مراد على شمس

768

با علامه در الميزان ( فارسى )

نفس ( روح ) مجرد از ماده كه برهان بر وجودش اقامه شده ، نمىشود . دليلش هم خيلى روشن است ، چون علوم طبيعى كه قلمرو تاخت‌وتازش چهار ديوارى ماده و طبيعت است ، تنها مىتواند در اين چهار ديوارى تاخت و تاز كند ، مثلا خواص موضوع خود ( ماده ) را جستجو نموده احكامى كه از سنخ آن است كشف و استخراج نمايد ، امّا اين‌كه در پشت اين چهار ديوارى چه مىگذرد و آيا چيزى هست يا نه ؟ و اگر هست چه آثارى دارد ؟ در اين‌باره نبايد هيچ‌گونه دخل و تصرفى و اظهار نظرى بنمايد نه نفيا و نه اثباتا . چون نهايت چيزىكه علوم مادى مىتواند دربارهء پشت اين ديوار بگويد اين است كه من چيزى نديدم ، و درست هم گفته چون نبايد ببيند ، و اين نديدن دليل بر نبودن چيزى نيست ، ( و به همين دليل اگر علوم مادى هزار برابر آنچه هست بشود ، باز در چهار ديوارى ماده است ) . آنچه آنها را در اين طرز بحث جسور ساخته [ كه پا از گليم خود بيرون آورده‌اند ] اين است كه گمان كرده‌اند طرفداران روح مجرد ، از اين راه آن را اثبات مىكنند كه يك سلسله آثار حياتى مربوط به وظائف الاعضاء را در بدن ديده‌اند و از تفسير علل آن عاجز شده‌اند ، لهذا آن را مستند به روح مجرد دانسته‌اند بنابراين اكنون كه علوم طبيعى پرده از روى علل مادى آنها برداشته وجهى براى قبول روح مجرد باقى نمىماند ، اين آقايان عين اين اشتباه را در موضوع توحيد و اثبات وجود خدا نيز كرده‌اند . ولى اين اشتباه بزرگى است ، زيرا طرفداران تجرد روح هرگز از اين راه وارد نشده‌اند ، آنان تمام افعال جسمى را بلاواسطه مربوط به جسم و بدن مىدانند