محمد حسين آخوندى

24

در سايه سار حكمت ، شرح و توضيح بدايه الحكمه ( فارسى )

است . تفكر نيز مىتواند در امور مختلفى صورت پذيرد كه ارزش‌هاى يكسانى ندارند . سؤال‌هاى بشر به دليل مبنا بودن ، و به سعادت و شقاوت بشر وابسته بودن و ديگر ويژگىها مىتوانند مراتب مختلف و درجه‌هاى گوناگون داشته باشند ، و سؤال‌هاى فلسفى بنيادىترين سؤال‌ها و اساسىترين آن‌ها هستند ، زيرا جهان‌بينى و معناى زندگى و شناخت مبدأ و معاد بشر بدان وابسته است ، و تفكر در عالىترين سؤال‌ها و اساسىترين آن‌ها ، بهترين طريق براى شكوفا شدن اين نعمت خدادادى است . [ 1 ]

--> [ 1 ] - شهيد مطهرى در باب پاره‌اى از اين فوايد چنين مىگويد : « چنان‌كه در خاتمه همين مقاله گفته خواهد شد « فلسفه » در نقطه مقابل « سفسطه » قرار دارد و چون سوفسطايى منكر واقعيت خارج از ظرف ذهن است و تمام ادراكات و مفاهيم ذهنى را انديشه خالى مىداند ، در نظر وى « حقيقت » يعنى ادراك مطابق با واقع ، معنا ندارد ، اما فيلسوف به واقعيت‌هاى خارج از ظرف ذهن اذعان دارد و پاره‌اى از ادراكات را به عنوان حقايق و ادراكات مطابق با واقع مىپذيرد ، و از طرف ديگر به وجود برخى از ادراكات كه با واقع مطابقت ندارند ( اعتباريات و وهميات ) نيز اذعان دارد ، لهذا مجموع ادراكات و مفاهيم ذهنى ، در نظر فيلسوف سه دسته مهم را تشكيل مىدهند : 1 . « حقايق » يعنى مفاهيمى كه در خارج مصداق واقعى دارند ؛ 2 . « اعتباريات » يعنى مفاهيمى كه در خارج مصداق واقعى ندارند ، لكن عقل براى آن‌ها مصداق اعتبار مىكند ( مثل مجموعه افراد كه وجود اعتبارى دارند و تك‌تك افراد كه وجود حقيقى دارند ) « * » ؛ 3 . « وهميات » يعنى ادراكاتى كه هيچ‌گونه مصداقى در خارج ندارند و باطل محض مىباشند ، مثل غول و سيمرغ و شانس و امثال آن‌ها . ( ( هامش : ( * ) البته مثال شهيد مطهرى جاى تأمل و دقت دارد ( نگارنده ) . ) ) فلسفه سعى مىكند با ميزان‌هاى دقيق خود ، امور حقيقى را از دو دسته ديگر جدا سازد » ( مجموعه آثار ج 6 ، 58 - 57 ) و در مواردى نيز چنين مىفرمايد : « يك مسلك و يك فلسفه زندگى ، خواه‌ناخواه بر نوعى اعتقاد و بينش و ارزيابى درباره هستى و بر يك نوع تفسير و تحليل از جهان مبتنى است . نوع برداشت و طرز تفكرى كه يك مكتب درباره جهان و هستى عرضه مىدارد ، زيرساز و تكيه‌گاه فكرى آن مكتب به شمار مىرود . اين زيرساز و تكيه‌گاه اصطلاحا « جهان‌بينى » ناميده مىشود . همه دين‌ها و آيين‌ها و همه مكتب‌ها و فلسفه‌هاى اجتماعى ، متكى بر نوعى جهان‌بينى بوده است . ملزوماتى كه يك مكتب عرضه مىدارد و به تعقيب آن‌ها دعوت مىكند و راه و روش‌هايى كه تعيين مىكند و بايد و نبايدهايى كه انشا مىكند و مسئوليت‌هايى كه به وجود مىآورد ، همه به منزله نتايج لازم و ضرورى جهان‌بينىاى است كه عرضه داشته است . حكما ، حكمت را تقسيم مىكنند به حكمت عملى و حكمت نظرى . « حكمت نظرى » دريافت هستى است آن‌چنان‌كه هست ، و « حكمت عملى » دريافت خط مشى زندگى است آن‌چنان‌كه بايد . اين‌چنين « بايد » ها نتيجه منطقى آن‌چنان « هست » هاست ، بالأخص آن‌چنان « هست » هايى كه فلسفه اولى و حكمت ما بعد الطبيعى عهده‌دار بيان آن است » . ( مجموعه آثار ج 2 ، ص 75 - 76 ) . و در مواردى دربارهء فرق جهان‌بينى علمى و فلسفى مىفرمايد : « هرچند جهان‌بينى فلسفى دقت و مشخص بودن جهان‌بينى علمى را ندارد ( چون جهان‌بينى علمى به موارد جزئى و اعضاى اندام جهان مىپردازد ) در