فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
963
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
الهَلُوك - ج هُلُك من النساءِ : زن تبهكار و شهواني . الهَلِيب - روزهاى بسيار سرد در ماه اول زمستان . الهِليكُوپتِر - هليكوپتر . الهِلْيُوت - « الهِلْيوت المُسَلَّح » ( ح ) : گونه اى حشره كه در شب بپرواز در آيد ، شبپره . الهِلْيُوسْكوب - دوربين كه شيشهء آن سياه يا رنگى است و براى ديدن خورشيد به كار مىرود . الهِلْيُوم - ( ك ) : گاز هليوم كه از منابع طبيعى نفت بدست آيد . - اين كلمه يونانى است . - الهِلْيَوْن - ( ن ) : گياه مارچوبه . الهِلْيَوْنَة - ( ن ) : يك دانه هليون . هَمَّ - - هَمّاً و مَهَمَّةً [ همّ ] الأَمرُ فلاناً : آن كار فلانى را پريشان و آشفته كرد ، - السقمُ جسمَه : بيمارى گوشت تن او را آب كرد و لاغر شد ، - فلانٌ الشّحمَ : پيه را گداخت و آب كرد ، - تِ الشّمسُ الثلجَ : آفتاب يخ را آب كرد ، - اللَّبنَ : شير را دوشيد ، - بالشّيء : آن را خواست و دوست داشت ، بسوى او رفت ؛ « وَقَعَتِ السّوسة فِى الطَّعام فَهمَّتْه » : كرم در دانه افتاد و مغز آن را خورد و آن را خالى كرد ، - هُمُومَةً و هَمَامَةً الرّجُلُ : آن مرد پير و فرتوت شد ، - هَمّاً و هميماً تِ خِشاشُ الأَرْضِ : حشرات بر روى زمين خزيدند . الهَمّ - [ همّ ] : مص ، - ج هُمُوم : غم و اندوه ، آنچه كه مرد به آن آهنگ كند يا فكرش براى انجام آن دور زند ؛ « هَذَا رجُل هَمٌّ » : اين مردى است با همت كه امور و الا را همواره طلب كند . الهِمّ - [ همّ ] : باريك و لاغر ، - ج اهْمام : پيرمرد مردنى ؛ « قَدَحٌ هِمٌّ » : قدح شكسته و قديمى . هَمَا - - هَمْواً [ همو ] الماءُ أو الدمعُ : اشك يا آب روان شد ، لغتى است در ( هَمَى يَهْمِي ) . هَمَى - - هَمْياً [ همي ] الشيءُ : آن چيز ضايع شد ، فرو افتاد ، - هَمْياً و هُمِيّاً و هَمَيَاناً المَاءُ او الدّمعُ : آب يا اشك روان شد ، - تِ العينُ : چشم اشك ريخت ، - تِ الْمَاشِيَةُ : ستوران براى چرا پراكنده شدند . الهَمَّار - من السحاب : ابر بسيار روان ، - مِنَ الرِّجَال : مرد ياوه گوى و پُر حرف . الهَمَّاز - آنكه عيبجوئى و بدگوئى كسى را كند . الهَمَّاس - بر وزن فعّال ( صيغهء مبالغه است ) ، شيرى كه شكار خود را درهم بشكند . الهُمَّال - زمينى كه كسى آن را آباد نكند ، نرم و سست از هر چيزى . الهَمَالِيل - [ همل ] : بازمانده گياه و علف ، جامهء پاره و كهنه . الهُمَام - ج هِمَام [ همّ ] : مرد بزرگوار و دلير و بخشنده ، پادشاه بلند همت ، - ( ح ) : شير بيشه ، - من الثَّلج او الشّحْم : آنچه از يخ يا پيه كه آب شده باشد . الهَمَّام - [ همّ ] : آنكه چون آهنگ كارى بكند انجام دهد ، سخنچين . هُمَايُونُ - اين كلمه فارسى است و به معناى پرنده ايست كه مىپندارند اگر سايهء آن بر سر كسى افتد به مرتبهء بلند مىرسد ، از اينرو اين كلمه بر پادشاه يا صاحب عزت اطلاق مىشود . اما تعبير ( بابُ هُمَايُون ) به معناى باب همايون يا آستانهء پادشاهى است . هَمَتَ - - هَمْتاً الثريدُ : تريد در روغن فرو رفت . الهَمَّة - ج هِمَم [ همّ ] : كارى كه در انجام دادن آن تصميم گرفته شود . الهِمَّة - ج هِمَّات و هَمَائِم [ همّ ] : پير مرد يا پير زن فرتوت و مردنى ، - ج هِمَم : كارى كه آهنگ انجام دادن آن كنند ، آغاز آهنگ و عزم كار ، تصميم قاطع ؛ « له هِمَّةٌ عَالِيَةٌ » : او همتى بلند دارد . ؛ « هو بعيد الهمّة » : او همتى سست دارد ، آرزو و هوس . هَمَجَ - - هَمَجاً : گرسنه شد ، - تِ الإِبلُ منَ الْمَاء : شتران يك بار آب نوشيدند و سيراب شدند . الهَمَج - مص ، گرسنگى ، گوسفند لاغر ، تدبير بد در امر زندگى ، - ( ح ) : گونه اى پشه ، - ( ح ) : مگس ريز كه بر صورت و چشمان خر نشيند ، - ج أهماج : مردان گول و نادان ؛ « رجُلٌ هَمَجٌ و رِجَالُ هَمَجٌ » : مرد يا مردان گول و نادان ؛ « قومٌ هَمَجٌ » : مردمى نادان كه در آنها خيرى نباشد . الهَمَجَة - ( ح ) : واحد ( الهَمَج ) است ؛ « رجُلٌ هَمَجَةٌ و امرأة هَمَجَةٌ » : مرد يا زنى كه جزو نادانان و افراد بى سر و پا باشند . هَمَدَ - - هُمُوداً تِ النارُ : گرمى آتش سرد شد ، شعلهء آتش فرو نشست ، خاموش شد ، - القومُ : آن قوم مردند ؛ « كاد يهمُدُ من الجوعِ » : نزديك بود كه از گرسنگى بميرد ، - ت اصْواتُهم : صداى آنها خاموش شد ، - شجر الارضِ : گياه و درخت خشك شد ، - الثوبُ : جامه از موضع تا خوردگى چنان پاره شد كه بيننده آن را سالم بيند ولى چون بدان دست زند از فرط پوسيدگى پاره پاره شود ، - هَمْداً و هُمُوداً تِ الأرضُ : در زمين از زندگى و درخت و گياه و باران اثرى وجود نداشت . هَمَّدَ - تَهْمِيداً [ همد ] ه : آن را آرام و خاموش كرد . الهَمِد - « رُجلٌ هَمِدٌ » : آنكه از فرط گرسنگى مشرف به مرگ است . الهُمَّد - « ثِيَابٌ هُمَّدٌ » : جامه هائى كه از موضع تا خوردگى پاره شده بطوريكه بيننده آن را سالم بيند ولى چون به آن دست زند از پوسيدگى پاره پاره شود . الهَمْدَة - سكته . الهَمَذَانِيّ - منسوب به شهر همدان در ايران ، پرگوى ، - مِن المشي : به گونههاى مختلف راه رفتن . هَمَرَ - - هَمْراً الماءَ : آب را ريخت ، - الماءُ : آب ريخته شد ، - ما فى الضّرع : آنچه از شير كه در پستان بود دوشيد ، - لِفُلانٍ من مالِه : از مال خود به او بخشيد ، - الكلامَ او فى الكلامِ : پر حرفى كرد ، - البنَاءَ : ساختمان را خراب