إسحاق بن ابراهيم بن أبي الرشيد بن غانم الطائي السجاسي الفارسي

پيشگفتار 22

فرائد السلوك في فضائل الملوك ( فارسى )

بدفال‌تر و زندگيش پردردسرتر بود و چون روزگار مصنف كتاب « فرائد السلوك » برخى در ايام پادشاهى اتابك ازبك سپرى شده و كتاب خود را نيز بنام وى كرده است ؛ ميتوان در تحليل اوضاع تاريخى آن زمان بگفته‌هاى وى استناد جست . اين پادشاه چون بر چهار بالش حكمرانى تكيه زد و رايت سلطنت برافراشت زمانه دستخوش فتنه و آشوب بود . در آغاز با منازعان زمامدارى دچار آمد . « چون نوبت پاذشاهى بذو رسيذ و مدت ايالت عالم بذو انتقال كرد جهان از دل عاشقان مضطرب‌تر بوذ و عالم از زلف معشوقان شوريذه‌تر . اراذل دست تعدى بستر كريمه ملك دراز كرده و لئام پاى تملك در صميم حرم دولت نهاذه . گيتى نقاب ظلمت از ظلم ناسپاسان در روى كشيده و مملكت از جور ناحق‌شناسان انگشت حيرت بدندان گزيده . . . . . كسانى كى آلت و عدت پادشاهى نداشتند و فروهيبت سلطنت با ايشان نبوذ و ورج و شكوه شهريارى گرد ايشان نميگشت و فروخورهء كيانى سايه بر سر ايشان نينداخته بود ميخواستند تا بتهور و تجبر بر ملك اكاسره عالم ، مالك شوند و بشعبذه و نيرنگ بر تخت كيان ايران نشينند . . . » - ص 66 و چون پادشاهى يافت از آسيب پادشاهان خوارزمشاهى دور نماند و پيوسته با ايشان در ستيز و جدال بود . « پس از شكست اتابك سعد از محمد خوارزمشاه . . . . اتابك اوزبك كه از آذربايجان بهوس ملك عراق به همدان آمده بود منهزم گشت لشكريان خواستند تا بر عقب او برانند ، سلطان گفت در يكسال دو پادشاه بزرگ گرفتن بفال ندارند او را راه دهند تا برود . اتابك اوزبك بسلامت بآذربايجان رسيد و سكه و خطبه بنام سلطان كرد و رسولان باتحف و هدايا به خدمت سلطان فرستاد . . . » 63 درين گيرو دار با بلاى عظيم حملهء مغول به تبريز گرفتار آمد و براى حفظ حكومت و خانمان و مردم شهر تن به مصالحه درداد و با اين كار شهر تبريز را از خرابى و كشتار و تاراج نگاه داشت « . . . چون به تبريز رسيد حاكم آنجا اتابك ازبك پسر جهان - پهلوان ، پنهان شد و كس فرستاد و طلب صلح كرد و مال و چهارپاى بسيار فرستاد . به مصالحت مراجعت نمودند » 64 مىگويند درين مصالحه جمعى از مسلمانان بدست ازبك كشته و سر ايشان براى چنگيز فرستاده شده بود . 65 به اين ترتيب خشم و كينهء خوارزمشاه را برانگيخت و چون جلال الدين خوارزمشاه بعد از مرگ پدر ، در جنگهائى پىدرپى ، لشكر و سازوبرگ خويش از دست بداد و به هندوستان گريخت و از آنجا با لشكرى اندك و سازوبرگى ناچيز عزم ايران كرد . پس از جنگ و گريزهائى با لشكريان مغول و گشودن برخى از شهرها ، به آذربايجان آمد و به عزم جنگ با اتابك ازبك به تبريز شتافت اما چون خبر به اتابك ازبك رسيد يك‌تنه به قلعهء النجق گريخت و ياران و كسان بىپناه خويش را در آن شهر رها كرد . چون جلال الدين به شهر تبريز رسيد همسر اتابك ازبك دختر طغرل از باروى شهر وى را نظاره مىكرد . بر وى عاشق گشت . به آسانى عهد زناشوئى به زير پا نهاد و با جلال الدين عقد مناكحت محكم كرد و چون جلال الدين به شهر درآمد مردم به تهنيت برخاستند و مقدم وى و نوكدخدائيش را