فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
819
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
المِسْرَحَة - [ سرح ] : مرادف ( المِسْرح ) است . المَسْرَحِيّ - [ سرح ] : هر چه كه ويژهء تماشاخانه باشد ؛ « الفنُّ المَسَرحيّ » : هنر نمايش يا تئاتر ، « المُؤَلِّفُ المَسْرَحِي » : مؤلف و يا نويسنده نمايشنامه . المَسْرَحِيَّة - [ سرح ] : نمايشنامه نثرى يا شعرى يا نثر و شعر با هم كه نمايش داده شود . المِسْرَد - [ سرد ] : ابزارى كه با آن سوراخ كنند ، زبان ، كفش دوخته ، و در زبان متداول به معناى غربيل درشت سوراخ است . المُسَرَّد - [ سرد ] : زره . المَسْرَط - [ سرط ] : بلعوم ، حنجره . المِسْرَط - [ سرط ] : بلعوم ، حنجره ، كسى كه با شتاب غذا خورد . المِسْرَع - [ سرع ] : شتابان بسوى خير يا شرّ . المُسْرِف - [ سرف ] : اسراف كننده ، مفرط ، كسى كه از حدود چيزى تجاوز كند ، اشتباه كننده ، غافل ، نادان . المَسْرُوءَة - [ سرأ ] : « أَرْضٌ مَسْرُوءَة » : سرزمين پر از ملخ . المَسْرُوب - [ سرب ] : كسى كه در اثر استنشاق دود نقرهء گداخته سرگيجه مىگيرد . المَسْرُود - [ سرد ] : زره . المَسْرُودَة - [ سرد ] : زره . المَسْرور - [ سرّ ] : خوشحال و خورسند و شاد . المَسْرُورَة - [ سرّ ] : مؤنث ( المَسْرُور ) است . المَسْرُوق - [ سرق ] : مفع ، « رجُلٌ مَسْرُوقُ الصوتِ » : كسى كه صدا و سينه اش گرفته باشد . المُسَرْوَل - [ سرول ] « فَرَسٌ مُسَرْوَلٌ » : اسبى كه سفيدى دست و پايش تا بازو و ران گذشته باشد . مَسَطَ - - مَسْطاً المِعَى : آنچه را كه در روده بود با انگشت در آورد ، - السّقاءَ : شير دلمه شده را از مشك با انگشت بيرون كشيد ، - الثّوبَ : جامه را خيس كرد سپس آن را با دست فشرد تا آب آن ريخته شود ، - فلاناً بالسّياط : او را با تازيانه زد . المِسْطَاح - [ سطح ] : فرش كه از برگهاى نخل خرما ساخته شده باشد كه معمولًا بر آن ( حصير ) اطلاق مىشود ، جائى كه در آن خرما و انجير و انگور را خشك مىكنند . المُسْطَار - [ سطر ] : شراب نارس ( مي خام ) ، مي مرد افكن ، گرد و خاك برخاسته از زمين . المِسْطار - [ سطر ] : مرادف ( المُسْطار ) است ، قلم رسم و پرگار . المُسْطَارَة - [ سطر ] : مرادف ( المُسْطار ) است . المِسْطَارَة - [ سطر ] : مرادف ( المُسْطار ) است . المَسْطَبَة - ج مَسَاطِب [ سطب ] ( و الصاد فيها أبلغ ) : سكَّو كه معمولًا براى نشستن بر روى آن مورد استفاده قرار مىگيرد ، سندان آهنگرى ، جائى كه در آن مستمندان و بينوايان جمع مىشوند ، جائى كه در آن افراد غريب و بيخانمان زندگى مىكنند ، و در علم ستاره شناسى به معناى كهكشان مىباشد . المِسْطَبَة - ج مَسَاطِب [ سطب ] : مرادف ( المَسْطَبَة ) است . المِسْطَح - [ سطح ] : ابزار صاف كردن و پهن كردن ، چوب نانوائى كه با آن نان را پهن كنند ، ستون خيمه و چادر ، چراگاه ، مرادف ( المِسْطاح ) است . المُسَطَّح - [ سطح ] ( ه ) : شكلى كه مستواى آن در يك سطح باشد ؛ « انْفٌ مُسَطَّح » : بينى صاف و پهن . المَسْطَرَة - ج مَسَاطِر [ سطر ] : خط كش ، و در زبان متداول به معناى نمونه بردارى از متاعى است كه صفت و مرغوبيت آن شناخته شود . المِسْطَرَة - ج مَسَاطر [ سطر ] : مرادف ( المَسْطَرة ) است . المَسْطُول - [ سطل ] : مفع ، و در زبان متداول به معناى خِنگ و ابله مىباشد . المَسْعَى - ج مَسَاعٍ [ سعي ] : كوشش و روش و به كار بردن چيزى . المَسْعَاة - ج مَسَاعٍ [ سعي ] : صفات نيكو . المِسْعَار - [ سعر ] : آنچه كه بوسيله آن آتش برافروزند . المِسْعَر - [ سعر ] : شديد ، منقل آتش ، گردن بلند ، ابزارى است كه با آن درجهء حرارت را مىآزمايند ؛ « كَلْبٌ مِسْعَرٌ » : سگ هار . المُسْعُط - [ سعط ] : قطره چكان بينى . المِسْعَط - [ سعط ] : مرادف ( المُسْعُط ) است . المَسْعَل - [ سعل ] : محلّ سرفه كردن يا حلق . المَسْعُود - ج مَسَاعِيد [ سعد ] : سعادتمند . المَسْعُوف - [ سعف ] : كسى كه به بيمارى طاسى سر دچار باشد . المِسْفَار - [ سفر ] : مرادف ( المِسْفَر ) است . المِسْفَر - [ سفر ] : كسى كه بسيار مسافرت كند ، كه آماده و مسلَّط بر مسافرتها باشد . المِسْفَرَة - ج مَسَافِر [ سفر ] : مؤنث ( المِسْفر ) است ، جاروب . المُسَفَّع - [ سفع ] : « توتر مُسَفَّع » : در صورت او نقطههاى سياه وجود دارد ؛ « كَمِيٌّ مُسَفَّع » : از زنگ خوردگى آهن سياه شد . المَسْفَهَة - [ سفه ] : غذائى كه باعث تشنگى و آب خوردن بسيار شود . المَسْفُور - [ سفر ] : كسى كه سختيهاى مسافرت او را خسته كرده باشد . المَسْقَى - [ سقي ] : وقت آبيارى و يا آب دادن . المَسْقَاة - [ سقي ] : جاى آبيارى يا آب نوشيدن . المِسْقَاة - [ سقي ] : مرادف ( المَسْقاة ) است . المِسْقام - [ سقم ] : كسى كه بسيار بيمار مىشود . المَسْقَط - ج مَسَاقِط [ سقط ] : جاى افتادن و فرو ريختن . المَسْقِط - ج مَسَاقِط [ سقط ] : مرادف