فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

922

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

؛ « حمارٌ او فرسٌ نَعِرٌ » : خر يا اسبى كه خر مگس در بينى آن داخل شده باشد . النُّعْرَة - ج نُعَر و نُعَرَات : بيخ بينى از درون . النَّعْرَة - ج نَعَرَات : اسم مرّه از ( نَعَرَ ) است ، صدائى كه از درون بينى درآيد ؛ « نَعْرَةٌ النّجم » : وزش باد و سختى گرماى هوا . النُّعَرَة : تكبّر و خود بزرگ بينى ، امرى كه با اهميت باشد ، - ج نُعَر و نُعَرات : بادى كه در بينى افتد و آن را ناراحت كند ، بيخ بينى ، - ( ح ) : خرمگس ، ميوهء درخت اراك . النَّعَرَة : تكبر و خود بزرگ بينى ، امرى كه به آن اهميت ورزند . النَّعِرَة : مؤنث ( النَّعِر ) است و به معناى آنكه در يك جا و مكان قرار نگيرد . نَعَسَ - - نَعْساً الرجُلُ : آن مرد خواب آلود شد ، چرت زد ، - جِسْمُه او رأيُه : جسم و يا انديشهء او سست و ضعيف شد ، - تِ السُّوقُ : بازار كساد شد . النَّعْسَى : مؤنث ( النَّعْسَان ) است . النَّعْسَان : مرادف ( النّاعِس ) است . نَعَشَ - - نَعْشاً ه اللَّه : خداوند او را بلند مرتبه كرد ، او را از نابودى رهائى داد ، او را پس از فقر و تنگدستى به رفاه و ثروت رسانيد ، - الميّتَ : از مرده به نيكوئى ياد كرد ، - طَرْفَه : چشم خود را باز كرد تا نگاه كند ، - الربيعُ النّاسَ : بهار مردم را در رفاه و زندگى قرار داد ، - الشجرةَ : درخت كج شده را راست كرد . نُعِشَ : بر روى نعش حمل شد ، - فُلانٌ : از لغزشى كه داشت بيرون شد . نَعَّشَ - تَنْعِيشاً [ نعش ] ه اللَّه : خداوند او را بلند مقام و مرتبه كرد . النَّعْش - مص ، باقى ماندن ، تختى كه پادشاه را موقع بيمارى بر آن حمل مىكردند ، تابوت كه مرده را بر آن حمل كنند ؛ « بناتُ نَعْشٍ الكُبرى » : در علم ستاره شناسى عبارت از هفت ستارهء آسمانى است كه در جهت قطب شمال ديده مىشوند و در نزديكى اينها نيز هفت ستارهء ديگر وجود دارند كه آنها را ( بناتُ نعش الصُّغرى ) نامند . نَعَقَ - - نَعْقاً و نَعِيقاً و ثُعَاقاً و نَعَقَاناً الغرابُ : كلاغ آواز داد ، - المُؤذّنُ : مؤذن با صداى بلند اذان گفت ، - الرّاعي بِغَنَمِه : چوپان گوسفندان را به سختى راند . نَعَلَ - - نَعْلًا القومُ : به آنها كفش داد ، - الدّابَّة : سم ستور را نعل زد . نَعِلَ - - نَعَلًا : كفش پوشيد . نَعَّلَ - تَنْعِيلًا [ نعل ] الدابَّةَ : ستور را نعل زد . النَّعْل - مص ، - ج نِعَال و انْعَلُ : كفش ، پاپوش ، - ج نِعَال : آهن يا نقره كه در نوك غلاف شمشير باشد ، زمين سخت و خشن كه گياه در آن نرويد ؛ « نَعْلُ الدَّابَّةِ » : نعل سُم ستوران . النَّعْلَة : آنچه كه كف پا را از سائيده شدن بر زمين نگهدارد ، پاپوش . نَعَمَ - - نَعْمَةً و مَنْعَماً الرجُلُ : آن مرد در رفاه قرار گرفت ، - عيشُه : زندگى او شيرين و خوش گرديد . نَعِمَ - - نَعْمَةً و مَنْعَماً الرجُلُ : آن مرد در رفاه قرار گرفت ، - عيشُه : زندگى او خوب و مرفه شد ، - نَعَماً العودُ : چوب درخت سبز و خوش منظر شد . نَعُمَ - - نُعُومَةً : نرم و صاف شد . نَعَّمَ - تَنْعِيماً [ نعم ] الشيءَ : آن را نرم كرد ، - الرَّجُلَ : او را در رفاه قرار داد ، به او ( نَعَمْ ) گفت ، - القومَ : با پاى برهنه بسوى قوم آمد . النُّعْم - ج أَنْعُم : خوشى و رفاه در زندگى . نِعْمَ : فعل غير منصرفى است كه براى ستايش به كار برده مىشود ؛ « نعم الرَّجُلُ زَيْدٌ » زيد مرد خوبى است ؛ « نِعْمَ رَجُلا زَيْدٌ » : زيد چه مردى خوب است و بندرت در مثنّى و جمع به كار برده مىشود و گاهى ( ما ) به آخر آن افزوده مىشود مانند ( دَقَّقْتُه دَقّاً نِعَمّاً ) با كسر عين و يا فتح آن و معناى آن چنين ( چه بسيار خوب است آنچه را كه كوبيده‌ام ) و فاعل ( نِعْمَ ) در آن مستتر است و ( ما ) به معناى ( شَيْئاً ) عنصر فاعل است و نصب آن بنا بر تميز است يعنى ( نِعْمَ الشيءُ شيئاً ) . و اما در اين جمله : « انْ فَعَلْتَ فَبِها و نِعْمَتْ » : اين تاء ساكنه بتقدير ( نِعْمَتِ الفِعْلَةُ ) علامت تأنيث است . نَعَمْ : بله ، آرى . اين كلمه حرف جواب است و چهار معنى دارد . هرگاه بعد از خبر قرار گيرد حرف تصديق است مانند « قامَ زَيْدٌ » كه جواب آن « نَعَمْ » است . و اگر بعد از امر يا نهى قرار گيرد بر آن حرف ( وَعْد ) اطلاق مىشود ، مانند « اضْرِبْ زيداً » كه جواب آن ( نَعَمْ ) است يعنى قول مىدهم كه زيد را بزنم ، و هرگاه بعد از استفهام بيايد حرف ( اعلام ) است . مانند « أَقامَ زَيْدٌ » كه جواب آن ( نَعَمْ ) است يعنى بله زيد برخاسته است ، و هرگاه در ابتداى كلام قرار گيرد معناى تأكيد را مىرساند مانند « نَعَمْ انَّ رَبِّي قادرٌ » . النَّعَم - ج أَنْعَام و جج أَنَاعِيم : شتر ، و بر گاو و گوسفند نيز اطلاق مىشود . نَعِمْ : مرادف ( نَعَمْ ) است . نِعِمْ : مرادف ( نَعَمْ ) است . النُّعْمَى : دست سفيد و نيكو ، وقار و آرامش ، زندگى سخت ، ثروت و دارائى . النَّعْمَاء - ج أَنْعُم : دست سفيد و نيكو . النُّعْمان : لقب پادشاهان حيره قبل از اسلام ، خون ؛ « شَقَائِقُ النعْمانِ : درخت گل سرخ رنگ شقايق ؛ » شَقِيقَةُ النُّعْمان « : يك دانه گل شقايق . النُّعْمَة : خوشحالى ؛ « نُعْمَةُ العينِ » : آنچه كه باعث خوشحالى باشد . النَّعْمَة - مص ، اسم مرّه ، خوشگذرانى و برخوردارى ؛ « نَعْمَةُ الْعَيْشِ » : زندگى خوش و آسوده . النِّعْمَة - ج نِعَم و أَنْعُم و نِعْمَات و نِعَمَات و نِعِمَات : دست نرم و سفيد ، نعمت و روزى و غيره ، خوشحالى ؛ حالتى كه انسان از آن لذّت برد ؛ « فلانٌ وَاسِعُ النِّعْمة » : فلانى دارا و توانگر و ثروتمند است ؛ « وَلِيُّ نِعْمَتِه » : ولى نعمت او ، بخشندهء به او . النَّعْنَاع - [ نعنع ] ( ن ) : نعنا .