تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى

301

تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )

عين قدرت و قدرت عين علم است ، پس قدرت عين ذات است و چون مبدئيت او براى اشياء عين علم و علم عين مبدئيت است ، بنا بر اين ذات عين مبدئيت است و تفكيك مبدئيت از علم ، عين تفكيك ذات از ذات است . پس به هر چيزى علم تعلق بگيرد ، مبدئيت و قدرت نيز به او تعلق خواهد گرفت و اين وجودات عين علم فعلى حق است ؛ زيرا علم حق به ذات خود عين ذات است و اينكه علم ذات به ذات گفته مىشود به اين معنى كه ذاتى و علمى و منكشفى باشد نيست ، بلكه ذات همان حقيقت علم است و علم به ذات مستلزم علم به اشياء است ؛ چنان كه سابقاً از محقق طوسى نقل شد كه ذات علت تامهء اشياء است و علم به ذات مستلزم علم به اشياء است و چون ذات و علم يك حقيقت است ، پس معلومِ علم و اشياء در خارج يك حقيقت خواهند بود و هر چيزى كه متعلَّق علم باشد مبدئيت و قدرت و فاعليت هم به او متعلّق خواهد بود و مقدور عين معلوم خواهد بود . « 1 » بنا بر اين چون تمام اشياء از ذوات و اوصاف و افعال معلوم حق هستند ، همهء آنها مقدور حق نيز خواهند بود و چنان كه علم او به همهء موجودات احاطه دارد ، قدرت و مبدئيت او نيز به تمام موجودات محيط مىباشد . بعد از آنكه برهان بر مطلبى قائم شد و مقدمات آن درست بود ، ديگر معطّلى ندارد و تبعيت برهان لازم است و لو تمام عالم بر خلاف آن اتفاق داشته باشند و يا نصى كه سند آن هم صحيح است از نبى مرسل بر خلاف آن صادر شود و يا وحى منزل بر خلاف آن باشد . و الحاصل : اگر دليل قائم شد بر اينكه مبدأ عالم ، موجود صرف و واحد است و برهان آن را اثبات كرد ، اگر پيامبرى گفت خدا دوتاست ، بايد كلام او را تأويل نمود به اينكه مثلًا به خاطر مصلحتى آن را گفته است و الّا چنين پيامبرى مرسليت خود را تكذيب نموده است . و بالجمله : بايد نقطهء اساسى و اصلى را در دين كه ركن ركين و ستون تمام

--> ( 1 ) - رجوع كنيد به : شرح اشارات ، ج 3 ، ص 306 ؛ رسالهء فوائد ثمانيه ، ضمن نقد المحصل ، ص 517 .