أبو علي سينا

مقدمهء مصحح 18

كنوز المعزمين ( فارسى )

الف : در سر گذشت شيخ بقلم شاگردش ابو عبيد عبد الواحد جوزجانى كه مفصّل‌ترين و معتبرترين شرح حال مشتمل بر فهرست مؤلّفات اوست ، و همچنين در ساير كتب تراجم قبل از قرن 9 - 10 مثل تتمّهء صوان الحكمه و طبقات الاطباء و غيره در جزو تأليفات شيخ از اين كتاب نام نبرده‌اند . ب : انشاء كتاب كهنگى و اسلوب نثر فارسى زمان شيخ يعنى اواخر قرن چهارم و اوائل قرن پنجم را ندارد . ج : موضوع كتاب و مطالب مندرجهء آن با مشرب فلاسفهء مشّائى و افكار برهانى شيخ ظاهرا سازگار نيست . عمده اشكالى كه در اين مورد بخاطر ميگذرد همين سه چيز است كه در سطور سابق نيز بدان اشاره كرديم . - و چون اطلاق لفظ دليل اصطلاحا بر اين گونه شبهات روا نيست عنوان ادلّهء انكار نيز بدان نداديم . امّا شبههء اوّل به هيچ وجه دليل بر عدم انتساب نتواند بود ، به اين دليل كه عدم دليل را دليل بر عدم مطلق نتوان دانست ، چنان كه عدم وجدان را دليل بر عدم وجود نبايد شمرد . و اگر قضيّهء اصل عدم و « عدم الدّليل دليل على العدم » از مباحث اصول متأخّران « 1 » به گوش شما خورده است ، بايد بدانيد كه اوّلا معنى

--> ( 1 ) اوّلا لفظ ( اصول ) در قديم اصطلاحى بود مرادف علم كلام ، و اصولى غالبا بر عالم متكلّم اطلاق مىشد . سمعانى در كتاب انساب مىنويسد « الاصولى بضم الالف و الصّاد هذه النسبة الى الاصول و انّما يقال هذه اللفظة لعلم الكلام و لمن يعرف هذا النّوع من العلم » - و ثانيا در ابتدا عبارت بود از قواعد فقه كه در مقدّمهء كتب فقه مىنوشتند و در مدتى قليل ياد مىگرفتند و به خود متون فقه مىپرداختند . - امّا متأخران آن را علمى مستقل كردند كه تحصيل دوره‌اش يك عمر طول مىكشيد و مجالى براى خود فقه و ديگر علوم مفيد باقى نمىگذاشت !