على ربانى گلپايگانى
169
ايضاح الحكمه ترجمه و شرح بداية الحكمه ( فارسى )
وجود ، بنفس ذاته مىباشد و به انضمام وجود ديگرى به آن نياز نيست ، همانگونه كه « ابيض » هم بر « بياض » حمل مىشود و هم بر « جسم » . ولى حمل آن بر بياض ، به ضميمه شدن « بياض » ديگرى به آن نياز ندارد . لكن حمل آن بر جسم متوقف بر انضمام بياض به « جسم » است . 2 - كلى طبيعى ، يكى ديگر از امورى است كه نه موجود است و نه معدوم . اما موجود نيست زيرا اگر موجود باشد ديگر كلى نخواهد بود ، آنچه موجود است جزئى و متشخص است ، و اما معدوم نيست زيرا كلى طبيعى ( مانند انسان ) جزء افراد و مصاديق خود مىباشد ، هريك از افراد ، مركب است از « كليت » و « تشخص » و اگر كلى معدوم باشد ، فرد موجود از آن كلى متقوم به امر معدوم خواهد بود ، و تقوم موجود به معدوم محال است . پاسخ اين است كه كلى طبيعى موجود است ( در مرحله پنجم ، فصل ( 1 ) در اينباره بحث خواهد شد ) ، ولى ظرف وجود آن گاهى ذهن است و گاهى خارج ، در خارج موجود است ، ولى نه به وصف كليت ، ولى در ذهن موجود است و به وصف كليت ، و اصولا مقصود از كلى طبيعى طبيعت و ماهيتى است كه هرگاه در ذهن موجود گردد ، متصف به كليت مىگردد ، نه اينكه در خارج به وصف كليت تحقق داشته باشد ، بنابراين منشاء اشكال تصور نادرست از « كلى طبيعى » است « 1 » . 3 - صفات انتزاعى : از موارد ديگر ، صفات انتزاعى مانند : عالميت و قادريت و نظاير آنها است كه در متن به آنها اشاره شده است ، اينها معدوم نيستند ؛ زيرا وصف موجودات واقعى مىشوند ، مانند عالميت زيد ، و قادريت خالد . و از طرفى موجود هم نيستند ؛ زيرا واقعيتى وراى موصوف خود ندارند . پاسخ اين اشكال يا دليل هم روشن است ، زيرا اين صفات موجودند ، ولى بايد توجه داشت كه حقيقت وجود مشكك و داراى مراتب است ، و صفات انتزاعى نيز از مرتبهاى از وجود برخوردارند . يعنى موصوف داراى خصوصيتى است كه صفت
--> ( 1 ) به شوارق الالهام ، ص 60 - 59 رجوع شود .