فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
961
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
ديگپايه . الهِقْل - شترمرغ جوان ، مرد دراز و نادان . الهَقِل - گرسنه . الهقْلَة - مؤنث ( الهِقْل ) است . هَكَّ - - هَكَّاً [ هكّ ] فلاناً : فلانى را به زحمت و سختى انداخت ، - ه بالرمحِ : با نيزه او را زد ، - اللَّبَنَ : شير را بيرون كشيد ، - النبيذُ فلاناً : نبيذ در فلانى اثر كرد ، - النجّارُ الخرقَ : نجار شكاف را گشاد كرد . هُكَّ - [ هكّ ] الشيءُ : آن چيز فرو افتاد . الهَكّ - [ هكّ ] : مص ، - ج هَكَكَة و اهْكَاك : بىخرد ، باران سخت . الهُكَاع - سرفه ، خواب بعد از خستگى از كار . هَكَعَ - - هُكُوعاً : آرام و مطمئن شد ، - تِ البَقَرة تَحْتَ الشّجر : گاو زير سايهء درخت از سختى گرما آرميد ، - الليلُ : شب پردههاى تاريكى را برانداخت و بسر رسيد ، - الرّجُلُ : آن مرد اقامت گزيد ، از فرط خشم و اندوه به گوشه اى در آمد ، - فلانٌ بِالقوِمَ وَإِلى الْقَوم : نزد آن قوم فرود آمد ، - الى الأرضِ : بر روى زمين افتاد ، - عَظْمُه : استخوانش پس از جوش خوردن دوباره شكست . هَكِعَ - - هَكَعاً : بىتابى كرد و زبون و خوار شد . الهُكَعَة - نادان و احمق . هَكَّلَ - تَهْكيلًا [ هكل ] الحصانُ و المرأَةُ : اسب و زن با هم خراميدند و راه رفتند . الهُكُوع - مص ، گاوان كه زير سايه درختان آرميده باشند . الهَكُوك - [ هكّ ] : ناتوان ، شوخ و سربسر گذار ، پست و فرومايه . الهَكَوَّك - [ هكّ ] : مرد شوخ ، فربه ، زمين هموار ، جاى سخت و درشت . الهَكِيك - [ هكّ ] : گرد ، پودر ، آنكه نه زن است و نه مرد ( مخنَّث ) . هَلْ - حرف استفهام است مانند « هَلْ طَلَعَ النَّهارُ » ، اين حرف به استفهام و پرسش مثبت اختصاص دارد مانند « هل قام زيدٌ » كه جواب آن نعم يا لا مىباشد . و گفته نمىشود « هَلْ لَم يَقُم » زيرا اگر استفهام منفى خواسته شود با همزه بايستى باشد ، ( هل ) بر اسمى كه پس از آن فعل باشد در نمىآيد و گفته نمىشود ( هل زيدٌ قامَ « ، و نيز بر جملهء شرطيه كه احتمال ايجاب و نفى را دارد در نمىآيد و گفته نمىشود » هل انْ قام زَيْدٌ تَقُمْ « ، همچنين قبل از ( انَّ ) تأكيدى در نمىآيد و گفته نمىشود » هَلْ انَّ زيداً قائمٌ « بر خلاف همزه كه در اين گونه موارد به كار برده مىشود ، هر گاه ( هَل ) بر سر فعل مضارع در آيد معناى استقبال را مىدهد و گفته نمىشود . » هَلْ تَذهبُ الآن « . هَلَّ - - هَلاًّ [ هلّ ] المطرُ : ريزش باران سخت شد ، - الرّجُلُ : خوشحال شد ، فرياد زد ، - الهلالُ : هلال در آمد ، - الشّهرُ : هلال ماه ديده شد ، - تِ المرأةُ الرّغيف : زن نان را با دست نرم كرد و آن را كشيد . - اين تعبير در زبان متداول رايج است . الهَلّ - [ هلّ ] : مص ، موى نازك ، جامه . الهِلّ - [ هلّ ] : رؤيت ماه . هَلَا - [ هلو ] : راندن اسبها . هَلَّا - [ هلّ ] : كلمهء تحضيض است و تركيب شده از ( هَلْ و لا ) مىباشد ، چنانچه اين كلمه بر سر فعل ماضى در آيد به معناى سرزنش از انجام ندادن كارى است مانند « هَلَّا آمَنْتَ » : چرا ايمان نياوردى و اگر بر سر فعل مضارع بيايد معناى تشويق به كار را مىدهد مانند « هَلَّا تُؤْمِن » : ايمان بياور . الهَلَّاب - بر وزن فعّال صيغهء مبالغه است ، هجو كننده ، باد سرد همراه با باران ، چند روز بسيار سرد در ماه اول زمستان ؛ « عامٌ هَلَّابُ » : سال پر باران ؛ « يومٌ هَلَّابُ » : روز پر باد و باران . الهَلَّابَة - باد سرد همراه با باران . الهُلَاث - سستى اندام كه براى شخص پديد آيد . الهُلَاس - بيمارى سلّ . الهُلَاع - مرادف ( الهَلَع ) و به معناى ترس از برخورد است . الهُلَّاك - جويندگان آب و گياه كه راهرا گم كرده باشند ، راهزنان بيابان . الهَلَال - [ هلّ ] : آغاز باران . الهِلَال - [ هلّ ] : مص ، - ج اهِلَّة و اهَاليل : هلال اول ماه . ماه دوشنبه يا از اول تا سوم و يا تا هفتمين شب . را هلال نامند و همچنين دو شب بيست و ششم و بيست هفتم و در غير اين صورت بقيه را ( القَمر ) يعنى ماه نامند ، آغاز باران ، سفيدى پائين ناخن ، بند كفش ، آهن شكار ، شتر لاغر ، گوشهء سنگ آسياب كه شكسته باشد ، جوان زيبا ، - ( ح ) : مار ، مار نر ، پوست مار ، گرد . يك بار باران ، آب كم . الهَلَام - ( ط ) : غذائى است كه از گوشت گوساله با پوست آن تهيه كنند ، - ( ط ) : شورباى سكباج سرد و بدون چربى ، مادهء ژيلاتين . الهُلَاهِل - [ هلهل ] : آب بسيار و صاف ، شعر يا جامه اى رقيق . هَلَبَ - - هَلْباً ه : موى آن را كند ، - ذَنَبَ الفَرَسِ : موى دم اسب را كند ، - تِ السّماءُ القومَ : آسمان قوم را با باران پياپى و يا شبنم خيس كرد ، - فلانٌ القومَ بِلِسَانِه : قوم را مورد ناسزاگويى و هجو قرار داد ، - الْفَرَسُ : اسب به راه خود ادامه داد و پياپى دويد . هَلِبَ - - هَلَباً : پر موى شد . هَلَّبَ - تَهْلِيباً [ هلب ] ه : موهايش را چيد ، - القومَ بلسانه : آن قوم را با زبان خود هجو كرد و دشنام داد . الهُلْب - موى ، مژهء چشم ، موى دم ، موى خوك . الهُلَب - دمها يا يالهاى چيده شده . الهَلِب - پر موى . الهَلْبَاء - مؤنث ( الأَهْلَب ) است ؛ « رقبةٌ هلبَاءُ » : گردن پر موى . الهُلْبَة - واحد ( الهُلْب ) است ، - ( فك ) : نام ستاره ايست ؛ « هُلْبَة الشّهرِ » : پايان ماه ؛ « هُلْبَةُ الشّتاء او الزَّمَانِ » : سختى زمستان و يا