تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى
304
تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )
« ما لأجله الحركه » است و گاهى هر دو غايت يكى است و گاهى جداى از هم است . و در مورد « ما إليه الحركه » حركت عضلات كه به مقتضاى طبيعت است هميشه به سوى غايت در تحرك است و حركت عضلات در اين غايت مثل حركت سنگ به مقتضاى طبيعت آن است . البته اين طور نيست كه سنگ محرك نداشته باشد و سنگ خودش طبعاً حركت داشته باشد ، بلكه آن هم بالاراده حركت دارد و اگر حدقهء چشم را قدرى بزرگ نموده و ما بيچارهها از خودبينى بگذريم - زيرا ما انسانها از غايت جهل فقط خود را ديده كه عضلات ما با اراده حركت دارد و به خاطر تنگى حدقهء چشم معرفت ، گمان مىكنيم كه فقط ما با اراده حركت مىكنيم - خواهيم فهميد كه چنين نيست ، بلكه كل ما فى الكون به ارادهء قويهء قاهرهء حقه در حركت هستند . اين سنگ را قوهء اراديهء مركزيهء خود به حركت درآورده است ؛ چنان كه آن قوهء مركزيه هم تحت قوهء بالاتر در حركت است و مركز خود نيز محرك داشته تا به ارادهء قويهء قاهرهء حقهء مركز المراكز و قوة القوى و علة العلل برسد . و بالجمله : سلسلهء نظام وجود به دست قدرت قاهرهء وجود كه عين اراده است قرار گرفته و اين عضلات به نقطهء حساس مغز وجود و فوق مراتب مرتبط بوده و به سوى « ما إليه الحركه » حركت مىنمايند و طبيعت به هيچ نحوى از خود اثر نداشته و اثرات طبايع در طول ارادهء قويهء عامل و فانى در تصرف اوست . و الحاصل : چنان كه سنگ در صورت نزول به طرف مركز ، « ما إليه الحركه » دارد ، عضلات ما نيز جماديهء طبيعيهء بوده و غايت آنها جز « ما إليه الحركه » نبوده و از آنها تخلف ندارد . ديگر نبايد از آنها غايت ديگرى ، يعنى غايت شوقيه و حبّيه ، مانند لقاء صديق را توقع داشت ؛ زيرا اين توقع مثل اين است كه از فاعل طبيعى ، فعل الهى توقع شود كه البته هر گز اين توقع صورت نمىپذيرد . چنان كه از گوش توقع ديدن و از زاغ تمناى آواز و از عقرب تقاضاى مهر و از بدگوهر تمناى لطف گردد . پس هر موضوعى را بايد از مقتضيات خود آن متمنى شد ؛