فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

795

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

روى دو بال آن نقش و نگار مانند مهره باشد ، و در زبان متداول بر آفتابهء سفالين كه بدون دسته و لوله باشد اطلاق مىشود . المِخْرَش - [ خرش ] : عصا و چوب دستى كه سر كج باشد و در زبان متداول به آن ( الْبَعْكُورَة ) گويند . المِخْرَص - ج مَخَارِص [ خرص ] : نيزه . المِخْرَطَة - ج مَخَارِط [ خرط ] ( حي ) : دستگاه تراش . مَخْرَقَ - مَخْرَقَةً [ مخرق ] : دروغ گفت . المَخْرَق - ج مَخَارِق [ خرق ] : دشت و بيابان . المَخْرَقَة - [ خرق و مخرق ] : دروغ و نيرنگ ، و در زبان متداول به معناى دو بهمزني مىباشد . المَخْرِم - ج مَخَارِم [ خرم ] : دهانهء راه كوه و يا پيچ سركوه . المَخْرُوت - [ خرت ] : مفع ، كسى كه گوش يا بينى و يا لب او بريده شده باشد . المَخْرُوط - [ خرط ] : مفع ، مرد كم ريش ، چهره و صورت دراز ، و در علم هندسه بر شكلى كه قاعدهء آن دايره مانند و ارتفاع آن به يك نقطه مىرسد اطلاق مىشود . المَخْرُوطَة - [ خرط ] من الآبار : چاه دهانهء تنگ . المَخْرُوفَة - [ خرف ] : « أَرضٌ مَخْرُوفَةٌ » : زمينى كه باران پائيز بر آن باريده است . المَخْزَاة - [ خزي ] : آنچه كه باعث ننگ و سرشكستگى باشد . المَخْزَم - ج مَخَازِم [ خزم ] : راه در كوهستان . المَخْزَن - ج مَخَازِن [ خزن ] : جاى انباشتن ( انبار ) ؛ « مَخْزَنُ الْبَضَاعَة » : انبار كالاى تجارى . المَخْزُول - [ خزل ] : آنكه پشت او شكسته شده باشد ، - مِن الأشياء : آنچه كه بريده شده باشد . المَخْزُوم - [ خزم ] من الشرُك : بند پارهء كفش . المَخْزُون - [ خزن ] : آنچه كه در انبار قرار دهند اعم از كالا يا مواد اوليه . المَخْسُوس - [ خسّ ] من الأشياء : ناچيز و بىارزش . المَخْسُوف - [ خسف ] : ناقص ، كم . اين واژه در زبان متداول رايج است . المِخَشّ - [ خشّ ] : مرد قاطع و بيباك ، اسب گستاخ . المِخْشَاب - [ خشب ] : مرد كوتاه و چهار شانه ( خپل و ستبر ) . المَخْشُوب - [ خشب ] : كسى كه در نژاد و نسب خالص نباشد ، آنكه آموزش و تربيت خوب و صحيح نداشته باشد ، آنكه كار او محكم و استوار نباشد . المِخْصال - [ خصل ] : داس بزرگ . المُخَصَّر - [ خصر ] : آنكه كمر باريك است . المِخْصَرَة - ج مَخَاصِر [ خصر ] : عصاى كوتاه يا چوبدستى كه پادشاه هنگام سخن در دست گيرد ، چوب دستى رهبر اركستر موسيقى ، چيزى بسان تازيانه . المُخَصَّص - [ خصّ ] : آماده شده ، تعيين شده ؛ « المُخَصَّصَات » : اعانه ، كمكها ، اعتبارات ؛ « مُخَصَّصَات المَلِكِ او رئيس الدّولةِ » : حقوق ويژهء پادشاه يا رهبر كشور در يكسال . المِخْصَف - ج مَخَاصِف [ خصف ] : درفش كفاش . المَخْصُور - [ خصر ] : « رجلٌ مَخْصُورٌ » : آنكه ناراحتى درد كمر داشته باشد . المَخْصُوص - [ خصّ ] : مفع . مَخَضَ - - مَخْضاً اللَبَن : كره از شير بدست آورد ، - الشّيءَ : چيزى را بسيار جنبانيد ، - البِئرَ بِالدّلوِ : با دلو از چاه زياد آب كشيد و آن را به حركت در آورد ، - بالدّلو : دلو را در ميان آب چاه جنبانيد تا پر از آب شود ، - الرّأي : مغز فكرى خود را به كار انداخت تا حقيقت بر او روشن شود . مَخِضَ - - مِخَاضاً و مُخَاضاً تِ الحاملُ : زايمان زن نزديك شد . مُخِضَ - تِ الحاملُ : مرادف ( مَخِضَتْ ) مىباشد . مَخَّضَ - تَمْخِيضاً [ مخض ] تِ الحاملُ : مرادف ( مَخِضَتْ ) مىباشد . المُخَضَّب - [ خضب ] : رنگين شده با خضاب . المَخْضَرة - [ خضر ] : جاى سبز و خرم . المُخَضْرَم - [ خضرم ] : آنكه ختنه نشده باشد ، آنكه پدرش سفيد پوست و خود سياه پوست باشد ، آنكه نسب درستى نداشته باشد ، آنكه زمانى از عمر خود را در جاهليت و بقيه را در اسلام گذرانيده باشد ؛ « شاعرٌ مُخَضْرَمٌ » شاعرى كه جاهليت و اسلام را درك كرده باشد ؛ « ماء مخضرم » : آبى كه نه شيرين و نه شور باشد . المُخَضْرَمَة - [ خضرم ] : « ناقةٌ مُخَضْرَمَةٌ » : ماده شترى كه سر گوش آن بريده باشد . المُخْضَل - [ خضل ] : مرد خوشگذران . المُخْضَل - [ خضل ] : مرادف ( الْمُخضَل ) است . المَخْضُوب - [ خضب ] : مرادف ( المخَضَّب ) است . المَخْضُود - [ خضد ] : ضعيف و ناتوان ، كسى كه اندام بدنش درد كند ؛ « رَجُلٌ مَخْضُودٌ » مرد رنجور و شكسته بال . مَخَطَ - - مَخْطاً الشيءَ : آن را كشيد و دراز كرد ، - السّيفَ : شمشير را كشيد ، - المُخاطَ : آب بينى را بيرون ريخت ، - الصبيَّ : آب بينى آن كودك را در آورد ، - ه بيدِه : او را زد ، - الرَّجُلُ في الأرضِ : بسرعت راه رفت ، - الجَمَلُ به : شتر بسوى او شتاب كرد ، - مَخْطاً و مُخُوطاً السَّهْمُ : تير بهدف اصابت كرد . مَخَّطَ - تَمْخِيطاً [ مخط ] الولدَ : آب بينى آن كودك را خارج و پاك كرد . المَخْط - مص ، خاكستر ، جامهء كوتاه . المِخَطَّ - [ خطَّ ] : چوبى كه بافنده با آن بر روى بافته كشد . المُخْطِئ - [ خطأ ] : اشتباه كننده . المَخْطَة - اسم مره از ( مَخَطَ ) است ، آنچه از آب بينى كه مرد يكباره بيرون اندازد .