فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
987
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
الوَشِيعَة - ج وَشِيعٌ و وشَائِع : ما كوى بافندگى ، ماسوره ، قرقره ، ني كه بافنده پارچهء بافته را دور آن پيچد ، هر بسته يا پيچيده . الوَشِيق - گوشت بريده و خشك شده كه در سفرها با خود ببرند . الوَشِيقَة - ج وَشَائِق : مرادف ( الوَشِيق ) است . الوَشِيك - للمذكَّر و المؤنّث : نزديك ، سريع ، شتاب . الوَشِيمَة - شر و دشمنى . وَصَّى - تَوْصِيَةً [ وصي ] فلاناً بكذا : با فلانى دربارهء چيزى پيمان بست ، با ايماء و اشاره مطلب را به او فهمانيد ، - فُلاناً بِوَلَدِه : دربارهء فرزندش به فلانى سفارش كرد تا با وى مهربانى كند ، - الى فلانٍ : او را بر مال و فرزندانش پس از مرگ خود وصي نمود ، - الَيه بِالصّلاة : او را به نماز خواندن امر كرد . الوَصَاة - ج وَصَّى [ وصي ] : وصيت . الوِصَاد - اسم است از ( اوْصَدَ البابَ : درب را بست ، و اوْصدَ القِدْرَ : در ديگ را بست ) . الوَصَّاد - بافنده . الوَصَّاف - بسيار وصف كننده ، پزشك . الوَصَّافَة - اسم است ( وَصُفَ الغلامُ ) : جوان به سن خدمت رسيد . الوَصَايَة - [ وصي ] : وصيت . الوِصَايَة - [ وصي ] : وصيت . وَصَبَ - - وُصُوباً : پايدار و استوار شد ، - الدّينُ : وام ضرورى و لازم شد ، - عَلى الأَمْر : بر كار مواظبت كرد و خوب اقدام نمود . وَصِبَ - يَوْصَبُ وَصَباً : بيمار شد . وَصَّبَ - تَوْصِيباً [ وصب ] : مرادف ( وَصَبَ ) است . الوَصَب - ج أَوْصاب : بيمارى و درد هميشگى و تحليل رفتن نيروى بدن ، فاصلهء ما بين انگشتان بنصر و سبّابه . الوَصِب - ج وَصَابَى و وِصَاب : بيمار . وَصَدَ - - وَصْداً : ثابت و استوار شد ، - الثّوبَ : جامه را بافت ، - بِالْمَكَان : در آن مكان اقامت نمود . وَصَّدَ - تَوْصِيداً [ وصد ] الثوبَ : جامه را بافت . ، - فلاناً : او را بر حذر نمود ، - الكلبَ بِالصّيد : سگ را براى شكار برانگيخت . الوِصْر - ج أَوَاصِر : پيمان ، قباله ، سند . وَصَفَ - - وَصْفاً و صِفَةً الشيءَ : آن چيز را ستايش نمود ، آن چيز را شيرين كرد ، - الطَّبيبُ للمريض : پزشك براى بيمار نسخه نوشت . وَصُفَ - يَوْصُفُ وَصَافَةً الغلامُ : جوان به سن خدمت رسيد و كار را خوب انجام داد . الوَصْفِيَّة - حالت وصف . وَصَلَ - - وَصْلًا و صِلَةً و صُلَةً الشيءَ بالشيءِ : آن دو چيز را با هم پيوند داد ، - ه بِالْف دينار : هزار دينار به او بخشيد ، - وَصْلًا وَصِلَةً رَحِمَه : صلهء رحم كرد و به خويشاوندان خود رسيد ، - فلاناً : به فلانى رسيد و نزد او ماند ، به او كمك و بخشش نمود ، - وُصُولًا و وُصْلَةً و صِلَةً الى المكان : به آنجا رسيد . وَصَّلَ - تَوْصِيلًا [ وصل ] الشيءَ بالشيءِ : آن چيز را با چيزى ربط داد و يا آميخت ، - فلاناً الى كذا : فلانى را به آنجا رسانيد يا به او آن چيز را ابلاغ كرد الوُصْل - ج أَوْصَال : هر عضوى جداگانه از بدن الوَصْل - مص ، ؛ « لَيْلَة الوَصْلِ » آخرين شب ماه قمرى ؛ « حَرْفُ الوصْلِ » : در نزد قافيه سازان : واو يا ياء و يا الف و يا هاء است كه هر يك بعد از حرف متحرك بيايد ، - ج وُصُولات : رسيد پول ، قبض پرداخت . الوِصْل - ج أَوْصال : مرادف ( الوُصْل ) است . الوُصْلَة - مص ، - ج وُصَل : اتصال ، چسبيدن ، آنچه ميان دو چيز را وصل كند ، دوستى ، سرزمين دور . وَصَمَ - - وَصْماً العودَ أو العَظْمَ : چوب يا استخوان را شكست بى آنكه از هم جدا كند ، - الشّيءَ : آن را به سرعت بست ، آن چيز را معيوب كرد . الوَصْم - مص ، - ج وُصُوم : گره در ميان چوب ، ننگ و عار الوَصَم - بيمارى . الوَصْمَة - سستى بدن ، ننگ و رسوائى . الوَصْواص - ج وَصَاوِيص [ وصوص ] : سوراخى است به اندازهء چشم در ميان پرده يا بر روى درب كه از درون آن بخارج نگاه كنند ، روى بند كوچك . وَصْوَصَ - وَصْوصَةً [ وصوص ] عينَه : چشمش را تنگ كرد تا به چيزى نگاه كند ، از سوراخ درب نگاه كرد ، - الجروُ : تولهء سگ چشمان خود را باز كرد ، - تِ الجاريَة : از ميان روبند زن بجز چشمان او چيزى پيدا نبود . الوَصْوَص - ج وَصَاوِص [ وصوص ] : مرادف ( الوَصْوَاص ) است ؛ « الوَصَاوِص » : سنگهاى زير زمين . الوُصُول - مص ، - ج وُصُولَات : رسيد پول ، قبض پرداخت . الوَصُول - بسيار بخشنده و عطا بخش . الوُصُوليّ - سود پرست ، منفعت طلب ، فرصت طلب . الوُصُولِيَّة - حالت و كيفيت منفعت طلب و فرصت طلب . الوَصِيّ - ج أَوْصِيَاء [ وصي ] للمذكَّر و المؤنَّث : وصيت كننده ، آنكه به او وصيت كنند ، آنكه امور افراد كم سال و يتيم را به عهده گيرد ، - على الْعَرش : نايب السلطنه ( هنگاميكه پادشاه كم سن و سال و يا غايب و يا بيمار باشد . ) الوَصِيَّة - ج وَصِيّ [ وصي ] : شاخههاى نخل خرما كه بسته بندى شوند ، - ج وَصَايَا : اسم است از ( الإيصاء ) بدليل مربوط بودن به امر مرده ، آنچه بدان وصيت كنند ؛ « هذه وَصِيَّتُه » : اين وصيت اوست ؛ « وَصَايا اللَّه » : دستورات الهى . الوَصِيد - ج وُصُد : آغل ستوران ، داخل خانه ، غار ، تنگ و بهم چسبيده ، گياهان كه ساقه هايشان به هم نزديك باشد ، كوه ، آستانهء درب . الوَصِيدَة - ج وَصَائِد : آغلى كه از سنگ