تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى
11
تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )
كه بايد واسطه در بين باشد ، اما واسطه در عروض . مثلًا به جسم كه مىگوييم ابيض است ، حقيقةً و بالتأمّل ابيض نيست ، بلكه در نظر عرف ابيض است و در اصل ، حقيقت بياض است كه موجود شده است ، به طورى كه اگر ذات بياض مىتوانست به تمام حقيقت بدون اينكه فى الموضوع واقع شود ، تحقق پيدا كند ، مصداق بياض بوده و ابيض او بود ، و ليكن اكنون در موضوع واقع شده به گونهاى كه موضوع من ذاته اقتضاى بياض و سواد ندارد . و چون فرد حقيقى بياض ، وجود استقلالى ندارد به طفيل استقامت و پابرجايى موضوع ، ذات بياض حقيقةً وجود دارد . الّا اينكه غير متعمّقين گمان مىكنند كه جسم ابيض است در صورتى كه جسم ابيض نيست . ابيض ، بياضى است كه به جسم قائم است ، و لكن به واسطهء اتحاد وجودى بياض با جسم ، بياض واسطه در عروض شده ، بدون اينكه حقيقت جسم ابيض باشد ، بلكه به جسم به واسطهء معانقهء آن با بياض ، ابيض گويند . و همچنين است نورى كه از شمس آمده و سطوح اشياء را منور نموده است . منور واقعى نورى است كه بر سطوح افتاده و لكن بعد از تلبس سطوح به آن ، در انظار سطحى ، سطوح اجسام منور مىنمايد در صورتى كه در حقيقت آنها منور نبوده و نور است كه منور است ، پس به جهت تقييد اجسام به انوار ، اجسام را منور مىبينيم . چنان كه نورهايى كه صفحهء زمين را پُر كردهاند ، نمىتوانند از خود وجود نورى داشته باشند ؛ زيرا معلول هستند . پس گرچه مفهوم نور شامل اين انوار مىشود ، ولى بالذات و بدون علت شامل آنها نمىشود ، بلكه آنها به واسطهء علت توانستهاند واجد حقيقت وجوديهء نوريه باشند . پس آنها به جهت تعليليه ، مشمول مفهوم نور مىباشند . بعد از آنكه دو قسم از موجودات را ذكر نموديم كه مىتوانند تحت مفهوم وجود مندرج باشند و مفهوم هستى بر آنها به جهت تقييديه و به جهت تعليليه صدق نمايد ، اكنون مىگوييم : ممكن است مفهوم وجود يك فرد و مصداق ديگرى داشته باشد كه صدق مفهوم بر او به هيچ كدام از جهت تقييديه و جهت تعليليه نباشد ، سپس كلام در اثبات چنين فردى واقع مىشود .