فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
889
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
ناحَى - مُنَاحَاةً [ نحو ] ه - روبروى هم قرار گرفتند . ناحَبَ - مُنَاحَبَةً [ نحب ] ه على كذا - با او شرط بندى كرد ، - ه : بر او مفاخرت و رقابت كرد ، - ه الى فلانٍ : او را بدادرسى و محاكمه خواند . ناحَرَ - مُنَاحَرَةٌ [ نحر ] ه - با او مبارزه و پيكار كرد . النَّاحِر - فا ، « دائرةُ النَّاحِر » - شريان تحت ترقوه . النَّاحِرَانِ - ( ع ا ) - دو رگ گردن كه با بريدن آن حيوان را ذبح كنند . النَّاحِرَة - ج نَوَاحِر و نَاحِرَات - مؤنث ( النّاحِر ) است ، روز اول هر ماه ، روز آخر هر ماه يا آخرين شب هر ماه . النَّاحِرَتَانِ - ( ع ا ) : دو رگ گردن كه با بريدن آن حيوان را ذبح كنند . النَّاحِز - فا ؛ « بعيرٌ نَاحِزٌ » : شترى كه به درد سينه و سرفه دچار است . النَّاحِس - « عامٌ ناحِسٌ » ج نَوَاحِسِ : سال خشك و بىبركت . النّاحِط - فا ، آنكه بسيار سرفه كند . النَّاحِل - ج نُحُول : فا ، نازك و لاغر . النَّاحِلَة - ج نَوَاحِل : مؤنث « النّاحل » است ؛ - « النَّوَاحِل » : شمشيرهائى كه بر اثر كاربرد بسيار لبهء آن نازك شده باشد . النَّاحِي - ج نُحَاة [ نحو ] : فا ، دانشمند علم نحو . النَّاحِيَة - ح نَاحِيَات وَنَواحِ و أنْحِيَة : مؤنث ( الناحى ) است ، طرف و سوى و جانب ؛ « من ناحِيَةٍ اخرى » از طرفى ديگر ؛ « من النّاحية السِّيَاسِيّة » : از جنبهء سياسى . النَّاخِب - ج ناخِبُون : رأى دهنده در انتخابات . النَّاخِر - ج نُخُر : كهنه و از هم گسيخته و پوسيده ، خوك وحشى درنده ، ح - خر و يا اسب . النَّاخِرَة - مؤنث ( النّاخر ) است ، استخوانهاى پوسيده ، رمهء اسب و يا رمهء خر . النَّاخِس - فا ، عارضهء گرى كه اطراف دم ، شتر پديد آيد ، بز كوهى . النَّاخِص - « عجوزٌ ناخِصٌ » : پيرزنى كه پيرى او را لاغر و صورتش را پر چين و چروك كرده است . النَّاخِل - فا ؛ « رَجُلٌ نَاخِلُ الصّدرِ » : مرد پند دهنده و نصيحت كننده . نادَ - نَوْداً و نَوَاداً [ نود ] : در اثر چرت زدن سرش به پائين تكان خورد . نادَّ - مُنَادَّةً [ ندّ ] ه : با او مخالفت كرد . نادَى - مُنَادَاةً و نِداءً [ ندو ] الرجُلَ و بالرجُل : او را صدا زد ، - بِسرِّه : راز او را آشكار كرد ، - الشيءَ : آن را ديد و شناخت ، - فلاناً : با او در باشگاه همنشين شد ، با او مشورت كرد ، با او رقابت و فخر فروشى كرد ، - النبتُ : گياه درخشيد و درهم پيچيده شد . النَّادِب - فا : نادَحَ - مُنَادَحَةً [ ندح ] ه : آن را بسيار و گسترده كرد . النَّادِرِ - فا ، آنچه كه كمياب و بر خلاف قياس باشد ، - من الكَلِم : سخن نادر و كمياب ، - من النَّقد : پول كم و اندك ، - من الجبل : بر آمدگى كوه ؛ - « نادِراً ما » : كمتر ، بندرت . النَّادِرَة - ج نَوَادِر : مؤنث ( النادِر ) است ؛ « هو نادرةُ الزمان » : او يگانهء عصر خود است ؛ « النَّوادر » : به اين واژه در جاى خود مراجعه شود . نادَغَ - مُنَادَغَةً [ ندغ ] ه : با او مغازله كرد و عشق ورزيد . نادَمَ - نِدَاماً و مُنَادَمَةً [ ندم ] ه على الشراب : با او هم پياله شد . النَّادِم - ج نادِمون و نُدَّام : پشيمان . النَّادِي - ج أَنْدِيَة و نَوَادٍ و جج أَنْدِيَات [ ندو ] : فا ، باشگاه ، محل اجتماع مردم . النَّادِيَات - [ ندو ] : « نادِيَاتُ الشيءِ » : آغاز هر چيزى . النَّادِيَة - ج نادِيَات و نَوَادٍ : مؤنث ( النَّادِي ) است ؛ « نخلٌ ناديةٌ » : نخلى كه دور از آب باشد . نارَ - - نَوْراً و نياراً [ نور ] : روشن كرد ، - النّارَ من بعيد : آتش را از دور ديد ، - البعيرَ : شتر را داغ كرد ، - القومُ : آن عده فرار كردند ، - نَوْراً و نَواراً تِ الفتنَةُ : فتنه و آشوب برانگيخته و گسترده شد ، - تِ المرأةُ : آن زن از تهمت و بدگمانى مبرّى شد . نارَ - - نَيْراً [ نير ] الثوبَ : بر روى جامه نقش و نگار بافت . النَّار - [ نور ] : آتش ، ج انورُ و نِيران و نِيرَة ؛ ( اين كلمه معمولا مؤنث به كار برده مىشود ) ، رأى و نظر و سمَت ، دوزخ ؛ - « نارُ التَّهْوِيل » : آتشى بود كه عرب در دوران جاهليت هنگام عهد و پيمان مىافروختند و در آن مقدارى نمك مىپاشيدند و آن را نشانه تأكيد بر پيمان مىدانستند ؛ « نارُ الإنذار » ؛ آتشى بود كه عرب هرگاه تصميم به جنگ مىگرفتند آن را مىافروختند و همين كه مردم آن را مىديدند گرد آن جمع مىشدند و لشكرى انبوه تشكيل مىدادند ؛ « نارُ الاستِكثار » : آتشى بود كه لشكر عرب هنگام ورود به سرزمينى كه براى جنگ آماده شده بودند بسيار مىافروختند و بسيار قربانى مىكردند تا دليلى بر كثرت آنها باشد و تصور نرود كه شمارهء آنها كم است ؛ - « نارُ القرى » : آتشى بود كه براى نشانهء آماده بودن غذا براى ميهمانان مىافروختند ، « جَبَلُ النار » : كوه آتشفشان ، نام ديگر آن ( البُركان ) است ؛ - « اوْقَدَ نارَ الحربِ » : آتش جنگ را بر افروخت ؛ « اشْهرُ من نارٍ على عَلَم » : بسيار معروف و مشهور . النَّارَة - [ نور ] : يك گل آتش . ( اين كلمه در زبان متداول رايج است ) . النارَجيل - ( ن ) : درخت نارگيل . ( اين كلمه فارسى است ) . النَّارَجيلَة - ( ن ) : يك دانه نارگيل ، ميوهء نارگيل ، قليان كه در زبان متداول به آن ( أركيلَة ) گويند . النَّارَدِين - ( ن ) : درخت نارون ، سنبل الطيب . النَّارَنْج - ( ن ) : نارنج ( اين كلمه فارسى