الفيض الكاشاني

اللئالي 65

مجموعة رسائل

پس مآل همه به رحمت سابقه باشد ؛ « وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ » « 1 » . پيشهء أول كجا از دل رود * مهر أول كي ز دل بيرون شود ؟ در سفر گر روم بين يا ختن * از دل تو كي رود حب الوطن ؟ ما هم از مستان اين مى بوده‌ايم * عاشقان درگه وى بوده‌ايم ناف ما بر مهر أو ببريده‌اند * عشق أو در جان ما كاريده‌اند روز نيكو ديده‌ايم از روزگار * آب رحمت خورده‌ايم اندر بهار نى كه ما را دست فضلش كاشته است * از عدم ما را نه أو برداشته است اى بسا كز وى نوازش ديده‌ايم * در گلستان رضا گرديده‌ايم بر سر ما دست رحمت مىنهاد * چشمهاى لطف از ما مىگشاد وقت طفلىام كه بودم شير جو * گاهوارم را كه جنبانيد ؟ أو از كه خوردم شير غير شير أو * كه مرا پرورد جز تدبير أو ؟ خوى كان با شير رفت اندر وجود * كي توان آن را ز مردم وا گشود ؟ گر عتابى كرد درياى كرم * بسته كي كردند درهاى كرم ؟ أصل نقدش داد ولطف وبخشش است * قهر بر وى چون غبارى از غش است از براي لطف عالم را بساخت * دزها را آفتاب أو نواخت فرقت از قهرش اگر آبستن است * بهر قدر وصل أو دانستن است تا دهد جان را فراقش گوشمال * جان بداند قدر أيام وصال گفت پيغامبر كه حق فرموده است * قصد من از خلق احسان بوده است آفريدم تا ز من سودى كنند * تا ز شهدم دست آلودى كنند نه براي آن كه من سودى كنم * وز برهنه من قبايى بر كنم چند روزى كه ز پيشم رانده است * چشم من در روى خوبش مانده است

--> ( 1 ) - الأعراف : 156 .