سيد على تهرانى

34

ز مهر افروخته ( فارسى )

8 . يك‌بار علّامه - رحمة اللّه عليه - گفتند : « فلان كس از شما انتقاد كرده است . » علّامه فرمود : « من كه رسواى جهانم ! عيب من يكى - دو تا نيست ؛ خوب اين هم رويش » . « 1 » 9 . استاد امجد : مرحوم استاد ، هيچ نامهء نام‌ونشان‌دارى را بىپاسخ نمىگذاشتند . حتى اگر حامل ناسزا به ايشان بود ، جوابى كريمانه به آن مىدادند . شخصى كه ايشان را با سخنانش آزار مىداد و با علّامه دشمنى مىكرد ، در مجامع ، مورد احترام استاد بود و استاد به او مىفرمود : « به حرم كه مىروم ، اول براى شما دعا مىكنم ! » هيچ‌كس نمىتوانست علّامه را خشمگين كند . به طور خلاصه مىتوان گفت : « علّامه ، له شده بود » . [ يعنى ديگر هيچ چيز از ايشان باقى نمانده بود . ] با آن‌كه آن اندازه نسبت به فرصت و وقت حسّاس بود ( تا حدى كه مثلا پس از نگارش مطالب ، نقطه‌گذارى مىكرد تا چند ثانيه وقت كمترى صرف شود ) ، امّا اگر طلبه‌اى كوچك با ايشان سخن مىگفت ، تا پايان كلامش گوش مىداد و من در عمرم كسى را چنين نديدم . نقل شده است كه تعبيرشان از خود ، « من بنده » و « حقير » بود . از هيچ عالمى به اندازهء ايشان « نمىدانم » نشنيده‌ام ! يك‌بار با ماجراجويى هفت ساعت بحث كرد تا سرانجام او را محكوم و قانع كرد و آن شخص پس از شهادت به توحيد و نبوّت ، گفت : « و شهادت مىدهم كه تو ، ولىّ خدايى ! » از آية اللّه مرندى نقل شد كه « ذكر يونسى » ايشان ، پنج ساعت به درازا مىكشيد . مرحوم علّامه مىفرمود : « سخت‌ترين حالات و اوقات بنده ، فاصله‌ى ميان تطهير و وضو ساختنم است . » هنگام خنده - گرچه تبسّم بود - دستشان را مقابل دهانشان مىگرفتند و هنگام گريستن بر اهل بيت عليهم السّلام مىديدم كه دانه‌هاى درشت اشك از چشمهء چشمشان مىجوشيد . 10 . حضرت آية اللّه جوادى : علّامه طباطبائى - رضوان اللّه عليه - عاطفى بودند . . .

--> ( 1 ) . اسوهء پارسايان ، ص 114 .