تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى

322

تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )

هر چه به آخر افق طبيعت نزديك‌تر شود به عالم وراى طبيعت كه محيط بر عالم طبيعت است ، نزديك شده و عالم طبيعت پشت سرش مىماند و از آن اعراض و ادبار مىنمايد . اين است كه بناى طبيعت به تدريج خراب شده و قواى طبيعيه ضعيف مىشود ؛ چون نفس از اقبال به طبيعت گذشته و از طبيعت اعراض نموده و سفر عالم ديگرى را در پيش گرفته ، و كم كم از عالم طبيعت خارج مىشود و اين ضعف بنيه و ضعف قوا و تحليل بدن و پژمردگى تن و سفيدى پلك و ابرو و پريشانى مو و برچيده شدن طراوت چهره ، همه دليل خروج نفس از عالم طبيعت است كه ديگر نفس به اين طبيعت توجه نداشته و پيوسته علاقهء خود را از اين جسد كم و نظر و سايه‌اش را از روى آن جمع كرده و اشعهء كمال را به طرف بالا مىاندازد . اين است كه انوار و اشعات خود را از اين كاسهء چشم و سمع جمع نموده و هر چه در كمال جوهرى رو به بالا مىرود و خود را به طرف بالا مىكشد ، بدن ضعيف‌تر مىشود و بالاخره وقتى به اعلى مرتبهء طبيعت رسيد و افق طبيعت به سر آمد ، به افق تجرد وارد مىشود و اگر اين حد را سير نمود ، آن موت طبيعى اوست . و بالجمله : موت طبيعى قدم از آخرين نقطهء طبيعت برداشتن و پاى در اول مرتبهء تجرد خالص گذاشتن به حركت جوهريه است . و اين موت محتوم است كه قرآن شريف فرموده است : « فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ » « 1 » و نيز در احاديث شريفه ، آنجا كه موت به محتوم و اجل معلق تقسيم شده ، به آن اشاره فرموده‌اند . « 2 » و اين موت محتوم تأخر و تقدم پيدا نكرده و عدم تقدم و تأخر آن عقلى است ؛ زيرا اگر يك نقطه از اين حد مخصوص حركت تغيير نمايد ، محتوم نبوده و اگر يك نقطه جا مانده و بدون سير آن بخواهد به نقطهء بعدى برسد طفره بوده و طفره محال است . و بايد وراى افق طبيعت آخرين نقطهء افق طبيعت گشته تا اولين نقطه و

--> ( 1 ) - اعراف ( 7 ) : 34 . ( 2 ) - رجوع كنيد به : تفسير نور الثقلين ، ج 1 ، ص 703 - 704 .