث و تجدد است ، مثل حركت كه حدوث در ماهيت آن خوابيده و تجدد در مفهوم آن هست ، يا مانند جسم و طبيعت كه عين حدوث و تجدد مىباشند ليكن طبايع منقطعة الوجود مثل زيد و عمرو و بكر كه عدم آنها در زمان سابق و حركت سابقه است به طبيعت ديگرى مسبوق مىباشند كه عبارت از طبيعت كل و طبيعت فلكيه است كه حافظ زمان آن طبايع است و براى اين
--> ( 1 ) - رجوع كنيد به : اسفار ، ج 2 ، ص 394 .