مراد على شمس
340
با علامه در الميزان ( فارسى )
مختلف مىشود ؛ زيرا آن چيزىكه بعد از اجتماع در تقييد آزادىهاى فردى اثر به سزائى دارد همان قوانينى است كه در ميان مردم جارى مىشود ، هرقدر مواد اين قوانين بيشتر و مراقبت در اعمال مردم دقيقتر باشد معلوم است كه محروميت از آزادى و لاقيدى بيشتر خواهد بود . بايد گفت كه روش اسلام دربارهء بردهگيرى صحيح و روش ديگران غلط بوده است ، براى اينكه در شريعت فطرت ، اوّلين حق مشروع هرمجتمعى سلب حريت از دشمن جامعه خويش است ، و به عبارت ديگر هرجامعهاى هرگونه آزادى را از دشمن كه درصدد برآمده زندگى آن جامعه را به كلى تباه سازد مالك است و حق دارد هرگونه آزادى اراده و عمل را از دشمن جانى خود تملك كند و بگيرد ، يا اينكه او را به كلى از صفحه روزگار براندازد يا زندهاش گذارد و تملكش نمايد ، و همچنين نسبت به دشمن و سنن و قوانين جاريهاش مىتواند جلو قانونشكنى و آزادى عملش را بگيرد . يقينا هيچ انسان عاقلى به خود اجازه نمىدهد كه از حرّيت و آزادى دشمنى كه نه براى حيات مجتمع او وقعى قائل است و نه با او در حفظ مجتمعش برادرى و تشريك مساعى مىنمايد و نه از تباه ساختن مجتمعش پروا داشته و در مواقع خطر به خودش واميگذارد طرفدارى نمايد . و آيا از آزادى چنين دشمنى طرفدارىكردن و هم وظيفهء فطرى حفظ اجتماع را انجام دادن جمع صريح بين دو متناقض و سفاهت و ديوانگى نيست ؟ يقينا خواهيد گفت چرا . « 1 »
--> ( 1 ) . الميزان ؛ ج 6 ص 506 . [ با تلخيص ]