فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
751
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
اللِّحَاء - [ لحي ] : مص ، پوست چوب يا درخت . اللُّحَاتَة - آنچه كه پوست آن كنده شده باشد . اللَّحَّاس - آنكه بسيار ليسد . اللَّحَاظ - ج لُحُظ : گوشهء چشم از طرف شقيقه ، داغى است زير چشم . اللِحَاظ - ج لُحُظ : مُرادف ( اللَّحَاظ ) است ، داخل خانه ؛ « لَحاظُ السّهِم » : بالاى تيرى كه داراى پر است ؛ « لِحاظُ الرّيشةِ » : قسمت پائين پر كه سفيد رنگ است ، - ج لُحُظ : مرادف ( اللَّحَاظ ) است . اللَّحَّاظ - بسيار ملاحظه كننده ، آنكه نظر و نگاه تيز بين دارد . اللِّحَاف - ج لُحُف : لحاف و پوشش و روى انداز ، هر جامه كه روى جامهها پوشند . اللِّحَاق - غلاف كمان . اللِّحَام - آنچه كه با آن فلزات را جوش دهند . اللَّحَّام - ج لَحَّامُون : گوشت فروش ، قصاب . اللَّحَّان - آنكه عبارتى را به غلط بخواند و در اعراب آن خطا رود . اللَّحَّانَة - مرادف ( اللَّحَّان ) است . لَحَبَ - - لَحْباً الطريقَ : راه را پيمود ، راه را آشكار نمود ، ه بالسّيف : با شمشير او را زد ، - اللَّحْمَ : گوشت را به درازا بريد ، - اللَّحمَ عن الْعَظْمِ : گوشت را از استخوان كند ، - لُحُوباً الطَّريقُ : راه روشن و پيدا شد ، - ظهرُ الفَرس : پشت اسب فرو رفته و نرم شد . لَحِبَ - - لَحَباً الرجُلُ : پيرى او را ناتوان كرد ، - لحمُ الرَّجُلِ : گوشت بدن او لاغر شد . لَحَّبَ - تَلْحِيباً [ لحب ] الشيءَ : در آن چيز اثر گذارد ، آن را قطعه قطعه كرد ، - فلاناً : او را خوار كرد ، - ه بالسيف : با شمشير او را زد . اللَّحْب - مص ، راه راست و روشن و آشكار . لَحَتَ - - لَحْتاً العصا : پوست چوب را كند ، - فُلاناً بِالعَصَا : با چوبدستى او را زد ، - الرَّجُلَ : هر چه داشت از او گرفت و چيزى براى او نگذاشت . لَحَجَ - - لَحْجاً ه : او را زد ، - ه بِعَيْنِه : به او چشم زخم رسانيد . لَحِجَ - - لَحَجاً الشيءُ : آن چيز تنگ شد ، - السّيفُ و نَحوُه : شمشير در غلاف گير كرد و بيرون نيامد ، - بالمكان : در جاى خود ماند ، - اللَّحْيُ : استخوان آرواره اش كج شد ، - تْ عينه : چشم او چرك كرد و فرو رفت . لَجَّجَ - تَلْحِيجاً [ لحج ] عليه الخَبَرَ : خبر را جز آنچه كه بود و در دل داشت اظهار كرد . اللَّحْج - مص ، - ( ع ا ) : استخوان بالاى چشم كه بر روى آن ابرو مىرويد . اللَّحَجَ - مص ، مادهء چركى سفيدى كه از چشم جارى شود . اللَّحِج - « مكانٌ لَحِجٌ » : جاى تنگ . اللَّحِح - [ لحّ ] : « مكانٌ لَحِحٌ » : جاى تنگ . لَحَدَ - - لَحْداً الميتَ : مرده را دفن كرد ، - اللَّحَد : گور را كند ، - لِلْمَيّت : براى مرده گور كند ، - فى الدّين : كافر و مُلْحد شد ، - عَلَيَّ في شهادتِه : در گواهى دادن بر عليه من مرتكب گناه شد . اللَّحْد - ج أَلْحَاد و لُحُود : گور ، شكافى كه در كنار گور باشد . لَحِزَ - - لَحَزاً : خسيس و بخيل شد . اللِّحْز - بخيل و تند خوى . اللَّحِز - مرادف ( اللِّحز ) است . لَحِسَ - - لَحْساً الدودُ الصوفُ : كرم پشم را خورد ، - الجَرادُ الخَضِرَ : ملخ سبزه را خورد ، - لَحْساً و لَحْسَةً و لُحْسَةً و مَلْحَساً القصعةَ : ظرف غذا را با آنچه كه در آن بود با زبان يا انگشت ليسيد . لَحَّسَ - تَلْحِيساً [ لحس ] ه الشيءَ : او را به ليسيدن وادار كرد . اللَّحْس - مص ، سرهاى تره كه تازه از خاك بر آمده و آشكار شده باشد . اللَّحَص - آماس بالاى پلك چشم . لَحَظَ - - لَحْظاً و لَحَظَاناً فلاناً و إلى فلانٍ بالعين : با گوشهء چشم از راست و چپ به او نگاه كرد ، او را زير نظر گرفت ، - لَحَظاً البَعِيرَ : زير چشم شتر را علامت نهاد . لَحَّظَ - تَلْحِيظاً [ لحظ ] البعيرُ : مرادف ( لَحَظَ ) است . اللَّحْظ - مص ، ج لِحَاظ و الْحَاظ : درون چشم . اللَّحْظَة - ج لَحَظات : اسم مره از ( لَحَظَ ) است ؛ « جَلَستُ عِنْده لَحْظَةً » : يك لحظه نزد او نشستم . لَحَفَ - - لَحْفاً ه : روى او را با لحاف پوشانيد ، - ه الثوبَ : جامه را بر او پوشانيد ، - النَّارَ الحَطَبَ : هيزم را در آتش انداخت ، - ه بِجُمْع كَفِّه : او را با مشت زد ، - ه سهماً : تيرى به سوى او انداخت ، - الشَّيءَ : آن را ليسيد ، - عنه اللَّحمَ : گوشت را از روى آن برداشت . لُحِفَ - لَحْفَةٌ الرجُلُ فى ماله : مقدارى از مال او از دست رفت . لَحَّفَ - تَلْحِيفاً [ لحف ] إِزارَه : از روى تكبّر و خود بينى دامن كشان راه رفت . اللِّحْف - پايهء كوه ، بن كوه . اللِّحْفَة - اسم نوع از ( لَحَفَ ) است ، حالت آنكه لحاف بر خود پيچيده باشد . لَحِقَ - - لَحْقاً و لَحَاقاً فلاناً و بفلانٍ : به دنبال او رفت و به او رسيد ، - الَى قَوم كَذَا : به فلان قوم پيوست ، - لَحْقاً و لَحَقاً و لُحُوقاً الفرسُ : اسب لاغر شد ، - لُحُوقاً الثمنُ فلاناً : پرداخت بها بر او لازم شد . اللَّحَق - قومى كه در سفر به قومى ديگر ملحق شوند ، - ج الْحَاق : چيزى كه به ما قبل خود پيوست شود ، ميوه اى كه پس از ميوه ى اول برسد ، چيز زائد ، ملحق كتاب ، مفرد ( الألحاق ) است ؛ « لَحَقُ الغَنَمِ » : برّههاى گوسفند كه بدنبال آن روند . لَحْلَحَ - لَحْلَحَةً القومُ : جاى خود را ترك نكردند ، دور شدند ، - عليه عند العامة : در زبان متداول به معناى نزد او رفت و آمد كرد و ملازم او شده است .