إسحاق بن ابراهيم بن أبي الرشيد بن غانم الطائي السجاسي الفارسي

پيشگفتار 56

فرائد السلوك في فضائل الملوك ( فارسى )

حسد آنجا كى آتش افروزذ * خرمن عقل و عافيت سوزذ » ص 234 « بهروز گفت با سر آن اعمال پسنديده ! خواهى شذ و مصاحبت آن دوستان گزيذه اختيار خواهى كرد گفتم امسال شوى به ز پار * رو كى همان احمد پارينهءى » ص 243 « اين نوع قتل در حق ما احياء مطلقست و اين جنس موت ما را حيات ابد از زمرهء زندگان كنونيم * كاندر غم عشق يار مرديم » ص 248 « از كمال لذت معرفت بارى و تربيت موجودات و مناجات ملائكه بهره‌ى ندارند و تو از آن طايفه اصلى معظمى . عيش با عامه در بهشت آباذ * مرگ باشذ كى مرگ عامى باذ » ص 249 « و تا تيغ و بازو با منست از هيچ آفريده نينديشم و از هيچ‌كس بيم و هراس در دل نگيرم . مرا آن تيغ و آن بازو بجايست * كى از روى زمين دشمن ربايست » ص 250 « بدانست كى مقصود شير چيست . از آن جهت كى شاهد حال بوذ و در ميان واقعه . در پيش تو حال خويش چون گويم * تو خود ز ميان كار مىآئى » ص 262 « اگر از من بىادبئى در وجود آمذ معذور دارى كى غريبم و گمراه . نشناختمت ز روى معنى * عيبم مكن الغريب اعمى » ص 269 « بر آن كنگره نشست . نشستن همان بوذ و در مخالب شاهين جان دادن همان و پندارى اين مثل براى آن زده اندكى . هر آنكو زاغ باشد رهنمايش * بگورستان بوذ همواره جايش » ص 271 « از براى معاشرت يار و ملازمت ديار از تحصيل علوم بازمانم . عمر خويش ضايع كرده باشم و سنگ در كاسهء نام و ننگ نفس خوذ انداخته . عمر امسال پار ضايع كرد * انك در بند يار ماند و ديار » ص 275 « دستى كى در گردن من چون زه گريبان محكم كرده بدامن ديگرى دراز كنى . رو رو كى مرا نشائى اى هر جائى * ديگر تو بديوان دلم درنائى » ص 327