فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
865
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
المِمْطَار - [ مطر ] : « سحابٌ مِمْطَارٌ » : ابرى كه بسيار ببارد . المِمْطَر - [ مطر ] : لباس بارانى . المِمْطَرَة - [ مطر ] : مرادف ( المِمْطَر ) است . المِمْطَل - [ مطل ] : چكش آهنگر ، دزد . المِمْعَج - [ معج ] : « فرسٌ مِمْعَجٌ » : اسب تيز تك و روان . المُمَعَّز - « رجُلٌ مُمَعَّزٌ » : مرد محكم و سفت اندام . المِمْعَك - [ معك ] : آنكه بدهى خود را با تأخير بپردازد . المَمْعُود - [ معد ] : آنكه از درد معده رنج برد . المَمْعُون - [ معن ] : « كَلأٌ مَمْعُونٌ » : گياهى كه گرد آن آب روان باشد . المُمْغِر - [ مغر ] : « ناقةٌ مُمْغِرٌ » : ماده شترى كه شير آن از دردى كه دارد سرخ رنگ است . المَمْغَرَة - [ مغر ] : زمينى كه از آن گِل سرخ بيرون آورند . المَمْغُوص - [ مغص ] : آنكه به درد قولنج دچار شده باشد . المَمْغُولَة - [ مغل ] : « دابَّةٌ مَمْغُولَةٌ » : ستورى كه گياه را با خاك خورده و دل درد گرفته باشد . المُمْكِن - [ مكن ] : فا ، قابل احتمال ، شدني ؛ « من المُمْكِن أن » : ممكن است كه « غيرُ مُمْكِنٍ » : نشدني . المُمَلّ - [ ملّ ] من الطرق : راه هموار و لگد كوب شده . المِمْلَاق - [ ملق ] : بسيار مستمند و بينوا ، بسيار چاپلوس و متملَّق . المَمْلَحَة - [ ملح ] : نمكزار . المِمْلحَة - [ ملح ] : نمكدان . المِمْلَسَة - [ ملس ] : مالهء بزرگ كه با آن زمين را هموار كنند . المِمْلَق - [ ملق ] : چوب پهنى كه بوسيلهء گاو بر روى زمين بكشند تا با آن زمين را هموار كنند . المِمْلَقَة - [ ملق ] : مرادف ( المِمْلَق ) است . المَمْلُكَة - ج مَمَالِك [ ملك ] : مرادف ( الْمَمْلَكَة ) است . المَمْلَكَة - ج مَمَالِك [ ملك ] : عزت و توانائى سلطان و خدمتگزاران او ، آنچه از كشور و مردم آن كه تحت امر پادشاه باشند . المَمْلُوء - [ ملأ ] : « إناءٌ مَمْلُوءٌ » : ظرف پر از آب . المَمْلوك - ج مَمَالِيك [ ملك ] : مفع ، غلام ، برده . المَمْلُول - [ ملّ ] : آنچه كه در خاكستر داغ پخته شده باشد ؛ « الشيءُ المَمْلُول » : آنچه كه باعث خستگى و ناراحتى باشد . المُمْنِح - [ منح ] : « ناقةٌ مُمْنِحٌ » : ماده شترى كه وضع حمل آن نزديك شده باشد . المَمْنُوّ - [ منو ] بكذا : آنچه كه مورد آزمايش قرار گرفته باشد . المَمْنُون - [ منّ ] : مفع ، نيرومند ، ناتوان ، بريده شده ، بيشترين چيزى كه مرد داشته باشد ؛ « أنا مَمْنون لكَ » : من خوبيهاى تو را فراموش نمىكنم . المُمَهَّد - [ مهد ] : مفع ؛ « ماءٌ مُمَهَّدٌ » : آب ولرم كه نه سرد و نه گرم باشد . المَمُوث - ( ح ) : فيل باستانى با هيكل درشت و موى بسيار و دو ناب بزرگ سر كج كه در دوران يخبندان در اروپا مىزيسته است . المُمَوْدِرَة - « بَيْضَةٌ مُمَوْدِرَة » : تخم مرغ فاسد و گنديده . اين واژه در زبان متداول رايج است . المَمُوم - [ موم ] : مبتلا به بيمارى دردهاى باطنى . لمُمَوَّهَة - [ موه ] : مفع ، چشمى كه در آن ناخنك در آمده باشد . المُمِيت - [ موت ] : كُشنده و نابود كننده ، - ج مَمَاوِيت من النّوق او النّساء : ماده شتر يا زنى كه فرزند خود را از دست داده باشد . المُمِيتَة - [ موت ] : مؤنث ( المُميت ) است ، - من النوق او النساء ج مَمَاوِيت : به معناى المُميت است ؛ « خطيئةٌ مُمِيتةٌ » : گناهى بزرگ كه همه چيز را از دست انسان مىگيرد . المُمَيِّزة - [ ميز ] : علامت و نشان . مَنْ - اسمى است كه سه حالت دارد : ( 1 ) اسم شرط جازم مانند « مَنْ يَعْمَلْ خيراً يُجْزَ بِه » ( 2 ) اسم استفهام مانند « مَنْ أتى » : چه كسى آمد . ( 3 ) اسم موصول است كه بيشتر براى عاقل به كار مىرود مانند « يَسْجَدُ لِلَّه مَن فى السّموات و مَنْ فى الأرض » و « جَاءَ مَنْ عَلَّمَنِي » : كسى كه مرا آموزش داد آمد . مِنْ - حرف جرّ است و از معانى آن : ( 1 ) ابتدا و آغاز در زمان يا مكان است مانند « مَرِضَ مِنْ يوم الجمعة » از روز جمعه بيمار شد ؛ « سار مِنْ بَيْروت » : از بيروت خارج شد . ( 2 ) تبعيض است مانند « مِنْهُم مَنْ احْسَنَ و منهم مَنْ اساءَ » و از آنها كسانى بودند كه نيكى كردند و كسانى بودند كه بدى كردند . ( 3 ) تعليل است مانند « مِمَّا خَطِيئاتهم أَغْرِقوا » : به علت گناهان خود غرق شدند . ( 4 ) بدل است مانند « أَ تَرْضُونَ بِالْحَيَاةِ الدُّنيا من الآخرة » آيا بزندگى در دنيا بجاى آخرت بسنده مىكنيد . ( 5 ) گاهى مرادف با باء مىآيد مانند « يَنْظُرُون من طَرْف خَفِي » با گوشهء چشم نگاه مىكنند . ( 6 ) فصل است مانند « و اللَّه يعلم المُفْسِدَ من المصلح » خداوند بد كاره را از نيكو كار تشخيص مىدهد . ( 7 ) و گاهى زائد مىآيد و سه شرط دارد اول آنكه قبل از آن نفى يا نهي يا استفهام بيايد و دوم آنكه مجرور آن نكره باشد . و سوم آنكه مجرور فاعل يا مفعول به يا مبتدا باشد مانند « ما جاءَنى من رَجُل » هيچ مردى نزد من نيامد . و معانى ديگرى نيز دارد كه از قرينه استنباط مىشود . مَنَّ - - مَنّاً و مِنِّيْنَى [ منّ ] عليه بكذا : بدون رنج به او انعام و بخشش نمود ، - مَنّاً و مِنَّةً عليه بما صَنَعَ : نكوئيهائى را كه براى او انجام داده بود بر او بر شمرد ، - مَنّاً الرَّجُلَ : او را ضعيف كرد و توان او را گرفت ، - الحَبْلَ :