فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
891
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
نَاصَبَ - مُنَاصَبَةً [ نِصب ] ه : با او دشمنى و مقاومت نمود ، - ه الحَرْبَ اوِ الْعَداوَةَ : با او جنگ يا دشمنى كرد . النَّاصِب - ج نَوَاصِب : فا ، آنكه در راهپيمايى بكوشد ، و در اصطلاح نحويان عامل نصب است ؛ « هَمٌّ ناصِبٌ » : ناراحتى خسته كننده . ناصَحَ - مُنَاصَحَةً [ نصح ] نفسَه بالتوبة : دل خود را براى توبه كردن پاك گردانيد ، - ه : هر يك ديگرى را نصيحت كرد . النَّاصِح - ج نُصَّاح و نُصَّح : فا ، نيكوكار و درستكار ؛ « رَجُلٌ ناصِحٌ الجَيْبِ » : پاك دل و نيك سرشت ، خياط ، و در زبان متداول به معناى مرد چاق است . النَّاصِحِيّ - خياط ، درزى . ناصَرَ - مُنَاصَرَةً [ نصر ] ه : يكديگر را يارى كردند . النَّاصِر - ج ناصِرون و نُصَّار و نَصْرٌ و أَنْصَار : فا ، ؛ « اخَذَ بناصِره » : به او كمك و مساعدت كرد ، - ج نَوَاصِر : مجراى آب بسوى درهها . النَّاصِرَة - مؤنث ( النَّاصِر ) است ، يكى از شهرهاى فلسطين . النَّاصِريّ - منسوب به شهر ( الناصِرة ) است . النَّاصِع - پاك و خالص از هر چيزى ؛ « حَق ناصِعٌ » : حق آشكار و نمايان ؛ « حَسَبٌ ناصِع » : نژاد و اصل و حسبى پاك و خالص از هر بدى . ناصَفَ - مُنَاصَفَةً [ نصف ] ه : با هم چيزى را نصف كردند ، - ه المالَ : نيمى از مال را به او داد . النَّاصِف - ج نَصَف و نَصَفَة و نُصَّاف : فا ، خدمتگزار . النَّاصِفَة - ج نَوَاصِف : مؤنث ( النّاصِف ) است ؛ « ناصِفةُ الماءِ » : مجراى آب . النَّاصِيَة - ج نَوَاصٍ و ناصِيَات [ نصو ] : پيشانى ، موى جلوى سر آنگاه كه بلند باشد . ناضَ - - نَوْضاً [ نوض ] : به سير و سفر در شهرها پرداخت ، - البرقُ : برق درخشيد ، ، - الرَّجُلُ : فرار كرد و نجات يافت ، - الشّيءُ : تكان خورد ، - الشيءَ : كوشيد تا چيزى را بر كند مانند شاخهء درخت و يا ميخ و مانند آنها ، - الماءَ : آب از چاه كشيد . ناضَ - - نَيْصاً [ نيض ] العِرْقُ : رگ تكان خورد و به طپش افتاد . النَّاضّ - [ نضّ ] : فا ، پول فلزى ( درهم و دينار ) . النَّاضِب - ج نُضَّب : فا ، - « غدير ناضِبٌ » : آبگيرى كه آب آن خشك شده باشد ؛ - « مكانٌ ناضِبٌ » : جاى دور . النَّاضِج - فا ناضَحَ - مُنَاضَحَةً [ نضح ] عن كذا : از آن دفاع و پشتيبانى كرد . النَّاضِح - فا ، باران ، زمينى كه با آب پاش يا شيلنگ آبيارى شود ، شترى كه بوسيلهء آن آب از چاه بكشند . النَّاضِحَة - ج - نَوَاضِح : ماده شترى كه با آن آب از چاه بكشند . النَّاضِر - فا ، زيبا ، نرم ، خزه ، - من كُلِّ لونٍ : و از هر رنگى پر رنگ آن ؛ - « احْمَرُ ناضِرٌ » : سرخ خوشرنگ و پر رنگ و « اخْضرُ نَاضِرٌ » : سبز پر رنگ و خوشرنگ . ناضَلَ - نِضّالًا و نِيضَالًا و مُنَاضَلَةً [ نضل ] ه : با او در تير اندازى مسابقه داد ، - عَنه : از او پشتيبانى و دفاع كرد . النَّاضِل - ج نُضَّال : فا ، آنكه در دفاع و پشتيبانى پيروز گردد . ناطَ - - نَوْطاً و نِيَاطاً [ نوط ] ه : آن چيز را آويخت . ناطَ - - نَيْطاً [ نيط ] : دور شد . ناطَحَ - نِطَاحاً و مُنَاطَحَةً [ نطح ] ه : همديگر را شاخ زدند ، حيوان او را شاخ زد . النَّاطِح - فا ، آنچه از پرنده يا جانور وحشى كه از روى بسوى تو آيند ، و در علم ستاره شناسى نام دو ستاره در دو شاخ حَمَل كه از منازل ماه است مىباشد . النَّاطِحَة - « ناطِحَةُ السحابِ » ج ناطِحَات السحابِ : ساختمانهاى آسمان خراش كه داراى طبقات بسيار است . النَّاطِر - ج نُطَّار و نَطَرَة و نَوَاطِير و نُطَرَاء : ناطور ، نگهبان در مزرعهها . ( اين كلمه سريانى است ) . النَّاطِس - جاسوس ، مأمور مخفى . النَّاطِع - خالص از هر چيزى بويژه رنگها ؛ « بياضٌ ناطع » : سفيدى خالص . النَّاطِف - ( ط ) : گونه اى حلواى شكرى نرم و سفيد رنگ . ناطَقَ - مُنَاطَقَةً [ نطق ] ه : با او گفتگو كرد . النَّاطِق - فا ، بالضّاد : آنكه از نژاد عرب و يا زبانش عربى باشد ؛ « الإنسان حيوانٌ ناطقٌ » : انسان عاقل است ؛ « كِتابٌ ناطق » : كتابى روشن و گويا . النَّاطِقَة - مؤنث ( النّاطِق ) است ، اطراف كمر و پهلو ؛ « النَّفْسُ النّاطِقة » : نفس انسان . النَّاطَل - كوزه اى كه با آن مىيا شير پيمانه كنند . النَّاطِل - جرعه ، ته مانده چيزى در پيمانه ، مرادف ( النَّاطِلَ ) است . النَّاطُور - نگهبان باغ يا تاكستان و كشتزارها ج نُطَّار و نواطِير و نَطَرَة وَنُطَرَاء ، زيورى از الماس كه زنان بالاى پيشانى خود نصب كنند . ناظَرَ - مُنَاظَرَةً [ نظر ] ه : همانند و بسان او شد ، - فلاناً بِفلانٍ او الشيءَ بالشّيءِ : او را همانند ديگرى خواند ، و يا چيزى را بسان چيز ديگر دانست . النَّاظِر - فا ، چشم ، سياهى زرد رنگ كه مردمك چشم در آن است ، استخوانى كه از پيشانى تا بينى كشيده شده است ، فرستادهء سلطان به مردم دهكده اى براى رسيدگى به امور آنها ، - ج نُظَّار : آنكه ادارهء امورى از قبيل امور خارجه يا دارائى كشور را عهده دار باشد ، نگهبان تاكستان يا كشتزارها و پاسدار آنها . النَّاظِرَانِ - ( ع ا ) : دو رگى كه در دو پرهء بينى مىباشند . النَّاظِرَة - ج نَوَاظِرِ : مؤنث ( النّاظِر ) است ، چشم . النَّاظِم - فا ؛ « ناظِمُ قُطْرٍ مُنْحَنٍ » : در علم هندسه به معناى خط عمودى مماس