فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
915
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
شوره زار كه در آن گياه روئيده نشود . النَّشِيط - ج نِشَاط و نَشَاطَى : با نشاط ، آنكه خويشان و خاندان و يا ستوران او با نشاط و چالاك باشند . النَّشِيطَة : مؤنث ( النّشيط ) است ، آنچه كه جنگجويان قبل از رسيدن به مقصد جنگ در راه به غنيمت گيرند ، شترانى كه گرفته و رانده مىشوند بدون توجه به خستگى و بار سنگين آنها . النَّشِيل : اولين آب كه از چاه بدست مىآيد و در زبان متداول به آن ( ماءٌ نَشْلٌ ) گويند ، شير هنگاميكه دوشيده مىشود ، گوشتى را كه با دست و بدون استفاده از ملاقه از ديگ خارج كنند ، گوشت كه بدون استفاده از ادويه پخته شود ، شمشيرى كه سبك و نازك باشد . نَصَّ - - نَصّاً [ نصّ ] الشيءُ : آشكار شد ، - الشيءَ : آن را بلند كرد و آشكار نمود ، - الحديثَ : حديث را روايت كرد و بگوينده اش اسناد نمود ، - فلانٌ عُنُقَه : گردن خود را بالا گرفت ، - العَرُوسَ : عروس را بر روى صندلى نشانيد ، - المتاعَ : متاع و كالا را بر روى هم چيد ، - الرجُلَ : دربارهء خواستهء او تحقيق كرد تا به نتيجه رسيد ، - النّاقةَ : ماده شتر را به راه رفتن برانگيخت ، - - نصيصاً الشّواءُ على النّار : صداى كباب بر روى آتش درآمد ، - تِ القِدْرُ : ديگ جوشيد . النَّصّ - [ نصّ ] : مص ، - ج نُصُوص : سخن مشخص و معلوم ، - من الكلام : سخنى كه فقط داراى يك معنى باشد ، - عند الكتاب : و در اصطلاح نويسندگان عبارت از إملاء و انشاء است ، - من كلّ شيء : آخر هر چيزى ؛ « نَصّاً و روحاً » : از نظر لفظ و معنى . نَصَا - - نَصْواً [ نصو ] الرجُلَ : موى پيشانى او را گرفت ، - تِ الماشِطَةُ المَرْأَةَ : زن آرايشگر موى آن زن را شانه كرد و آراست ، - فلانٌ الثوبَ : جامه را در آورد . النِّصَاب - ج نُصُب [ نصب ] : اصل ، نژاد ، آغاز هر چيزى ، بازگشت ، جاى غروب آفتاب ، دستهء كارد ، - القانونيّ : حدّ نصاب قانونى يعنى عدهء حاضران در مجلس شورا يا هر مؤسسهء ديگرى معادل نصف اعضاى آن يا بيشتر باشد تا مصوبات آن جلسه قانونى گردد ؛ « عاد الهدوءُ الى نصابِه » : مجدداً آرامش بازگشت ؛ « اسْتَقَرّتِ الأُمورُ فى نِصابها » : اوضاع و احوال به مجراى طبيعى خود بازگشت . النَّصَّاب : آنكه خود را مسؤول كارى بدون آنكه از او خواسته باشند كند ، - و در زبان متداول بر كسى كه با گول زدن ديگرى مال از او بستاند و پس ندهد اطلاق مىشود . النِّصَاح - ج نُصُح و نِصَاحَة : نخ و سوزن . النَّصَّاح : خياط ، دوزنده . النَّصَاحَة : اسم است از ( نَصِحَ ) به معناى چاق و فربه . اين كلمه در زبان متداول رايج است . النِّصَاحَة : مفرد ( النصَاحَات ) است . النِّصَاحَات : پوست و چرم ، طنابهائى كه بر سر آن حلقه نصب و با آن به شكار حيوانات روند و شكار كنند . النَّصَّار : آنكه بسيار پيروز شود . النَّصَّاص - [ نصّ ] : آنكه بينى خود را حركت دهد . النَّصَّاع - « أَحمرُ نَصَّاعٌ » : رنگ سرخ خالص . النَّصَّاعَة - « حُمْرَةٌ نَصَّاعة » : سرخى خالص . نَصَبَ - - نَصْباً الشيءَ : آن چيز را بر پا كرد ، آن چيز را در وضع ثابتى قرار داد ، - الشَّجَرةَ : درخت را در زمين كاشت ، - الكلمةَ : كلمه را منصوب تلفظ كرد يا در آخر آن علامت نصب ( فتحة ) افزود ، - الحَاكمُ فلاناً : حاكم به او منصبى داد ، - له رأياً : او را با رأى و نظرى راهنمائى كرد تا از آن عدول نكند ، - لِفُلانٍ : با او دشمنى ورزيد ، - له الشَّرَّ : بر او بدى آشكار كرد ، - له الحربَ : براى او جنگ تعين كرد ، - له فَخّاً : براى او دام گسترد تا وى را فريب دهد ، - ه المرضُ او الهَمُّ : بيمارى يا ناراحتى وى را خسته كرد ، او را دردمند كرد . نَصِبَ - - نَصَباً : خسته شد ، - فى الأمر : در آن كار كوشش نمود . نَصَّبَ - تَنْصِيباً [ نصب ] الشيءَ : آن را وضع كرد ، آن را بالا برد ، - الحاكمُ فلاناً : حاكم وى را منصبى داد . النُّصْب - ج أَنْصاب : چيز نصب شده ؛ « هذا نُصبَ عَيْنيِ » : در برابر چشم من است ، « جَعَلَ او وَضَعَ ذلك نُصْبَ عينيه » : آن را مورد عنايت و توجه خود قرار داد ، آنچه كه بجز خدا آن را عبادت كنند از قبيل بُتها و مجسمهها ، بيمارى ، بلا . النَّصْب - مص ، بيمارى ، بلا ، پايان ، پرچم برافراشته ، - و در اصطلاح نحويان نوعى از اعراب در كلمات معرب است در برابر فتح كه در كلمات مبنى است ، - ( ز ) : در كشاورزى به معناى نهالهاى كوچك درخت است كه مىكارند ؛ « نَصْبُ العَرَب » : آوازى معروف در ميان عرب است بسان ( حداء ) ولى از آن نرمتر . النُّصُب : جمع ( نِصَاب است ) ، - ج أَنْصَاب : بهره و نصيب ، آنچه كه بر پا شده است ، آنچه كه نشانه قرار گرفته باشد ، آنچه كه بجز خدا آن را عبادت كنند از قبيل بتها و مجسمهها ، بيمارى و بلا . النَّصَب - مص ، سختى ، - ج أَنْصَاب : پرچم برافراشته . النَّصِب : بيمار ، دردمند . النَّصْبَاء : مؤنّث ( الأَنْصَب ) است ؛ « ناقةُ نَصْباء » : شتر سينه بلند . النُّصْبَة - ج نُصَب : علامت و نشانهء راه . النَّصْبَة : اسم مرّه از ( نَصَبَ ) است ، علامت نصب در اعراب كلمه است ، و در كشاورزى به معناى واحد ( النَّصْب ) است . النَّصْبَة : نوع نصب است . نَصَتَ - - نَصْتاً له : ساكت شد و به گفتهء او گوش داد . النُّصَّة - ج نُصَص و نِصَاص [ نصّ ] : موى بالاى پيشانى . النَّصَّة - : اسم مرّه از ( نَصَّ ) است ،