فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

763

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

اللَّهِق - گاو سفيد ، هر چيز سفيدى . اللَّهَقَة - ج لَهَقَات و لِهَاق : مؤنّث ( اللَّهَق ) است . اللَّهِقَة - ج لَهِقَات و لِهَاق : مؤنّث ( اللَّهِق ) است . لَهِمَ - - لَهْماً و لَهَماً الشيءَ : يك دفعه آن را بلعيد ، - ألمَاءَ : يك جرعه آب را نوشيد . اللَّهْم - ج لُهُوم : سالمند از هر چيزى . اللُّهَم - « رجلٌ لُهَمٌ » پر خور . اللَّهِم - « رجُلٌ لَهِمٌ » : پر خور . اللِّهَم - نيكو كار و پر خير ، كسى كه بسيار عطا كند ، پر خور ، نيكو روش از اسبان و يا مردمان ، درياى پهن آور ؛ « رَجُلٌ لِهَمُّ » : مرد با اراده و سخاوتمند و با كفايت . اين كلمه دربارهء زنان وصف نمىشود . اللُّهْمَة - من السَّويق : مقدارى آرد گندم . اللُّهْمُوم - ج لَهَامِيم [ لهمم ] : نيكو روش از مردم و يا اسبها ، ارتش انبوه ، عدد بسيار ، ابر پر از باران ، شترى كه بسيار شيرده است ؛ « لَهَامِيمُ النّاس » : سخاوتمندان مردم و بزرگان آنها . اللِّهْميم - [ لهمم ] : مرد يا اسب سبقت گيرنده از مردم با اسبان ديگر . لَهَّنَ - تَلْهِيناً القومَ و للقوم : غذاى پيش در آمد خوراك از قبيل سالاد و غيره به آنها خورانيد . اللُّهْنَة - ج لُهَن : غذاى پيش در آمد قبل از خوراك ، سوغات كه مسافرت هنگام آمدن از سفر با خود مىآورد ، چشم روشنى كه بعد از آمدن مسافر بوى ارمغان مىشود . اللَّهْو - [ لهو ] : سرگرمى و خوشگذرانى ؛ « دُورُ اللَّهْوِ » و « امَاكِنُ اللَّهْوِ » : اماكن لهو و لعب و سرگرمى ، چيزى لذت آور براى انسان كه او را سرگرم كند ، فرزند ، طبل . اللُّهْوَة - ج لُهىَّ [ لهو ] : عطا و يا بهترين ارمغان و بخشش ، مشتى پول و دارانى ، آنچه از دانه‌ها كه آسيابان با دست خود به دهانه آسياب مىريزد . اللَّهْوَة - [ لهو ] : اسم مره از ( لَهَا ) است ، مرادف ( اللُّهوة ) است . لَهْوَجَ - لَهْوَجَةً [ لهوج ] الشيءَ : آن را مخلوط كرد و در هم آميخت ، - الأمرَ : امر را محكم ننمود و ناتمام گذارد ، - الشِّوَاءَ : گوشت يا كباب را خوب سرخ نكرد . اللَّهُوف - حسرت خور و اندوهگين . اللَّهُوفَة - مؤنث ( اللَّهُوف ) است . اللَّهُوم - ( رجُلٌ لَهُومٌ « : مرد پر خور . اللَّهَوِيّ - [ لهو ] : منسوب به ( اللَّهاة ) است ؛ « الحرفان اللَّهويَّانِ » : دو حرف لَهَوِى و عبارتند از ( قاف ، كاف ) - . لَهِيَ - - لَهاً [ لهو ] عنه : او را فراموش كرد و از او دورى جست ، - بِكذَا : آن را دوست داشت . اللَّهيب - مص ، سوزش و گرمى آتش . آتش . اللُّهْيَة - [ لهو ] : ارمغان و يا ارزنده ترين بخششها . اللَّهيد - كسى كه بارش سنگين و فشار آورنده باشد ، افسوس خور و ناتوان . اللَّهِيدَة - حلواى نرم و انگشت پيچ كه نه مانند سوپ آبكى و نه سفت باشد . اللَّهِيف - ج لِهَافٌ : افسوس خور ، بيچاره ؛ « رَجُلٌ لَهِيفُ الْقَلْبِ » : مرد سوخته دل و يا داغديده . اللُّهَيْمِ - ديگ فراخ ، - امّ اللُّهَيْم : تب ، پيش آمدى سخت ، مرگ . لَوْ - حرفى است به معناى اگر ، كه در جمله هائى مانند « لَوْ جَاءَنى لأَكْرَمْتُه » به كار مىرود و بر سه حالت است . نخست شرطيّه و دوم تغيير شرطيه به زمان ماضى و سوم امتناع يعنى امتناع جواب به علت امتناع شرط . مثلا در جملهء « لَوْ جَاءَنِي لأَكْرَمْتُه » : اكرام و بخشش من به او چون نيامد ممتنع گرديد يعنى اگر مىآمد به او مىبخشيدم و دانشمندان علم منطق آن را از ابزار اتصال لازم مىدانند مانند « لَوْ كَانَ زَيْدٌ حَجَراً كانَ جماداً » : اگر زيد سنگ بود جماد بود ؛ و گاهى حرف شرط براى آينده است ولى مجزوم نمىكند مانند « لَو نَذْهَبُ الَى الْبَيتِ بَعْدَ انْهَاءِ الدّرس » و فرق ميان اين دو كار برد آنست كه اگر شرط براى آينده ( مستقبل ) باشد لَوْ به معناى إنْ ( اگر ) مىآيد و اما چنانچه شرط در قالب فعل ماضى باشد در اين صورت حرف امتناع است . و هر گاه بعد از « لو » فعل مضارع بيايد معناى آن به ماضى تبديل مىشود مانند « لو تقومُ اقومُ » يعنى « لو قُمْتَ قُمْتُ » ؛ و نيز گاهى حرف مصدرى بجاى ( أَنْ ) مىآيد ولى منصوب نمىكند و بيشتر با فعل ( وَدَّ ، يَوَدُّ ) مىآيد مانند « وَدُّوا لَو تَأْتِيهم » : آرزو داشتند كه نزد آنها به روى ، و « يَوَدُّ احَدُهم لَوْ يُعَمِّر » و هر يك از آنها دوست دارد كه عُمْر بكند . . . ؛ و گاهى به معناى آرزو و تمنى مىآيد كه جواب آن با ( ف ) منصوب مىشود مانند « لَو تأتينى فَتُحَدِّثَنى » : اى كاش پيش من بيائى و براى من سخن بگوئى ، و گاهى براى بيان و چگونگى است بمعنى أَلا ( آيا نه ) كه در اين صورت جواب آن با ( ف ) نيز منصوب مىآيد مانند « لَوْ تَنْزِلُ عِنْدَنَا فَتُصِيبَ خيراً » : آيا نزد ما نمىآيى تا نكوئى بينى ، و نيز به معناى چيزى كم و قليل مىآيد مانند : ( الْتَمِسْ وَلَوْ بِخَاتَمٍ مِنْ حَدِيد ) : كه درباره مهريه زن آمده است يعنى هر مقدار چيزى كه بتوانى اگر چه انگشترى از آهن باشد فراهم كن . لَوَى - - لَيّاً و لِيّاً و لَيَّاناً و لِيَّاناً [ لوو ] ه دَيْنَه و بدَيْنِه : پرداخت طلب او را بتأخير انداخت ، - فلاناً بِحَقِّه : حق و طلب او را منكر شد . لَوَى - - لَيّاً و لَوْياً و لُوِيّاً الحبلَ : ريسمان را تابيد و دولا كرد ، - الْغُلامُ : جوان بسن بيست سالگى رسيد ، - عَن الأَمْر : از كار سست شد ، - لَيّاً و لَيَّاناً امْرَه عَنِيّ : امر را از من پوشيده داشت ، - سِرَّه : راز خود را پنهان نمود ، - الْحُزْنُ قَلْبَه : اندوه و غم دل او را نرم و منعطف نمود ، - عليه : نسبت به او مهربان شد يا منتظر ديدار او شد ؛ « مَرَّ لا يَلْوِي على احَدٍ » : از راه گذشت و به كسى اعتنا نكرد ،