فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
754
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
است . اللُّزَّيْق - ( ح ) : حلزون دريائى . اللُّزَّيْقَى - مرادف ( اللُّزَيْقَاء ) است . اللُّزَيْقَاء - آنچه كه در كنارهء سنگها در روزهاى بارانى روئيده مىشود . لَسَّ - - لَسّاً [ لسّ ] القصعةَ : ظرف غذا را ليسيد و زبان زد ، - الطعامَ : غذا را خورد ، - تِ الدَّابَّةُ الْكَلاء : ستور علف را به گوشهء زبان خود گرفت . اللَّسَّابَة - « رجُلٌ لَسَّابَةُ للناس » : كسى كه نسبت به مردم طعنه مىزند و بد زبانى مىكند . اللُّسَاس - [ لسّ ] : دانههاى بقولات موقعى كه ريز و خورد هستند و قابل خوردن نمىباشند ، - نام گياهى است زبر . اللُّسَّاس - مرادف ( اللُّسَاس ) است . اللَسَّاع - مرادف ( اللُّسَعَة ) است و به معناى كسى است كه با زبان خود بمردم نيش مىزند . اللِّسَان - ج أَلْسِنَة و أَلْسُن و لُسْنٌ و لِسَانَات : زبان كه وسيله خوردن و سخن گفتن است ؛ اين كلمه كار برد مذكر و مؤنث دارد ولى بيشتر مذكر است ، لغت ، پيام آورى ، - و در علم جغرافيا به معناى برآمدگيهائى از زمين به داخل درياست كه آن را دماغه نيز گويند ؛ « لِسَانُ الْعَرَبِ » : زبان عربى ؛ « لِسَانُ الْقَومِ » : سخنگوى مردم ؛ « المتحدِّث بِلِسَانِ الْحُكُومَة » : سخنگوى دولت ؛ « لِسَانُ الْحَالِ » : زبان حال ؛ « لِسَانُ الصّدقِ » : ياد و نام نيك ؛ « لِسَان الميزانِ » : زبانهء ترازو ؛ « لِسَانُ النّار » : زبانه و شعلهء آتش ؛ « لسانُ الحَمَل » : گياه بارتنگ كه آن را بارهنگ نيز گويند و خواص طبى دارد ؛ « لسانُ الثَّور » : گل گاو زبان كه نيز خواص طبى دارد ؛ « لِسَانُ الكلبِ » : سگ زبان ، گياهى است كه تخمههاى ريز و سفيد دارد ؛ « لِسان السبع » : گياهى است كه برگهاى آن زبر و تيز مانند دندانههاى اره مىباشد و بسيار تلخ است ؛ « لِسَانُ الشُّعَلِ » : گياهى است پر شاخه و چهار گوش و داراى برگهاى دراز و زبر است ؛ « لِسَانُ العَصَافِير » : ميوهء درخت در دار ؛ « فُلانٌ ذُو لِسَانين » : فريبكار و غيبت كننده و گول زن ؛ « الْسِنَةُ النّاسِ عليه حَسَنَةً » : مردم به خوبى از او ياد مىكنند ؛ « قِيل عَلَى لِسَانِه » : از او روايت شده است ؛ « دَارَ عَلَى الْسِنَةِ الخاصِّ وَالعَامَ » : آن چيز زبان زد مردم شد . اللَّسَانيَّة - « الحروف اللِّسَانيَّة » : حروف لسانى شش حرف است : ( ر ، ز ، س ، ش ، ص ، ض ) . لَسَبَ - - لَسْباً تِ الحيَّةُ فلاناً : مار او را گزيد ، - ه بِالسَّوط : با شلاق او را زد ، - ه بِلِسَانِه : زخم زبان و حرف زشت به او زد . لَسَع - - لَسْعاً ه : او را گزيد ، گفته مىشود كه ( اللَّسْع ) ويژهء جانوران نيش زن است مانند عقرب ، و ( اللَّدْغ ) ويژهء جانوران گاز زن است مانند مار ، - ه بلسانه : سخن زشت و ناروا به او گفت ، - فى الأرض : به سفر رفت . اللُّسَعَة - كسى كه بسيار مردم را با زبان خود طعن و مذمت مىكند . لَسَن - - لَسْناً فلاناً : از او خوشزبانتر بود ، به گفتهء او ايراد گرفت و او را به بدى نام برد ، در گفتگو بر او چيره شد ، - تْه الْعَقْربُ : گژدم او را نيش زد ، - الشَّيءَ : نوك چيزى را مانند نوك زبان يا آنكه چيزى را به شكل زبان در آورد . لَسِنَ - - لَسَناً فلانٌ : فصيح شد و در فصاحت و بلاغت پيشرفت كرد . لَسَّنَ - تَلْسِيناً [ لسن ] الشيءَ : چيزى را به شكل زبان در آورد . اللِّسْن - زبان ، لغت ، گفتار . اللَّسَن - فصاحت و بلاغت . اللَّسِن - چيزى كه يك طرف آن به شكل زبان باشد ، فصيح و بليغ . اللَّسْنَاء - مؤنث ( الاْءلْسَن ) است . اللَّسِيع - ج لَسْعَى و لُسَعَاء : گزيده شده . لَصَّ - - لَصّاً [ لصّ ] الشيءَ : آن را دزديد ، در پنهان انجام داد ، - البابَ : درب را بست ، - ، - لَصَصاً و لَصَاصاً و لُصُوصِيَّةَ : دزد بود . اللُّصّ - ج لُصُوص و أَلْصَاص و لِصَصَة و لِصَاص [ لصّ ] : دزد . اللَّصّ - ج لُصُوص و أَلْصَاص و لِصَصَة و لِصَاص [ لصّ ] : دزد . اللَّصَّاء - ج لُصّ [ لصّ ] : مؤنث ( الأَلَص ) است ، پيشانى كوچك و تنگ ، گوسفندى كه يك شاخ آن به جلو و شاخ ديگر به عقب در آمده باشد . لَصِبَ - - لَصَباً الجلدُ باللحم : از لاغرى پوست و استخوان شد ، - الخاتمُ فى الإصبع : انگشتر در انگشت او گير كرده و به سختى در آمد ، - السيفُ فى الغِمْدِ : شمشير در غلاف گير كرد و بيرون نيامد . اللِّصْب - ج لُصُوب و لِصَاب : تنگه ى دشت ، جايگاه كوچك در كوهستان . اللَّصِب - بخيل و بد اخلاق . اللُّصَّة - ج لُصَّات و لَصَائِص [ لصّ ] : مؤنث ( اللُّصّ ) است . اللَّصَّة - ج لَصَّات و لَصَائِص [ لصّ ] : مؤنث ( اللَّصّ ) است . اللِّصَّة - ج لِصَّات و لَصَائِص [ لصّ ] : مؤنث ( اللِّصّ ) است . اللَّصَص - [ لصّ ] : مصدر است ، نزديكى دو كتف بهم ، نزديكى و فشردگى دندانها به يكديگر كه از معايب دندان است . لَصِقَ - - لَصْقاً و لُصُوقاً بالشيءِ : به آن چسبيد . اللِّصْق - كسى يا چيزى كه نزديك كسى يا چيزى باشد ؛ « هو لِصْقِى و بِلِصقِي » : او نزديك و پهلوى من است . لَصْلَصَ - لَصْلَصَةً [ لصلص ] الوتَدَ و نحوَه : ستون يا عمود را تكان داد تا از جا بر كند . اللَّصُوق - داروئى كه بر روى زخم مىچسبانند ، باند جرّاحى . اللَّصِيق - مرادف ( اللِّصْق ) است ؛ « هو لَصِيقى » : او در كنار من است .