مراد على شمس

442

با علامه در الميزان ( فارسى )

اجتماع و مدنيت دارد بالفطره به همهء چيزهايى كه اجتماع تعاونى با آنها نيازمند است و از آن جمله سخن گفتن ، محتاج مىباشد . فطرت ، انسان را ناچار كرده كه براى فهماندن ما فى الضمير خود از صوتى كه در دهان با مخارج حروف برخورد مىكند استفاده نمايد ، و از آن تركيباتى ساخته ، براى معانى قلبى خود نشانه قرار دهد همان معانى كه جز به وسيله علامات وضعى و اعتبارى راهى به سوى آنها نيست . پس انسان به كيفيتى كه گفته شد نياز به سخن گفتن دارد از جهت اينكه در اجتماع راهى به تفهيم و تفهم ندارد جز با سخن گفتن . و انسان در غير ظرف اجتماع ، به اين معنا كه فرض كنيم انسان بتواند به تنهايى بدون ارتباط با احدى زندگى كند قطعا احتياج به كلام پيدا نمىكند . و همچنين هرموجود ديگر كه در وجودش احتياج به زندگى اجتماعى و تعاونى ندارد فاقد زبان است مانند فرشته و شيطان . « 1 » س 419 - كلام و سخن گفتن به چه نحوى از خداى تعالى سر مىزند ؟ ج - كلام به آن نحوى كه از انسان سر مىزند از خداى تعالى سر نمىزند يعنى خدا حنجره ندارد تا صدا از آن بيرون آورد ، و دهان ندارد تا صدا را در مقطع‌هاى تنفس در دهان قطعه‌قطعه كند ، براى اين‌كه شأن خداى تعالى أجل و ساحتش منزه‌تر از آن است كه مجهّز به تجهيزات جسمانى باشد ، و بخواهد با دعاوى خيالى و اعتبارى استكمال كند ، همچنانكه خودش فرمود : « لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ ، خدا به هيچ چيزى قياس و تشبيه نمىشود » . « 2 » ولى در آيهء ( 51 سورهء شورى )

--> ( 1 ) . الميزان ( 40 جلدى ) ؛ ج 4 ، ص 34 + الميزان ( 20 جلدى ) ؛ ج 2 ، ص 478 . [ با تلخيص و تصرف ] ( 2 ) . سورهء شورى ، آيهء 11 .