فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
768
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
م الميم م - حرف بيست و چهارم از حروف مبانى است و از حروف شفوى مىباشد . ميم در حساب جُمَّل عبارت از عدد چهل است ، حرفى است كه دلالت بر جمع مذكر دارد مانند « ذَلِكُم بمَا كُنْتم تسْتكبرونَ في الأرضِ » ، و گاهى حرف قسم است ويژه لفظ جلالة مانند : ما لِلَّه لأَفعَلَنَّ ، و گاهى اسم استفهام است كه بعد از حرف جرّ واقع مىشود مانند « بِمَ و عَلامَ » كه اصل آن ماى استفهاميه است . ما - حرف نفى است مانند « مَا هَذَا بشراً » و حرف زائد است مانند « فَبِمَا رحمةٍ من اللَّه لِنْتَ لهم » و حرف كافه از عمل است مانند « كَانَّما يُساقون الى الموتِ » و گاهى ماى مصدريه است مانند « و ضَاقَتْ عليهم الأرضُ بِمَا رحبت » يعنى ( بِرُحْبها ) و اين ماى مصدريه گاهى معناى زمانى به خود مىگيرد كه به آن ( ماى مصدريّه ظرفيه ) گويند مانند « و اوْصانى بالصّلاة و الزّكاة مادمتُ حَيّاً » : و مرا سفارش به نماز و زكات كرد تا مدتى كه زندهام ، و گاهى اسم استفهام است از غير عاقل مانند « ما عندك » و از عاقل مانند « ما زيدٌ » كه جواب داده مىشود مثلًا « عَاقِلٌ اوْ احْمَقٌ » . اين ماى استفهاميه گاهى الف آن حذف مىشود و آن موقعى است كه مجرور به حرف جر شود كه در اين صورت فتحه بر روى ميم ثابت مىماند مانند « بِمَ و عَلَامَ » : به چه چيز و براى چه چيز ؟ كه در مواردى ميم ساكن مىشود ، و گاهى اسم موصول است مانند « ما عِنْدكم يَنْفَدُ و ما عِند الله باقٍ » : آنچه كه شما داريد از بين مىرود و يا تمام مىشود ولى آنچه كه نزد خداست براى هميشه باقى است ، اسم شرط است مانند « ما يَفْعَلْ افْعَلْ » : آنچه كه بكند من هم مىكنم . كه در اين صورت دو فعل را مجزوم مىكند ، اسم تعجب است مانند « مَا احْسَنَ زيداً » چقدر زيد خوب است ، ماى اسميه است با فعل بتأويل مصدر ميرود مانند : « بَلَغَنَى ما صَنَعْتَ » يعنى « صنِيعَكَ » : صنعت و ساخته تو را دانستم ، ماى اسميه است كه گاهى نكره با صفت مىآيد مانند « مروتُ بما مُعْجبٍ لَكَ » : به چيزى كه براى تو شگفت آور است مرور كردم ، و گاهى اسمى است كه معناى ابهام را مىدهد مانند « اعْطِنِي كِتّاباً ما » : هر كتابى كه باشد به من بده و « جَاءَ لأمر ما » : براى كارى از كارها آمده است و اين ما را ( ابهاميّه ) نامند و اما عبارت « غَسلْتُه غَسْلًا نِعِمَّا » به تقدير « غَسَلْتُه نِعَمَ الْغَسْلِ » است يعنى آن را به بهترين وجه شستم . ماءَ - - مُؤَاءاً [ موأ ] السنَّورُ : گربه صدا كرد . الماء - [ موه ] : آب و اصل اين كلمه ( مَوَه ) مىباشد ؛ « مَاءُ الْوَرد و مَاءُ الزَّهْر » : گلاب ؛ « مَاءُ الْوَجْه » : درخشانى چهره ، حياء ؛ « بَذَلَ ماءَ وَجهِه » : آبروى خود را ريخت ؛ « مَاءُ الشباب » شكوفائى جوانى ؛ « ماءُ السيفِ » : درخشندگى شمشير ؛ « الماءُ الأزرق » : آب سياه عارضه اى كه در وسط حدقهء چشم پديد مىآيد و بينائى آن را مىگيرد ؛ « الماءُ الأُكْسيجينى » : آب اكسيژن ، « بَنَاتُ الْمَاء » آنچه از پرندگان كه با آب انس مىگيرند ، مفرد اين تعبير ( ابن الماء ) است . الماءَة - [ موه ] : آب ، مرادف ( الماء ) است . المِائة - ج مِئَات و مِئُون و مُؤُون و مِأًى بأَلف خطَّاً لا لفظاً [ مأي ] : يكصد ( ده ده تا ) . المائِت - [ موت ] : كسى كه نزديك است بميرد . المائِح - ج ماحَة [ ميح ] : كسى كه با كف دست آب مىنوشد . المائِد - ج مَيْدَى [ ميد ] : كج ، كسى كه در اثر مستى يا مسافرت دريا و مانند آن سرگيجه بگيرد ؛ « غُصْنٌ مائِدٌ » : شاخهء كج . المائِدَة - ج مَوَائِد و مائِدَات [ ميد ] : مؤنث ( المائِد ) است ، سفره كه بر آن خوراك گسترده باشند ، خوراك گسترده ، اطاق نهار خورى ، دائره اى از زمين . المائِر - [ مور ] : فا ، مرد سبك مغز ؛ « سَهْمٌ مائِرٌ » تير سبك و نافذ . المائِر - ج مُيَّار و مَيَّارَة [ مير ] : فا . المائِرَة - ج مائِرَات و مَوَائِر [ مور ] : مؤنث ( المائِر ) است . المائِس - [ ميس ] : مرادف ( الْمَيَّاس ) است و به معناى متكبر و مغرور مىباشد . المائِع - [ ميع ] : فا ، مايع ، احمق . المائِعَة - ج - مَوَائِع [ ميع ] : مؤنث « المائِع » است ، پيشانى اسب موقعى كه بلند و كشيده مىشود . المائِق - ج - مَوْقَى [ موق ] : احمق ، نابود شده . المائِل - ج مُيَّل و مالة [ ميل ] : فا . المائِلَة - ج مَائِلات و مَوَائِل [ ميل ] : مؤنث ( المائل ) است .