مراد على شمس
93
با علامه در الميزان ( فارسى )
مىشود كه اين داستان مربوط به سرگذشت دوران كودكى ابراهيم مىشود . و معلوم است كه چنين دورانى دل آدمى نسبت به مسأله توحيد و ساير معارف اعتقادى ، مانند صفحهء سفيد و خالى از نقش نوشتهاى از هرنقش مخالفى خالى و فارغ است ، و آدمى هركه باشد در اين دوران وقتى شروع به كسب معارف مىكند ، ناچار چيزهايى را اثبات و چيزهاى ديگرى را انكار مىكند تا آنكه سرانجام به عقايد صحيح مىرسد ، و چنين كسى در اين نفى و اثباتها و افكار پريشانى كه دارد مورد مؤاخذه قرار نمىگيرد ، براى اينكه هيچ انسانى در بين دو مرحلهء ابتداى تميز و مرحلهء رسيدن به معرفت كامل و علم به حق خالى از چنين افكارى نيست ، و هرانسانى را كه فرض كنيم ، چنين روزهايى را در زندگى خود دارد ، چرا كه اگر نمىداشت و لحظاتى را كه در آن لحظات از قصور جهل به مرحلهء علم به عقايد حقه مىرسد به خود نمىديد عقلش او را مكلف به بحث و نظر در عقايد نمىكرد ، و حال آنكه وجوب بحث و كنجكاوى در عقايد و تحصيل اعتقاد صحيح از ضروريات عقلى است . و اگر در قرآن كريم افرادى از بشر مانند مسيح و يحيى عليه السّلام را مىبينيم كه قبل از رسيدن به چنين دورانى و بدون احتياج به نفى و اثبات ، عقايد حقه را دارا بودهاند ، در حقيقت افرادى خارق العاده و استثناء از اين سنت عمومى بودهاند ، و وجود اين افراد استثنايى باعث نمىشود كه بگوييم هرانسانى اينطور است ، يا هرپيغمبرى اينگونه آفريده شده است . اگر بگوييم بهطور كلى زندگى بشر به دو مرحله تقسيم مىشود : يكى مرحله قبل از بلوغ كه واجد صلاحيت عقايد صحيح نيست و ديگرى مرحله بعد از آنكه داراى چنين صلاحيتى مىشود ، درست گفتهايم .