على ربانى گلپايگانى
31
ايضاح الحكمه ترجمه و شرح بداية الحكمه ( فارسى )
( موضوع ) بحث مىشود ، « موجود بما هو موجود » است و غايت حكمت الهى « شناختن موجودات بر وجه ( به گونهء ) كلى « 1 » و تمييز دادن موجودات از آنچه كه موجود حقيقى نيست » مىباشد . توضيح مطلب ياد شده اين است كه انسان از درون وجود ( وجدان ) خود مىيابد كه براى نفس ( هستى ) او حقيقت و واقعيتى « 2 » است و نيز مىيابد كه در وراء هستى او ( عالم وجود ) حقيقت و واقعيتى است « 3 » و همچنين مىيابد كه او مىتواند آن واقعيت و حقيقت وراء خود را درك كند « 4 » ، پس بر أساس همين درك وجدانى شيئى از اشياء را طلب نمىكند و به سوى آن توجه نمىكند مگر از اين جهت كه آن چيز ( حقيقت خارجى دارد ) و همان شيء است در خارج و به حسب واقع ، و از چيزى فرار نكرده و روى برنمىتابد مگر براى اينكه آن چيز ( واقعيت خارجى دارد و ) حقيقتا همان چيز است ( نه صرف توهم و پندار ) بنابراين كودكى كه پستان ( شير ) را طلب مىكند همانا طلب مىكند آنچه را كه به حسب واقع پستان و شير است ، نه آنچه را كه به لحاظ توهم و گمان ( حسبان ) پستان و شير مىباشد ، و انسانى كه از درنده
--> - فلسفهء اولى را از ساير علوم ممتاز مىسازد ، زيرا علوم ديگر نيز از احوال موجود بحث مىكنند نه معدوم ، لكن از موجود بر وجه كلى ( موجود مطلق ) بحث نمىكنند ، بلكه از موجود خاص بحث مىكنند ، مانند عدد كه موضوع علم حساب و رياضى است ، و كم متصل كه موضوع علم هندسه است . و روان انسان كه موضوع علم روانشناسى است و هكذا . ( 1 ) آنچه بر عهده فلسفه است بيان معيارهاى كلى براى بازشناسى حقايق از موهومات است ، نه بيان همهء خواص و احكام وجودى پديدهها و موجودات ، اينگونه مباحث ، وظيفهء ساير رشتههاى علمى است . ( 2 ) يعنى از سوفسطائيانى نيست كه به طور كلى واقعيت هستى را انكار كرده و حتى براى هستى خود هم واقعيتى قائل نيستند . ( 3 ) بر خلاف كسانى كه واقعيت را منحصر به هستى خود دانسته و به واقعيت ديگرى وراء خود اعتقاد ندارند . ( 4 ) نقطة مقابل ايدهآليستهايى كه به واقعيت وراء خود اعتراف دارند ، لكن معتقدند كه انسان راهى براى درك آنها ندارد . در آينده ( در مرحله يازدهم ، فصل هشتم ) درباره اين سه گروه و آراء آنان بحث خواهد شد ، طالبان مىتوانند به اصول فلسفه ج 1 مقالهء ( 2 ) رجوع نمايند .