فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
878
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
چيز شكسته و كوبيده شده . المَهْضُومَة - [ هضم ] : عطرى كه از مخلوط مشك و بان ساخته مىشود ؛ « قَصَبَةٌ مَهْضُومَةٌ » : ني كه با آن بنوازند . المُهَفَّفَة - [ هفّ ] : « جاريةٌ مُهَفَّفَةٌ » : دختر لاغر و كمر باريك . المُهَفَّك - [ هفك ] : مرد بسيار خطا كار . المُهَفْهَف - [ هفهف ] : مرد لاغر و كمر باريك . المُهَفْهَفَة - [ هفهف ] : مؤنث ( المُهَفْهَف ) است . المَهْفُوت - سرگردان . مَهَكَ - - مَهْكاً ه : آن را نرم كرد ، - الشيءَ : چيزى را سخت سابيد ، - فى السير : در راه رفتن شتاب كرد . مَهَّكَ - تَمْهِيكاً [ مهك ] الشيءَ : آن چيز را سخت سابيد . مَهَلَ - - مَهْلًا و مُهْلَةً في العمل : به نرمى با او رفتار كرد و شتاب ننمود . مَهَّلَ - - تَمْهِيلًا [ مهل ] ه الديْنَ : بدهى او را تمديد كرد ، - الرَّجُلَ : به او ارفاق كرد ، - الأمرَ : در آن مبالغه نمود و معذرت خواست . المُهْل - اسمى است جامع براى فلزاتى مانند نقره و آهن و مس ، - فلزهاى گداخته ، قطران مايع ، روغن زيتون رقيق ، زهر ، قيح و چركى زخم مرده ، آنچه از ريزههاى نان كه در آتش و خاكستر ريخته مىشود ، آنچه از هسته و پوستهء زيتون كه پس از فشار و روغن گرفتن از آن باقى مىماند . المَهْل - مص ، آرامش و ملاطفت و مهلت ؛ « مَهْلًا » و « على مَهْلٍ » : آهسته . اين كلمه مصدرى است كه بجاى فعل از آن استفاده مىشود و كاربرد آن در مذكر و مؤنث و مفرد و مثنى و جمع يكسان است ، چرك و قيح و زرد آب كه از مرده بيرون آيد . المَهَل - پيشينيان و گذشته گان مرد ، پيشرفت ، راهنمائي به كارى قبل از اقدام ، نرمش و ملاطفت ؛ « على مَهَلٍ » : آهسته ، چرك و قيح شخص مرده . المُهَلَّب - [ هلب ] : مفع ، هجو شده . المُهَلِّب - - [ هلب ] : فا ، روزهاى سرد دى ماه . المُهَلَّبِيَّة - [ هلب ] ( ط ) : شيرينى كه از شير و برنج كوبيده و شكر بسازند ، نان برنجى . المُهْلَة - مص ، نرمش و ملاطفت ، مدت مقرر براى انجام كارى ، عدّهء زن ، باقيماندهء آتش در خاكستر ، قطران رقيق ، قيح و چركى كه از مرده برآيد . المَهْلَة - قيح و چركى كه از مرده برآيد . المِهْلَة - مرادف ( المَهْلة ) است . المَهَلَة - مرادف ( المَهْلة ) است . المُهْلِس - [ هلس ] : فا ؛ « ظلامٌ مُهْلِسٌ » : تاريكى كم و ضعيف . المَهْلُكَة - ج مَهَالِك [ هلك ] : مرادف ( المَهْلَكَة ) است . المَهْلَكَة - ج مَهَالِك [ هلك ] : جاى هلاك و نابودى ، بيابان بى آب و علف ؛ « المَهَالِك » : جنگها . المَهْلِكَة - ج مَهَالِك [ هلك ] : مرادف ( المَهْلَكَة ) است . المُهَلَّل - [ هلّ ] : چيزى كج و خميده . المُهَلِّل - [ هلّ ] : فا ، آنكه بر حريف خود حمله كند و سپس بترسد و برگردد . المُهَلِّلَة - [ هلّ ] : « إبلٌ مُهَلِّلَةٌ » : شتران لاغر و خميده . المَهْلُوب - [ هلب ] : « فرسٌ مَهْلُوبٌ » : اسبى كه يال و يا موى دم آن كنده يا چيده شده باشد . المَهْلُوس - [ هلس ] : مفع ، مرد كه خرد خود را از دست داده باشد . المُهِمّ - ج مَهَامّ [ همّ ] : فا ، كار سخت و دشوار ، آنچه كه در آن اهتمام لازم باشد . مَهْما - اسم شرط است كه دو فعل را مجزوم مىنمايد و براى غير عاقل به كار برده مىشود ، اين كلمه گاهى ظرف زمان است مانند « مَهْمَا يَزُرنِي زيدٌ أكْرِمه » : هر گاه زيد بديدنم بيايد به او عطا خواهم بخشيد . و گاهى غير ظرف است مانند : « مَهْمَا تَفْعَلْ افْعَلْ » : هر كارى كه بكنى منهم مىكنم ؛ « مَهْمَا يَكُنْ مِنْ امْرٍ » : بهر حال . المِهْمَاد - [ هَمَد ] ( ا ع ) : دستگاهى كه با آن صدا را كم مىكنند . المِهْمَار - [ همر ] : آنكه بسيار مهمانى دهد ، پرگوى و ياوه گوى . المِهْمَاز - ج مَهَامِيز [ همز ] : آنچه كه با آن فشار دهند ، آهنى كه در پشت پاشنه ى كفش ورزشكار و تربيت كننده ى اسب باشد . المُهِمَّة - ج مُهِمَّات [ همّ ] : مؤنث ( المُهِمّ ) است ؛ « المُهِمَّات من الأمور » كارهاى سخت و طاقت فرسا ؛ « مُهِمَّاتُ العساكِر » : ساز و برگ نظامى . المَهَمَّة - [ همّ ] : يقال « لا مَهَمَّةَ لي بذلك » : اهميت بدان نمىدهم و انجام نخواهم داد . المِهْمَر - [ همر ] : پُر گوى و ياوه گوى . المِهْمَز - ج مَهَامِز [ همز ] : مرادف ( المِهْماز ) است . المِهْمَزَة - [ همز ] : تازيانه ، عصا يا چوبى كه در نوك آن آهنى باشد كه با آن ستور را برانند . المُهْمَل - [ همل ] : مفع ، - مِن الكَلَام : كلام مهمل بر خلاف مستعمل ، - من الحروف : حرف بىنقطه . المُهْمَلَات - [ همل ] : چيزهاى بىفايده ؛ « سَلَّة المُهْمَلَات » : سطل آشغال . مَهْمَة - مَهْمَهَةً [ مهمه ] ه عن السفر : او را از مسافرت باز داشت ، - فلاناً : او را نهيب داد و به او گفت « مَه مَه » : دور شو و دست بردار . المَهْمَه - ج مَهَامِه [ مهمه ] : بيابان دور و بى آب و گياه ، شهر ويران و بى جمعيت . المَهْمَهَة - ج مَهَامِه [ مهمه ] : مص ، مرادف ( المَهْمَه ) است . المَهْمُوس - : مفع ، - من الكلام : سخن آهسته و پنهان ، - من الحروف ، حروف بى صدا كه تعداد آن ده حرف است و در