مراد على شمس

596

با علامه در الميزان ( فارسى )

است كه با تطبيق عمل با آن احكام سعادت زندگى خود را احراز مىنمايد . پس معلوم شد كه براى كارهاى تشريعى خداى تعالى مصلحت و غرضى ، و براى اوامر و نواهيش حسن و قبحى هست ، و چنان نيست كه اشاعره مىگويند . و به خوبى ثابت گرديد كه گفتار اشاعره به منزله گفتار كسى است كه بگويد : راه خدا به جايى نمىرسد ؛ و حال آنكه ضرورت و بداهت حكم مىكند به اينكه هرراهى وقتى راه است كه به جايى منتهى گردد ، و راه بدون غايت نظير وسط بدون اطراف است . همچنين گفتار ديگرشان كه گفته‌اند : « عمل نيك آن عملى است كه خداوند به آن امر كرده باشد . عمل زشت آن كارى است كه خدا از آن نهى كرده باشد ، حتى اگر به ظلم كه زشتيش از بديهيات عقلى است امر كند نيك مىشود و اگر از عدالت كه نيكو بودنش بديهى است نهى كند زشت مىگردد . » شبيه اين است كه كسى بگويد اگر خداوند آدمى را به سوى هلاكت و نابودى ببرد سعادت زندگيش تأمين مىشود ، و اگر انسان را از سعادت جاودانه زندگى باز بدارد آن وقت است كه سعادت شقاوت مىشود . پس حق مطلب در اين دو مرحله اين است كه عقل نظرى در تشخيصات خود و قضاوت‌هايى كه دربارهء معارف مربوط به خداى تعالى دارد مصيبت است ؛ زيرا اگر عقل ما چيزهايى از قبيل علم ، قدرت و حيات و غير آن را براى خداى تعالى اثبات مىكند ، و يا موجودات را مستند به وى مىداند ، و يا صفات فعلى از قبيل رحمت ، مغفرت ، رزق ، انعام و هدايت و غير آن را برايش قائل مىشود همه از اين جهت است كه در خود نمونه‌اى از خروار آن كمالات را سراغ دارد ، و لذا در عين اينكه على رغم اشاعره مىگوييم عقل در تشخيصات خود مصيب و براهين او معتبر و حجت است ادعا هم نمىكنيم