مراد على شمس

611

با علامه در الميزان ( فارسى )

غير ذاتش باشد ( همانطور كه در ما آدميان اينطور نيست ) بايستى صفاتش هر يك آن ديگرى را تحديد كند و آن ديگر منتهى به آن شود ، پس بازپاى حدّ و انتهاء و تناهى به ميان مىآيد ، و با به ميان آمدن آنها تركيب و فقر و احتياج به مافوقى كه تحديدكننده او باشد نيز در كار خواهد آمد ، و حال آنكه در قدم‌هاى قبلى طى كرديم كه خداى تعالى منزه از اين نقائص است . و همين است معناى صفت احديت او كه از هيچ جهتى از جهات منقسم نمىشود ، و نه در خارج و نه در ذهن متكثر نمىگردد . « 1 » س 591 - اسماء و صفات چه نسبتى با خود ، و چه نسبتى با ما دارند ؟ ج - ميان اسم و صفت هيچ فرقى نيست جز اينكه صفت دلالت مىكند بر معنايى از معانى كه ذات متصف به آن و متلبس به آن است ، چه عين ذات باشد و چه غير آن ، و اسم دلالت مىكند بر ذات ، در آن حالى كه مأخوذ به وصف است ، پس حيات و علم وصفند ، و حىّ و عالم اسم ، و چون الفاظ كارى جز دلالت بر معنا و انكشاف آن ندارند ، لذا بايد گفت حقيقت صفت و اسم آن چيزى است كه لفظ صفت و اسم آن حقيقت را كشف مىكند . پس حقيقت حيات و آن چيزىكه لفظ حيات دلالت بر آن دارد در خداى تعالى صفتى است الهى كه عين ذات او است ، و حقيقت ذاتى كه حيات عين او است اسم الهى است ، و به اين نظر حىّ و حيات هردو اسم مىشوند براى اسم و صفت ، هرچند نسبت به نظريه قبلى خود اسم و خود صفتند . ما در سلوك فطرى كه به سوى اسماء داريم ، از اين راه متفطن به آن شديم كه كمالاتى را در عالم كون مشاهده كرديم ، و از مشاهده آن يقين كرديم كه

--> ( 1 ) . الميزان ؛ ج 8 ، ص 459 . [ با تصرف ]