فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

887

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

ن النّون ن - حرف بيست و پنجم از حروف مبانى و از حروف ذولقي ( نوك زبانى ) است و در حساب جُمّل عبارت از عدد ( 50 ) است ؛ « النُّون المُفْرَدَة » : براى تأكيد مىآيد ، گاهى خفيفه و ساكن است و گاهى ثقيله و مفتوح است . و هر دو نون ويژهء فعل است مانند : « لِيكونَنْ من الصّاغرين » ، و « لا تَحْسَبَنَّ اللَّه غافلًا » . اين ويژگى براى فعل مضارع و فعل امر است كه در فعل امر تأكيد جايز است ولى در فعل مضارع هرگاه جواب قسم باشد و با لام بيايد تأكيد واجب مىگردد مانند « تاللَّه لأَكيدنَّ اصْنامَكم » ، گاهى نون براى تنوين است و عبارت از نون ساكن زائدى است كه در آخر اسم مىآيد آن هم در تلفظ بدون آنكه نوشته شود مانند « كتابٌ » ( كتابُنْ ) ، و گاهى ضمير مؤنث و مفتوح است كه در آخر فعل مىآيد مانند « ضَرَبْنَ و اضْرِبْنَ » ، و گاهى متصل به ضمير مىآيد و مشدّد و مفتوح است مانند « مِنْهُنَّ وَضَرَبَهُنَّ » كه در اين صورت حرف است ، و گاهى نون وقايه است كه قبل از يا ، متكلم مىآيد مانند « ضَرَبَنِي و انَّنِي » ، و گاهى زائده مىباشد كه دو صورت دارد اول اينكه در آخر فعل مضارع مثنى مىآيد مانند « يضربانِ و تضربانِ » كه مكسور است و يا در آخر مضارع مفرد مؤنث مخاطب مانند « تَضربينَ » و يا جمع مذكر مانند « يضربونَ و تَضْرِبُونَ » مىآيد كه مفتوح است . دوم آنكه در آخر اسم مثنى مىآيد مانند « المُعَلِّمَانِ » كه مكسور است و يا در آخر جمع مُذَكَّر مىآيد مانند « المعلِّمُونَ » كه مفتوح مىباشد . نا - ضمير متكلم است كه مشترك بين رفع و نصب و جر مىباشد مانند « رَبَّنا انَّنَا سَمِعْنَا » . ناء - - نَوْءاً و تَنْوَاءً [ نوأ ] - لغتى است از نأى بمعنى دور شد ، با سختى و مشقت برخاست ، افتاد - بالحِمْلِ : به سختى بار سنگين را برداشت - به الحِمْلُ : بار بر روى دوش او سنگينى كرد و او را خميده نمود ، - النّجمُ : ستاره با سپيده دم در جهت مغرب غروب كرد و در همان وقت ستارهء ديگرى در برابر آن از مشرق طلوع كرد . ناءَ - - نيْئاً و نُيُوءاً و نُيُوءَةً [ نيأ ] اللحمُ و غيرُه - گوشت و مانند آن پخته نشد . ناءَى - مُنَاآةً [ نأي ] الرجُلَ - از او دورى جست ، - الشرَّ عن فلان : از او دفاع كرد . النَّائِب - [ نوب ] : فا ، واحد النُّوب است ، - ج نَوْب و نُواب : جانشين و قائم مقام ديگرى در امرى يا در كارى ، - ج نُوّاب : نمايندهء مجلس ، و در اصطلاح نظامى بر كسى كه رتبهء ( آجودانى ) داشته باشد اطْلاق مىشود . النَّائِبَة - ج نائِبَات و نَوَائب [ نوب ] - مؤنث ( النَّائِب ) است ، بلا و پيشامد ، مصيبت ؛ « الحُمىَّ النَّائبة » تب دائم كه هر روز بر بيمار عارض شود . النَّائِحَة - ج نُوح و أَنْوَاح و نُوَّح وَنَوائِح و نائِحَات [ نوح ] - اسم فاعل مؤنث است . « حَمَامةٌ نائِحَةٌ » كبوتر آواز دهنده . النَّائِر - [ نير ] - آنكه ميان مردم احتلاف اندازد و شرّ به پا كند . النَّائرة - ج نَوَائِر [ نور ] - اسم فاعل براى مؤنث است ، كينه و دشمنى . النَّائِط - [ نوط ] : فا ، رگ پشت كه زير دو برآمدگى پشت باشد . النَّائِع - ج نِيَاع [ نوع ] : فا ، گرسنه ، تشنه . النَّائِع - [ نيع ] : « غصنٌ نائِعٌ » - شاخهء خميدهء درخت . النَّائِل - [ نول ] : مص ، فا ، عطا و بخشش و نيكى . النّائِل - [ نيل ] : فا ، آنچه كه بدست مىآيد ؛ « اصَبْتُ منه نائِلًا » : از او عطائى گرفتم . النَّائِلَة - [ نول ] - مؤنث ( النائِل ) است ، نام يكى از بتهاى قريش قبل از اسلام . النَّائِم - ج نِيَام و نُوَّم و نُيَّم و نِيَّم و نُوَّام و نُيَّام و نَوْم ( و قيل الأخير اسم جَمْع ) [ نوم ] : فا ، مرد خوابيده . النَّائِمَة - ج نُوَّم [ نوم ] - مؤنث ( النائم ) است ، مرده . النَّائِه - [ نيه ] - بلند و مُشرف . النَّائِي - [ نأي ] - دور . النَّائِيَة - [ نأي ] - مؤنث ( النَّائي ) است . نابَ - - نَوْباً و مَنَاباً و نِيَاباً [ نوب ] في الأمر عن زَيْدٍ - در كارها جانشين و نايب زيد شد ، - اليه : پى در پى بسوى او بازگشت ، - الى الله : توبه كرد ، - فلانٌ : به اطاعت خداوند در آمد ، - نَوْباً و نَوبَةً فلاناً امرٌ : امرى بر او عارض شد نَابَ - - نَيباً [ نيب ] ه : به دندان او آسيب رسانيد .