فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
934
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
النَّكَد - « رجُلٌ نَكَدٌ » ج أَنْكَاد و مَنَاكِيد : مرادف ( نَكِدٌ ) است . النَّكِد - « رجُلٌ نَكِدٌ » ج أَنْكَاد و مَنَاكِيد : مرد خسيس و بىخير و بركت . النَّكْدَاء - مؤنّث ( الأَنْكَد ) است . نَكِرَ - - نَكَراً و نُكْراً و نُكُوراً و نَكِيراً الأَمرَ : امر را انكار كرد ، خود را به ندانم زنى زد ، - الرّجُلَ : او را نشناخت . نَكُرَ - - نَكَارَةً الأَمرُ : امر سخت و دشوار شد . نَكَّرَ - تَنْكِيراً [ نكر ] ه : آن را به صورت مجهول در آورد ، - الاسْمَ : اسم را نكره كرد . النُّكْر - مص ، هوش و زيركى ، امرى كه سخت ناپسنديده باشد ، كار زشت . النَّكْر - مص ، هوش و زيركى . النُّكُر - امر سخت ، كار زشت ؛ « رجُلٌ نُكْرٌ » : مرد زيرك و باهوش ؛ « امرأةٌ نُكْرٌ » : زن زيرك و باهوش . النَّكُر - « رَجُلٌ نَكُرٌ » ج أَنْكَار : مرادف ( نَكِر ) است . النَّكِر - « رَجُلٌ نَكِرٌ » ج أَنْكَار : زيرك و باهوش . النَّكْرَاء - زيركى و تيزهوشى ، كار زشت ، بلا و پيشامد ناگوار . النُّكَرَاء - « نُكَرَاءُ الدهر » : سختى روزگار . النُّكْرَان - نفي ؛ « نُكْرَانُ الجَميل » : فراموشى و انكار خوبى ، كفران نعمت . النَّكَرة - اسم است از ( الإِنْكَار ) مانند ( النَّفَقَة ) كه از ( الإِنفاق ) است . النَّكِرَة - ج نَكِرَات : انكار نمودن چيزى ، متناقض معرفه است ، خون و يا چركى كه از زخم يا دمل بيرون آيد . نَكَزَ - - نَكْزاً تِ الحيَّةُ فلاناً : مار با بينى خود او را گزيد ، - فلاناً : او را زد و انداخت و زمينگير كرد ، - الدابَّةَ بِعَقبه : ستور را با پاشنهء پا زد تا تندتر راه رود ، - الشّيءَ : چيزى نوك تيز را در آن فرو برد . نَكَسَ - - نَكْساً ه : او را در حالى كه سر او به پائين و پايش رو به بالا بود بلند كرد ، - رَأْسَه : سر او را با خفت به زير افكند ، - الطَّعَامُ و غيرُه : داءَ المريض : غذا و جز آن بيمارى بيمار را مجدداً برگردانيد ، - الخضابَ : خضاب را چند بار تكرار كرد . نُكِسَ - الرجُلُ : رنجور و ناتوان شد ، - الرَّجُل عن نُظَرَائِه : آن مرد نسبت به رقيبان و همكاران خود عقب افتاد . نَكَّسَ - تَنْكِيساً [ نكس ] ه : به معناى ( نَكَسَه ) مىباشد ، - الفَرَسُ : اسب نسبت بساير اسبان عقب افتاد . النُّكْس - مرادف ( النُّكَاس ) است ، و نيز به اين معناست : مرديكه يك بار تلخى شكست را چشيده دوباره كارى نكند كه شكستى بدتر بخورد . النِّكْس - ج أَنْكَاس : تيرى كه قسمت بالاى آن بشكند و همان قسمت شكسته بالا را به پائين نصب كنند ، مرد پستى كه در وجود ناتوانش خيرى نباشد ، آنكه در كرم و بخشش كوتاهى كند . النُّكُس - سالمندانى كه بسيار پير و فرتوت شده باشند . نَكَشَ - - نَكْشاً البِئْرَ : آنچه از گل كه در چاه بود بيرون آورد ، - الشّيءَ : آن چيز را نابود كرد ، - الشّيءَ و من الشّيءِ : كار را بپايان رسانيد و بسوى آن شتافت ، - الأَرْضَ : زمين را كند و خاك آن را زير و رو كرد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . نَكَصَ - - نَكْصاً و نُكُوصاً و مَنْكَصاً عن الأَمر : از آن كار روى گردانيد و انجام نداد ، - على عَقِبَيْه : گذشته خود را ترك كرد ، كارهاى قبلى خود را ترك نمود . نَكَّصَ - تَنْكِيصاً [ نكص ] ه : او را وادار به روى گردانيدن از كارى كرد . نَكَعَ - - نَكْعاً ه عن الأَمر : او را از آن كار با شتاب دور كرد ، - فُلاناً حَقَّه : حق او را بازداشت و نداد ، - فُلاناً : با پشت پاى خود به او زد ، - نكْعاً و تَنْكَاعاً فلانٌ عن الحاجة : خود را از كارى كنار كشيد و از انجام آن خوددارى كرد ، - المَاشِيَةَ : به سختى از دام شير دوشيد و پستان آن را بدين منظور فشار داد . نَكِعَ - - نَكَعاً : آن مرد سرخ رنگ بود . نَكَّعَ - تَنْكِيعاً [ نكع ] ه عن حاجته : نياز و حاجت او را بر نياورد و زندگى را بر او ناگوار ساخت . النُّكَع - رنگ سرخ ، مرد سياه رنگ كه مايل بسرخى باشد . النَّكِع - مرد سرخ رنگى كه بينى او پوسته پوسته شده باشد . النُّكْعَة - مرد احمقى كه هرگاه بنشيند از جاى خود تكان نخورد . النُّكَعَة - اسم است از ( الرجُل النُّكَع ) يعنى مردى كه سياهى چهرهء او تمايل بسرخى داشته باشد ، مرد سرخ رنگى كه بينى او پوسته اندازد ، گوشهء بينى ، ميوهء درختى است سرخ رنگ ، صمغ مغيلان . النَّكَعَة - « نَكَعَةُ الأَنفِ » : گوشهء بينى ، سر بينى . نَكَفَ - - نَكْفاً عن كذا : از فلان چيز ننگ داشت و خوددارى كرد ، - الدَّمْعَ : اشك خود را از صورت با انگشت پاك كرد . نَكِفَ - - نَكَفاً منه أو عنه : از او ننگ داشت و امتناع نمود ، جان بسلامت برد . ، - الرَّجُلُ : دو غدهء نكاف ( اوريون ) او باد كرد ، - تِ الْيَدُ : دست او درد گرفت . نَكَّفَ - تَنْكِيفاً [ نكف ] تِ الإبلُ : غدهء بناگوش شتر آماس كرد . النَّكْف - ؛ « رجُلٌ نِكْفٌ » : آنكه مورد بىاعتنائى باشد . النَّكَف - مص ، غدّههاى كوچكى كه زير چانه و در نزديكى گوش در آيد . النَّكَفَة - واحد ( النَّكَفَ ) براى غدههاى كوچك است ، دردى كه در گوش پديد آيد . النُّكْفَتَانِ - ج نُكَفَات : دو استخوان بر آمدهء آرواره كه در راست و چپ بناگوش قرار دارد .