الشيخ محمد باقر الشريعتي الأصفهاني

33

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )

دربارهء ذات و صفات و اسماء حق ، در شرق و در غرب از طرف فلاسفه ، عرفا ، متكلمين بحث‌هاى استدلالى فراوان با سبك‌هاى گوناگون به‌عمل آمده است ، ولى در متون اسلامى يك سبك كاملًا ابتكارى و بىسابقه عنوان شده است و هم مسائلى طرح شده است كه در جهان علم ، بىسابقه است . مسائلى كه در بالا برشمرديم غالباً از اين نوع مسائل است . به‌علاوه سبك و روش استدلال با آن‌چه پيش از اسلام بوده متفاوت است . در دورهء اسلام نيز سبك امثال فارابى و بوعلى و ابن‌رشد و خواجه نصيرالدين كه بيشتر يونانى است با سبك و روش صدر المتألهين كه سرشار است از الهامات قرآن و نهج البلاغه و كلمات ائمهء اطهار ، متفاوت است . محور استدلال‌هاى امثال فارابى و بوعلى در مباحث مربوط به ذات و صفات و ساير شؤون حق از وحدت و بساطت و غناى ذاتى و علم و قدرت و مشيّت و غيره ، « وجوب وجود » است يعنى همه‌چيز از وجوبِ وجود ، استنتاج مىشود و خود وجوبِ وجود ، از يك طريق غيرمستقيم يعنى از يك نوع « برهان انّى » اثبات مىگردد ، از اين راه اثبات مىگردد كه بدون فرض واجب‌الوجود ، وجود ممكنات غيرقابل توجيه است . در اين راه ، ذهن هرگز به ملاك وجوبِ وجود دست نمىيابد . با اين معنا كه چرا واجب الوجود غنى بالذات است چرا بسيط است و مركب نمىباشد ، بايد از طريق استدلال عقلى محض به‌دليل عدم تركيب و بساطت راه يافت . ولى در متون اسلامى بر چيزى ديگر غير از وجوب وجود تكيه شده است و آن همان چيزى است كه ملاك وجوب وجود است يعنى اطلاق و لاحدّى و بىمرزى ذات حق ، يعنى خداوند وجود مطلق علم بىنهايت و قدرت بىانتهاست و هرگونه محدوديتى در ناحيه ذات و صفات حق متعال وجود ندارد چراكه محدوديت با هستى مطلق سازگار نمىباشد وانگهى هر مركبى نيازمند اجزاى خويش است و البته اين مطلب خود مبتنى بر اصل ديگرى است كه اكنون مجال بحث در آن نيست . در مباحث آتى مطرح خواهد شد .