فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
910
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
باشند . النُّزُول : سراشيبى ، پستى . نُزيَ - نَزْواً [ نزو ] الرجُلُ : از او خون بيرون آمد و روان شد . النَّزيّ - [ نزو ] : آنكه بسيار حمله كند ، تندخو و پرخاشگر . النَّزِيَّة - [ نزو ] : مؤنث ( النَّزِيّ ) است ، آنچه از شوق و اشتياق كه در تو ناگهان پديد آيد ، ابر ، ظرف كم عمق ، لبهء تيشه . النَّزِيح : دور . النَّزِير - ج نُزُر : كم و ناچيز . النَّزِيز - [ نزّ ] : مص ، ظريف سبكبال و پر تحرّك . النَّزِيع - ج نُزَّاع : آنكه در آرزوى وطن خود باشد ، بيگانه ، دور ، چاه كم عمق ، مرد شريف و بزرگوار قوم ، آنكه مادرش برده باشد ، كنده شده ؛ « تمرٌ نَزِيعٌ » : خرماى چيده شده . النَّزِيعَة - ج نَزَائِع : مؤنث ( النَّزِيع ) است ، آنكه در آرزوى بازگشت به وطن خود باشد ، - من النساء : زنيكه با غير از قبيلهء خود ازدواج كرده باشد ، - من النجائب : ماده شترى كه به غير از زاد و بوم خود برده شود . النَّزيف : آنكه خون بسيارى از او رفته باشد و در نتيجه ناتوان گردد ، آنكه از شدت تشنگى زبان و رگهاى بدنش خشك شده باشد . مست ، تبدار ؛ « بِئرٌ نزيفٌ » : چاه كم آب . النَّزِيغَة - [ نزغ ] : سخن زشت . النَّزِيل - ج نُزَلَاء : ميهمان ، طعام پر بركت . النَّزِيه - ج نِزَاه و نُزَهَاء : مرادف ( النَّزْه ) است ؛ « مكانٌ نزِيه » : مرادف « مكان نَزْه » است . نَسَّ - - نَسّاً و نَسيِساً [ نسّ ] فلانٌ : او مردى قاطع و سريع در هر امرى بود ، - النّاقَةَ : شتر ماده را به سختى راند ، - نَسّاً و تَنْسَاساً القومُ : به آبشخور رسيدند ، - نسيساً و نُسُوساً الخبزُ او اللحُم : نان يا گوشت خشك شد ، ، - - نُسُوساً الحطُب : آب يا كف از هيزم و يا چوب در اثر آتش خارج شد ، - فلانٌ : خبر خواست ، از امر آگاه شد . نَسَا - - نَسْوَةً [ نسو ] الرجُلُ : كار خود را رها كرد . نَسَى - - نَسْياً [ نسي ] الرجُلَ : به عصب سياتيك آن مرد زد . نَسَّى - تَنْسِيَةً [ نسي ] الرجُلَ الشيءَ : آن مرد را از آن چيز فراموشى داد . النَّسَا - ج إنْساء مثنَّاه نَسَوَانِ و نَسَيَانِ ( عا ) : عصب سياتيك در پاى . النَّسَاء - [ نسأ ] : عمر بسيار . النِّسَاء - [ نسو ] : زنان . النَّسَّاء - [ نسي ] : فراموش كار . النَّسَّاب - ج نَسَّابُون : دانشمند نسب شناس . مرد آگاه به انساب . النَّسَابَة : خويشى و فاميلى . النَّسَّابَة - ج نَسَّابَات : مرادف ( النَّسَّاب ) است . النَّسَّاج : بافندهء پارچه ، بافندهء سخن ، دروغگو ، النِّسَاجَة : بافندگى . النُّسَّاف - ج نَسَاسِيف ( ح ) : نام پرنده ايست كه داراى نوك بزرگى است كه بر روى آن بر آمدگى بسان شاخ دارد . النَّسَّاف - ج نَسَاسِيف ( ح ) : مرادف ( النُّسَّاف ) است . النُّسَافَة : آنچه كه در اثر غربال كردن مىريزد ، خامهء شير ، آنچه كه در اثر وزش باد به هوا بلند شود . النَّسَّافَة - ( اع ) : كشتى اژدر افكن ؛ « الطائرة النَّسَّافة » : نوعى هواپيماى شكارى و بمب افكن بر روى هواپيماهاى دشمن . النُّسَال : آنچه از پشم يا موى كه هنگام چيدن فرو افتد . النَّسَّال : دوندهء سريع و پر شتاب . النُّسَالَة : واحد ( النُّسَال ) است . النَّسْيَان - [ نسي ] : بسيار فراموشكار . نَسَأَ - - نَسْأً [ نسأ ] الدابَّةَ : ستور را با چوب دستى راند ، ستور را از آب دور كرد ، - تِ الماشيَةُ : فربهى دام آشكار شد ، - اللبَنَ بالماءِ : شير را با آب درهم آميخت ، - ه : شير آميخته با آب به او نوشانيد ، - نَسَاءً عن فلان دَيْنَه : بدهى او را به تأخير انداخت و تقسيط نمود ، - نَسْأً و مَنْسَأةً الشيءَ : كار يا چيزى را بتأخير انداخت ؛ « نَسَأَ اللَّه اجَلَه و فى اجله » : خدا اجل او را بتأخير افكند ، - فلاناً : او را مورد توجه قرار داد ، - ه البيعَ او فى البيعِ : چيز را به او نسيه فروخت . نَسَّأَ - تَنْسِئَةً [ نسأ ] الدابَّةَ : ستور را با خشونت زد و راند . النَّسء - [ نسأ ] : مص ، شير كه در آن آب بسيار ريخته باشند ، شرابى كه عقل را بدر كند ، چاقى يا آغاز چاق شدن . النِّسْءُ - [ نسأ ] : دوست و هم صحبت . النُّسْأَة - [ نسأ ] : تأخير و پس انداختن . نَسَبَ - - نَسَباً و نِسْبَةً الرجُلَ : نسب و اصل او را ياد و توصيف كرد ، از او خواست كه نسب خود را بيان كند ، - ه الى فلان : او را به فلان نسبت داد ، - نَسَباً و نَسِيباً و مَنْسَبَة الشاعرُ بالمرأةِ : شاعر زن را در شعر خود توصيف و براى او غزل گفت . النَّسَب - مص ، - ج أنساب : خويشاوندى و نژاد . النُّسْبَة : مرادف ( النِّسْبَة ) است . النِّسْبَة : خويشاوندى ، تناسب و ربط ميان دو چيز ؛ « نِسْبَة 4 الى 8 كَنِسبَةِ 5 الى 10 » : نسبت 4 به 8 مانند نسبت 5 به 10 است ؛ « بالنسبة الى كذا » : با مقايسهء با آن ، - المئويَّة : سود يا چند درصد از منفعت . النِّسْبِيَّة : يكى از مذاهب فلسفى است كه دربارهء نسبى بودن معرفت و شناخت نِسبى بحث مىكند . نَسَجَ - - نَسْجاً الثوبَ : جامه را بافت ، - الكلامَ : سخن را بنظم در آورد ، سخن را خلاصه كرد ، سخن را با دروغ آراست ، - الشاعِرُ الشِّعْرَ : شاعر شعر را آراسته كرد ، - الغيثُ النباتَ : باران گياه را رويانيد تا انبوه شد ، - تِ الريحُ التُّرابَ او الْمَاءَ : باد بر خاك يا آب وزيد و در آن موجهاى فراز و نشيب پديد آورد ، - تِ الناقَةُ فى سَيرها : ماده شتر با سرعت در راه گام برداشت .