فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
883
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
نگهدار ، امضاء كننده . المَوْقَعَة - [ وقع ] : « مَوْقَعَةُ الطائِر » ج مَوَاقِع : جاى افتادن پرنده . المَوْقِف - ج مَوَاقِف [ وقف ] : ايستگاه ، آمادگى و ايستادگى ؛ « وَقَفَ من ذلك مَوْقِفاً حازِماً » : در برابر امر با دور انديشى ايستادگى كرد ؛ « اتَّخَذَ مَوْقِفاً عَدائيّاً » : موضع دشمنى به خود گرفت ؛ « مَوْقِفُ المرأةِ المحجّبةِ » : دستها و چشمها و اعضاى ديگر جسم كه جزو حجاب زن نباشد . المُوَقَّف - [ وقف ] : مفع ، - من الدوابّ : ستورى كه روى بازوان آن را به شكل دايره داغ كرده باشند ؛ « ضَرْعُ مُوَقَّفٌ » : پستانى كه بر روى آن آثار پستان بند باشد ؛ « رَجُلٌ مُوَقَّف » : مرد مجرّب و كار آزموده ؛ « رَجُلٌ مُوَقَّفٌ على الحقّ » : مردى كه در برابر حق و حقيقت مطيع و فروتن است . المَوْقِفَة - [ وقف ] : جاى ايستادن ، ايستگاه . المُوَقَّفَة - [ وقف ] : « دابَّةٌ موقَّفَةٌ » : ستورى كه بر روى دست و پاى آن خطهاى سياه باشد . المَوْقُوت - [ وقت ] : « وَقْتٌ مَوْقُوتٌ » : وقت معين و محدود . المَوْقُور - [ وقر ] : « عَظْمٌ مَوْقُورٌ » : استخوانى كه در اثر صدمه فرو رفتگى پيدا كرد و درد گرفت . المَوْقُورَة - [ وقر ] : « أُذُنٌ مَوْقُورَة » : گوش كه سنگين يا ناشنوا شده است . المَوْقُوص - [ وقص ] : مفع ، آنكه بر گردن او ضربه وارد شده باشد ، ، - فى العروض : و در علم عروض انداختن حرف دوم از كلمهء مُتَفَاعِلُنْ است كه در اين صورت مىشود ( مُفَاعِلُنْ ) . المَوْقُوف - [ وقف ] : مفع ، - عند الفُقَهاءِ : و در نزد فقيهان به معناى وقف شده يا مال موقوف مىباشد . المَوْكِب - ج مَوَاكِب [ وكب ] : گروه سواره يا پياده ؛ « مَوْكِبُ الجنازةِ » : تشيع جنازه . المَوكِن - [ وكن ] : جائى كه در آن تخم پرنده باشد ، آشيانهء پرنده . المَوْكِنَة - [ وكن ] : آشيانهء پرندگان . مَوَّل - تَمْوِيلًا [ مول ] ه : او را ثروتمند كرد . المُول - [ مول ] ( ح ) : عنكبوت ، كاردونك . المَوِّل - [ مول ] : آنكه ثروت و اندوخته مالى بسيار دارد . المَوْلَى - ج مَوَالٍ [ ولي ] : مالك ، سيّد ، آقا ، ارباب ، دنباله رو ، بنده و برده ، آزاد شده ، آزاد كننده ، انعام كننده ، دوستدار ، رفيق ، هم پيمان ، همسايه ، شريك ، فرزند ، عمو ، پسر عمو ، خواهر زاده ، داماد ، فاميل نزديك ، خويشاوند . المُولَة - [ مول ] ( ح ) : واحد ( المُول ) و به معناى عنكبوت است . المَوْلِج - ج مَوَالِج [ ولج ] : جاى دخول ، مدخل . المُولِد - [ ولد ] : « شاةٌ مُولِدٌ » ج مَوَالِد و مَوَالِيد : گوسفندى كه وضع حمل كرده باشد . المَوْلِد - [ ولد ] : مص ، - ج مَوَالِد : محل تولد يا زمان تولَّد . المُوَلَّد - [ ولد ] : مفع ، آنچه كه از هر چيزى بوجود آمده باشد ؛ « المَولَّدون مِنَ الشّعراءَ اوِ الأُدباء » : شاعران و اديبان كه در دورهء اسلامى متولد شدهاند نه در دوران جاهليت ؛ « رجُلٌ مُوَلَّدٌ » و « كلامٌ مُوَلَّدٌ » : مرد يا كلامى كه عربى خالص و اصيل نباشد . المُوَلِّد - [ ولد ] : فا ، - الكهربائي ( ف ) : دستگاه توليد نيروى برق ، ژنراتور . المُوَلَّدَة - [ ولد ] : آنچه كه از چيزى بوجود آيد ؛ « جاءَنا ببيِّنةٍ مُوَلَّدَة » : دليلى نا روشن براى ما ارائه داد . المُوَلِّدَة - [ ولد ] : ماما ، قابله . المُوَلَّع - [ ولع ] : مفع ، آنكه به بيمارى پيسى دچار باشد ، - من الدّواب : ستورى كه پوست آن داراى انواع رنگها بجز سياه و سفيد باشد . المُولَه - [ وله ] : « ماءٌ مُولَه » : آبى كه بسوى بيابان روان شده و به هدر رفته است . المُوَلَّه - [ وله ] : مفع ، « ماءٌ مَوَلَّه » : مرادف ( المُوله ) است . المَوْلُود - ج مَوَالِيد [ ولد ] : نوزاد ، كودك . المَوْلَوِيّ - [ ولي ] : منسوب به مولى ، و در نزد مسلمانان به معناى زاهد و متعبّد است . المَوْلَوِيَّة - [ ولي ] : كلاه پشمين و بلندى كه مَوْلَوِي يا زاهد بر سر گذارد ؛ « فيه مَوْلَويَّةٌ » : همانند مَوَالي يعنى سادات و بزرگان است . المَوْلِيّ - [ ولي ] : كودكى كه براى او ولى تعيين كنند . المَوْلِيَّة - [ وليّ ] : مؤنث ( المَوْلِيّ ) است . مَوَّمَ - تَمْوِيماً [ موم ] مِيماً : ميم نوشت . المُوم - [ موم ] : شمع ، سختترين نوع بيمارى آبله كه همهء بدن را فرا گيرد . المَوْماء - ج مَوَامٍ [ موم ] : بيابان پهن يا بيابانى كه در آن آب يافت نشود . المَوْماة - ج مَوَامٍ [ موم ] : مرادف ( الْمَوْماء ) است . المُومَأ - [ ومأ ] إليه : مشار اليه ، اين كلمه را نويسندگان اديبانه به كار مىبرند . المَوْمُوق - [ ومق ] : دوست داشتنى . المُومِياء - [ موم ] : موميا ، ماده اى كه با آن اجسام را موميا كنند و اين روش در مصر باستان معمول بوده است . - اين كلمه فارسى است - مَوَّنَ - تَمْويناً [ مون ] ه : مخارج زندگى او را عهده دار شد ، - الأجيرَ : كارگر روز مزد را علاوه بر دست مزد غذا داد . المُونَة - ج مُوَن [ مون ] : آنچه از آذوقه كه انبار شود ؛ « بيتُ المونة » : انبارى كه در آن مواد غذائي ذخيره كنند . مَوَّةَ - تَمْوِيهاً [ موه ] المكانُ : در آنجا آب بدست آمد ، - القِدرَ : آب ديگ را زياد كرد ، - الشيءَ بماءِ الذّهب او الفضّة و نحو هما : بر روى آن آب طلا يا نقره و مانند آنها كشيد ، - عليه الأَمْرَ او الخبرَ : امر يا خبرى را بر خلاف واقع و مزورانه بيان نمود . المَوْهِب - [ وهب ] : اسم است از ( وَهَبَ ) .