مراد على شمس
568
با علامه در الميزان ( فارسى )
هرفرضى كه دربارهء يك حادثه بكنى در اوضاع حوادث مقارن آن اثر مىگذارد ، و حتى در قديمترين حوادث مفروض جهان مؤثر است ، عينا مانند يك سلسله زنجيرى كه اگر يك حلقهء آن را به طرف خود بكشى تمام حلقهها را به طرف خود كشيدهاى ، در حالى كه هزاران حلقه است ، و تو يكى را كشيدهاى ، پس كمترين تغيير و دگرگونى كه در يك ذره از ذرات اين عالم فرض كنى ، باعث مىشود سراسر عالم وضعى ديگر به خود بگيرد ، هرچند كه ما آن را نبينيم و احساس نكنيم . پس صرف نداشتن علم دليل بر نبودن نيست ، اين قاعدهاى است كه از قديم الايام زيربناى بحثهاى علمى بوده ، و امروز هم علوم طبيعى و رياضى آن را بهطور كامل روشن ساخته است . و اين ارتباط در اوصاف و افعال و عناوين اعمال هم با يكديگر مرتبطند مانند ارتباطى كه امور متناقض باهم دارند . آرى اگر فرض شود يكى از دو نقيض ، وجود نداشته باشد امر طرف ديگر درست نمىشود ، همچنانكه اين معنا را در مسألهء صنع و ايجاد به چشم احساس مىكنيم ، مىبينيم كه پديد آمدن و تكون يك موجود ، مستلزم فساد موجود ديگر است ، تا سابقى نباشد ، لاحقى نمىآيد . در اعمال هم تا يكى از دو طرف مقابل نباشد ، طرف ديگر تحقق نمىيابد ، مثلا در اجتماع الهى انسان كه همان دين حق باشد ، تا باطلى نباشد حق جلوهاى ندارد ، اگر اطاعت خدا مثلا خوب است و حسن دارد ، براى اين است كه معصيت بد است ، [ و هكذا مواردى از اين قبيل ] . پس اطاعت ، و سپس حسنه ، و در مرحلهء سوم ثواب ، و در مرحلهء چهارم لذت ، و در مرحلهء آخر سعادت ، درست در مقابل معصيت و بدى ، و سپس