تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى

174

تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )

ديگر علمى است كه معلولِ علمِ به ذات است و آن علم فعلى است . صاحب منظومه از اين دو علم به « علمه تعالى بالاشياء بالعقل البسيط » و « الاضافة الاشراقيه » تعبير آورده و سپس علم فعلى را مقدم داشته است . علم فعلى حق عبارت از نظام وجود از عقل اول تا مرتبهء هيولاى اولى است و اين علم است كه منفصل از ذات و غير متحد با ذات است . اگر بخواهيم كاملًا اين معنى براى ما روشن شود ، بايد علم انسان را تفتيش و تحقيق نماييم . انسان داراى دو علم است : يك علم در مرتبهء ذات كه آن عبارت از ملكهء بسيطهء متحدهء با نفس مجردهء بسيطهء انسانى است و در اين مرتبه تكثر راه ندارد . اين مرتبه به نحو ملكهء مجرده با ذات نفس متحد بوده و به اعتبار آن ملكهء متحدهء با نفس ، به شخص مىگويند : « انّه عالم » با اينكه هيچ يك از صور مفصّلهء قضايا در او نبوده ، بلكه نسبت به آنها ذهول و غفلت داشته و در حال نوم يا اشتغال به چيز ديگرى مىباشد كه در آن حال هم داراى اين ملكهء بسيطهء مجرده هست . اين علم متحد با نفس بوده و هيچ كثرتى ندارد و در عين حال كه با نفس متحد است ، نفس در بساطت و وحدت خود باقى است . علم ديگرى كه انسان واجد اوست ، علم تفصيلى است كه به اضافهء اشراقيه بوده و قضايا در آن مرتبه به نحو تفصيل از يكديگر ممتاز مىباشند و اين مرتبه از علم نفس ، عبارت از معاليل نفس است كه به خلاقيت نفس مخلوق مىباشند و تمام ملاك علم ، چنان كه سابقاً گذشت ، عبارت از حضور معلوم نزد عالم بوده و اشد مراتب حضور ، حضور معلول عند العله مىباشد ، البته در قضيهء علم به ذات ، اطلاق حضور تسامح است ؛ چون آنجا باب وحدت است . بالجمله : وقتى ملاك علم حضور بود ، هر چه حضور بيشتر باشد ، علم قوىتر بوده و عالم ، اعلم و معلوم ، معلوم‌تر مىشود و اشدّ مراتب حضور حضورِ معلول نزد علت است . و در حضور لازم نيست حاضرى و ذاتٌ ثبت له الحضور باشد تا حاضر به