الشيخ محمد باقر الشريعتي الأصفهاني

106

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )

ولى ممكن است كه شبهه به اين صورت تقرير شود كه هرچند شرور و بدىها از نيستىها برمىخيزد ولى چرا عالم طورى آفريده نشد كه به جاى نيستىها ، هستىها و به جاى فقدانات ، كمالات بوده باشد ؟ اشكال اين نيست كه چرا مبدأ جهان ، بدىها را آفريد ؟ اشكال اين است كه چرا خلأ حاصل از نيستىها را با خلقت و آفرينش خوب‌ها و خوبىها پر نكرد ؟ پس اشكال در آفريدن بدىها نيست كه گفته شود عدمى هستند ، اشكال در نيافريدن خوبىها به جاى اين بدىهاست : چرا به جاى مرگ ، حيات دائم و به جاى فقر و ناتوانى ، ثروت و قوّت و به جاى زشتى ، زيبايى و به جاى مصيبت‌ها و رنج‌ها و دردها ، خوشىها و لذت‌ها و به جاى نابرابرىها ، برابرىها را نيافريد ؟ بديهى است كه عدمى بودن شرور براى پاسخ به اين شبهه كافى نيست . اين‌جاست كه بايد وارد مرحلهء دوم مطلب خود بشويم يعنى تفكيك‌ناپذيرى شرور از خيرات و غلبهء جانب خيرات بر شرور . منشأ شرور ، و به عبارت ديگر منشأ اين خلأها و فقدانات و نقصانات ، يا عدم قابليت ماده براى پذيرش كمال خاص است و يا قابليت ماده براى تضاد است . اين‌دو خاصيت از ماده تفكيك‌ناپذير است هم‌چنان‌كه تضاد ميان صور حقايق عالم طبيعت از لوازم وجود و هستى آن‌هاست و لازمهء اين نحوه از وجود است . وجود و هستى در مراتب نزول خود طبعاً با نقصانات و فقداناتى توأم مىگردد . هر مرتبهء از وجود ملازم است با فقدان خاص . هريك از مواد و صور اين عالم نيز خواه ناخواه داراى درجه‌اى از فقدان است . اين يك توهّم است كه ماده باشد ولى قابليت قبول تضاد و تزاحم نداشته باشد ، و يا ماده باشد و در هر شرايطى قابليت هر صورتى را داشته باشد ؛ هم‌چنان‌كه يك توهم محض است كه حقايق و صور عالم ، وجود داشته باشند ولى ميان آن‌ها تضاد و تزاحم وجود نداشته باشد . لازمهء هستى طبيعت مادى ، يك سلسله نقصانات و فقدانات و