مراد على شمس
634
با علامه در الميزان ( فارسى )
آن استكمال مىكند ، و حاجتش را برمىآورد ، در حالى كه خداى سبحان از هيچ جهت نقص و حاجتى ندارد . تا به وسيلهء آن غرض نقص خود را جبران نمايد و حاجت خود را تأمين كند . و نيز از جهتى ديگر فعلى كه بالاخره منتهى به غرضى كه عايد فاعلش نشود لغو و سفيهانه است ، لذا نتيجه مىگيريم كه خداى سبحان در كارهايى كه مىكند غرضى دارد ، امّا غرضش ذات خودش است ، نه چيزىكه خارج از ذاتش باشد ، و كارى كه مىكند از آن كار سود و غرضى در نظر دارد ، ولى نه سودى كه عايد خودش گردد ، بلكه سودى كه عايد فعلش شود . اينجاست كه مىگوييم خداى تعالى انسان را آفريد تا پاداش دهد ، و معلوم است كه ثواب و پاداش عايد انسان مىشود ، و اين انسان است كه از آن پاداش منتفع و بهرهمند مىگردد ، نه خود خدا ، زيرا خداى عزّ و جلّ بىنياز از آن است . و امّا غرضش از ثواب دادن خود ذات متعاليش مىباشد ، انسان را بدين جهت خلق كرد تا پاداش دهد ، و بدينجهت پاداش دهد كه اللّه است . پس پاداش كمالى است براى فعل خدا ، نه براى فاعل فعل كه خود خداست ، پس عبادت غرض از خلقت انسان است ، و كمالى است كه عايد انسان مىشود ، هم عبادت غرض است و هم توابع آن - كه رحمت و مغفرت و غيره باشد . و اگر براى عبادت غرضى از قبيل معرفت در كار باشد ، معرفتى كه از راه عبادت و خلوص در آن حاصل مىشود در حقيقت غرض أقصى و بالاتر است ، و عبادت غرض متوسط است . « 1 »
--> ( 1 ) . الميزان ؛ ج 18 ، ص 579 و 580 .