إسحاق بن ابراهيم بن أبي الرشيد بن غانم الطائي السجاسي الفارسي
پيشگفتار 61
فرائد السلوك في فضائل الملوك ( فارسى )
چونست آن حكايت . گفت آوردهاند كى شيرى كى گاو ماهى از نهيب پنجهء او در زمين نفس نيارستى زذ و شير آسمان از صولت چنگال او در مرغزار فلك گام نيارستى نهاذ . مرغ از هيبت او بالاى بيشه نيارستى پريذ و پيل از دهشت او پيرامن صحرا نيارستى گرديذ . . . در بيشه مقام داشت و در وادى متمكن بوذ و گرگى و روباهى از جملهء مرتبان خدمت و خاصگيان حضرت او بوذند روزى شير را تماشاى شكار آرزو كرد و بنشاط صيد مايل شذ گرگ و روباه در صحبت او روانه شذند و در خدمت ركاب او برفتند . شير گفت هريك در طلب صيد بگوشهءى بيرون رويم و موضوع اجتماع ما با آنچ از شكار حاصل شذه باشذ بفلان بيشه بوذ . مثال را امتثال نموذند و فرمان را ارتسام واجب داشتند و هريكى به طرفى روى نهادند و از جانبى برفتند چون زمانى چند برآمذ بهم جمع شذند و بموضع معهود آمذند . شير خرگورى شكسته بوذ و گرگ آهوئى صيد كرده و روباه خرگوشى گرفته چون جمله جمع كردند شير گرگ را گفت بيا اين صيدها را قسمت كن . گرگ گفت قسمت راستست و نصيب هريك مفروز . خرگور ملك را و آهو مرا و خرگوش روباه را شير ازين قسمت در خشم شذ پنجهء بزد و سر گرگ از تن برگرفت و پيش بنهاذ و در ميان كينه و خشم روباه را گفت بيا تو قسمت كن . روباه گفت خرگور را ملك راتب چاشت سازذ و آهو راتب شام و بخرگوش حالى را تنقلى ميفرمايذ شير گفت قسمتى بذين زيبائى از كى آموختى . گفت از آن سر كى در پيش تخت ملك نهاذه است . اكنون اى بهروز من نيز اين فرهختگى و ادب از آن درختها آموختم كى از براى صلب ياران من نصب كرده بوذند » ص 229 تا 231 اين مثل هم در ضمن حكايات مجموعهء نفحة اليمن به صورت زير آمده و بيگمان مآخذ اين دو مثل يكى است . « قيل اصطحب اسد و ثعلب و ذئب . فخرجوا يصيدون فصادوا حمارا و ظبيا و ارنبا فقال الاسد للذئب قسم بيننا . فقال الحمار لك و الارنب للثعلب و الظبى لى فخلبه الاسد فاخرج عينه فقال الثعلب قاتله الله ما اجهله بالقسم . فقال الاسد هات انت يا ابا معاويه فاقسم فقال يا ابا الحارث الامر اوضح من ذلك . الحمار لغدائك و الظبى لعشائك و تخلل بالارنب فيما بين ذلك فقال الاسد قاتلك الله ما اقضاك من اين تعلمت هذا قال من عين الذئب . » 90 امثال داستانى به زبان عربى هم گهگاه در فرائد السلوك مستعمل است اما در مقايسه با داستانهاى فارسى حكم النادر كالمعدوم دارد : « بهروز گفت قدر اين نعمت من ندانم كه دانذ و قيمت اين غنيمت من نشناسم كه شناسذ . اما اعتراض شما بر من همچنانست كى اعتراض ديوار بر ميخ . گفتند چونست آن حكايت . گفت خواندم در كتابى كى وقتى شخصى از براى آويختن انگور ميخى در ديوارى مىكوفت و از آنجهت كى ديوار از خشت و گل در غايت سختى بود و اجزاى او از سنگ و ريگ در نهايت محكمى . مرد بقوتى هرچ تمامتر بر ميخ تعنيفى ميكرد و بسنگى محكم سر ميخ را ضربى مولم ميرسانيذ چنانك ديوار از آن تشديد و تعنيف شكافته مىشذ و رخنه مىپذيرفت . ديوار بر زبان حال ميخ را گفت يا وتد لم تشقنى قال سل ممن