فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
881
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
شد . اين كلمه در زبان متداول رايج است . المُودَع - [ ودع ] : مفع ، - من الخيْل : اسب آرام و استراحتگير . المُودَعَة - [ ودع ] : تخم مرغى كه روى بلندى قرار مىگيرد تا مرغ با آن سرگرم شود و گُم نشود . - اين كلمه در زبان متداول رايج است - . المَوْدِق - [ ودق ] : جاى آهو و مانند آن نزديك درختان براى خوردن برگهاى آن محل شر و بدى ، فاصله بين دو چيز . المُودَن - [ ودن ] : كودك لاغر . المُوَدَّن - [ ودن ] : مرد كوتاه و ناقص الخلقه . المَوْدُوسَة - [ ودس ] : « أَرْضٌ مَوْدُوسَةٌ » : زمينى كه گياهان آن در آمده ولى اضافه نشده . المَوْدُوع - [ ودع ] : وقار و آرامش ، مفع . المَوْدُون - [ ودن ] : اسم مفعول است از ( وَدَنَ الشيءَ ) يعنى چيزى را كوبيد ، كودك لاغر ، آنكه گردن و شانههاى كوتاهى داشته باشد ، ناقص الخلقه كه دوشهايش به هم نزديك باشد . المَوْدُونة - [ ودن ] : مؤنث ( المَوْدُون ) است . المُودِي - [ ودي ] : فا ، شير درنده . المُودِي - [ يدي ] : احسان بخش و انعام دهنده . المُور - [ مور ] : گرد و خاك در هوا ، خاكى كه باد آن را پخش كند ، نوعى گوسفند ؛ « رِيَاحٌ مُورٌ » : بادهائى كه خاك بر مىانگيزد . المَوْر - [ مور ] : مصدر است ، سرعت ، راه رفتن نرم و آرام ، راه هموار و پاى خورده . المُورَاقَ - [ ورق ] : « عِنَبٌ مُورَاقٌّ » : انگور رنگارنگ . المُورَة - [ مور ] : باقيمانده و ريزههاى پشم پس از زدن آن . المَوْرَج - گاو آهن . اين كلمه در اصل فارسى است و در زبان متداول رايج است . المَوْرِد - ج مَوَارِد [ ورد ] : جاى ورود ، راه بسوى آب ، آنكه داخل شده است . المَوْرِدَة - [ ورد ] : راه بسوى آب ، جاى نابود شدن . المُوَرَّس - [ ورس ] : آنچه كه با رنگ سرخ رنگين شده باشد . المُوَرِّق - [ ورق ] : فا ، دارندهء كاغذ ، سازندهء كاغذ . المَوْرِك - [ ورك ] من الرَّحْل : جائى كه سواره پاى خود را هنگاميكه خسته شود بر روى آن قرار مىدهد . المِوْرَك - [ ورك ] : قسمت جلوى پالان . المَوْرِكَة - [ ورك ] : مرادف ( المَوْرِك ) است . المِوْرَكَة - [ ورك ] : قسمت جلوى پالان ستور ، پُشتى كه به شكل بالش كوچك است و سواره بر زير نشيمنگاه خود قرار مىدهد . المُورِكْس - ( ح ) : صدفى است كه از آن لعاب سرخ رنگ خارج مىشود . پيشينيان بويژه فنيقيها از آن رنگ ارغوانى مىساختند . المَوْرِم - [ ورم ] : لثّه ، جاى رويش دندان . المُوَرَّم - [ ورم ] : مفع ، مرد درشت اندام . المَوْرُوث - [ ورث ] : مفع ، آنكه ارثيه بجاى گذارده باشد ، ارثيه . المُوَرْوِر - [ ورور ] : فا ، شخص يا پرندهء آواز خوان . المَوْز - ( ن ) : درخت موز ، ميوهء موز . المَوْزَة - يك دانه موز . المَوَزَّة - [ وزّ ] : « أرضٌ مَوَزَّةٌ » : سرزمين پر از غاز . المُوزَع - [ وزع ] بكذا : آنكه بر عليه ديگرى برانگيخته شود . المُوَزِّع - [ وزع ] : فا ؛ « مُوَزِّعُ البريد » : مأمور نامه رسانى ادارهء پست . المَوْزُور - [ وزر ] : مفع ، گناهكار ، آنكه مورد گناه قرار گرفته باشد . المُوَزْوِز - [ وزوز ] : فا ، انسان آواز خوان يا پرندهء نغمه سرا . المَوْزُونَة - [ وزن ] : زن كوتاه قد و خردمند . المُوسَى - ج مَوَاسٍ و مُوسَيَات [ موس ] : تيغ سلمانى . ( اين كلمه در كاربرد مذكر و مؤنث يكسان است ) . المُوسِر - ج مَيَاسِير [ يسر ] : ثروتمند ، پولدار . المُوسَط - [ وسط ] : « مُوسَطُ البيتِ » : آنچه كه در وسط خانه قرار داشته باشد . المُوسِلين - مُوسِليِن يا پارچههاى پنبه اى نرم و نازك ( اين كلمه فرانسوى است ) . المَوْسَم - ج مَوَاسِم [ وسم ] : بيمارى كه انسان فقط يك بار در زندگى به آن دچار مىشود مانند سرخك و آبله . ( اين كلمه در زبان متداول رايج است ) . المَوْسِم - ج مَوَاسِم [ وسم ] : گرد آمدن مردم براى كارى يا امرى ، زمان حج و گرد آمدن مسلمانان در مكه معظمه ، روزهاى عيد ، و در اصطلاح مردم لبنان زمان بدست آمدن ابريشم است ؛ « مَوْسِمُ الاصْطِيَاف » : زمان رفتن به ييلاق ، « مَوسِمُ القطن » : زمان بدست آمدن پنبه ؛ « موسم الزَّيتون » : زمان چيدن زيتون . المُوَسْوِس - [ وسوس ] : آنكه به وسوسه دچار است . المَوْسُون - [ وسن ] : تنبل . المَوْسُونَة - [ وسن ] : مؤنث ( المَوْسُون ) است . المُوسِيقَى - ( ف ج ) : فن آواز و موزيك . ( اين كلمه يونانى است ) . المُوسِيقِيّ - موسيقى دان . المُوَشَّح - [ وشح ] : مفع ، نوعى شعر كه داراى تقاطيع و قافيههاى مختلف باشد . اين نوع شعر از اختراع شاعران و سخنگويان اندلس است . المُوَشَّحَة - [ وشح ] من الطير أو الظباء : پرنده يا آهوئى كه بر دو پهلوى آن دو خط كشيده مانند حمايل باشد ، - ج مُوَشَّحات : قصيده اى مُوَشَّح . المُوَشَّع - [ وشع ] : مفع ؛ « بُرْدٌ مُوَشَّعٌ » : پارچه اى كتانى كه داراى نقش و نگار باشد .