فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

746

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

لاغَ - - لَيْغاً [ ليغ ] ه الشيءَ : او را به آن چيز وادار كرد ، - الشّىءَ : آن چيز را خواست كه به خود اختصاص دهد . لَاغَى - مُلَاغاةً [ لغو ] الرجُلَ : او را به بازى گرفت و با او شوخى كرد . اللَّاغِب - ج لُغَّب : فا ، ناتوان . اللَّاغِبَة - ج لَوَاغِب : مؤنّث ( اللَّاغِب ) است . لاغَزَ - مُلَاغَزَةً [ لغز ] ه : با لغز و معمّا با وى سخن گفت . اللَّاغِيَة - [ لغو ] : مص ، چرند و پرند ، سخن يا خبرى كه نتوان بر آن اعتماد كرد ؛ « كَلِمَةُ لَاغِيَة » : سخن زشت و ناپسنديده . لافَ - - لَيْفاً [ ليف ] الطعامَ : غذا خورد . لافَّ - لَافّاً [ لفّ ] الصقرُ الصيدَ : باز به دورِ شكار چرخيد و آن را زير پاى خود قرار داد . اللَّافِتَة - پلاكارد كه بر آن شعار و يا آنچه كه جلب توجه كند نويسند . اللَّافِح - « نارٌ لَافِحٌ » : آتش سوزان . اللَافِظ - فا . اللَّافِظَة - مؤنّث ( اللَّافِظ ) است ، دريا كه گوهر بر آرد ، آسياب ، دنيا . لاقَ - - لَوْقاً [ لوق ] ه : آن چيز را نرم كرد ، - الدَّوَاةَ : مركب دوات را خوب درست كرد ، - عَيْنَه : بر چشم او زد . لاقَ - - لَيْقاً و لَيْقَةً [ ليق ] الدواةَ : مركب دوات را خوب و تازه كرد و در آن ليقه ريخت ، - تِ الدَّوَاةُ : مركب به ليقهء دوات چسبيد ، - لِيقاً وَلِيَاقَةً و لَيَاقاً وَلَيَقَاناً بفُلانِ : به او پيوست و پناهنده شد ، - به الثَّوبُ : جامه براى او مناسب شد ؛ « ما يَليقُ أَنْ تَفْعَلَ كَذا » : اين كار شايسته و مناسب تو نيست . لاقَى - لِقَاءً و مُلَاقاةً [ لقي ] الرجُلَ : با او برخورد و ملاقات كرد ، - آذاناً صَاغِيَة : با گوشهائى شنوا روبرو شد . لاقَبَ - مُلَاقَبَةً [ لقب ] ه : با لقبهاى بد او را دشنام داد . اللَّاقِح - ماده شتر آبستن و مانند آن . لاقَطَ - لِقَاطاً و مُلَاقَطَةً [ لقط ] ه : با او برابر شد . اللَّاقِط - فا ، آنكه پس از درو خوشه‌هاى گندم را جمع آورى كند ؛ « طَائِرٌ لَاقِطٌ » : پرنده اى كه دانه به نوك گرفته باشد . اللَّاقِطَة - مؤنّث ( اللَّاقِط ) است ؛ « لَاقِطَةُ الْحَصَى » : سنگدان مرغ . لاكَ - - لَوْكاً [ لوك ] اللقمةَ : لقمه را در دهان خود سست جويد ، - الفَرَسُ اللجَامَ : اسب لگام را جويد و گزيد . لاكَزَ - مُلاكَزَةً [ لكز ] ه : به يكديگر مشت زدند . لاكَمَ - مُلَاكَمَةً [ لكم ] ه : به ديگرى مشت زد . لامَ - - لَوْماً و مَلَاماً و مَلَامَةً ه في كذا و على كذا : او را دربارهء چيزى سرزنش و نكوهش كرد ، از او گِله كرد . اللام - ج لامَات [ لوم ] : ترس ، هر چيز سخت ، شخص انسان و جز آن ، نزديكى . اللَّامُبَالاة - [ بلي ] : بى تفاوتى و بى نظمى . اللَّامَة - [ لوم ] : ترس ؛ « جاءَ بِلَامَةٍ » : كارى كه نكوهش آور بود انجام داد . اللَّامَّة - [ لمّ ] : چشم زخم ، آنچه از فساد و بدى كه از آن بترسند . لامَحَ - مُلَامَحَةً [ لمح ] ه : زير چشمى به او نگريست . اللَّامِح - « نجمٌ أو برقٌ لامِحٌ » : ستارهء پرتو افكن ، برق درخشنده . اللَّامَرْكَزيَّة - [ ركز ] : دادن استقلال داخلى به استانها و يا حكومت محلى در ادارهء امور مملكت ، عدم تمركز ادارى . لامَزَ - مُلامَزَةً و لِمَازاً [ لمز ] ه : با لُغز و معمّا و كلمات مشكل با وى سخن گفت . لامَسَ - مُلَامَسَةً [ لمس ] ه : با او تماس پيدا كرد ، به او نزديك شد . اللَّامِع - ج لُمَّع : فا ، يقال « ما بالدار لامِعٌ » : كسى در خانه نيست . اللَّامِعَة - ج لَوَامِع : مؤنّث ( اللَّامِع ) است ، استخوان نرم سر كودك هنگامى كه نرم باشد . اللَّامِيّ - [ لوم ] : منسوب به لام است كه يكى از حروف ابجدى است ، صمع سفيد درخت كه جويده مىشود ؛ « لَامِيَّةُ العَرب » : قصيده ى شعرى لامى از شنفرى است ؛ « لامِيَّةُ الْعَجَم » : قصيده ى شعرى لامى از طغرائى است . اللَّامِيون - ( ن ) : نام گياهى از رسته ى شفويات است كه بهترين نوع آن لاميون سفيد است . لان - لِيناً و لَيَاناً و لِينَةً [ لين ] : نرم شد . اللَّانِهَائِيّ - [ نهي ] : آنچه كه بى پايان باشد ، - الصِّفْر : متحولى است كه از صفر شروع مىشود چه موجب و يا چه منفى باشد . اللَّانِهَايَة - [ نهي ] : بى نهايت . لاهَى - مُلَاهَاةً [ لهو ] الشيءَ : به آن چيز نزديك شد ، - الغلامُ الفِطَامَ : كودك به زمان از شير گرفتگى نزديك شد ، - ه : به او نزديك شد ، با او نزاع و كشمكش كرد . اللَّاهِج - بالشيءِ : كسى كه با تأني و پايدارى كارى را دنبال كند ؛ « الفَصِيلُ اللَّاهِج » : گوساله كه به شير خوردن از پستان مادر عادت كرده باشد . اللَّاهِز - فا ، كوه يا تپه كه راه را تنگ كرده باشد و هرگاه دو كوه به هم پيوسته باشند و راه باريكى ميان آنها باشد به آن دو « لَاهِزَان » گويند . لاهَسَ - مُلَاهَسَةً [ لهس ] على الطعام : با آزمندى به سوى غذا روى آورد ، - القومُ الَى الشَّىء : آن قوم به سوى آن چيز شتافتند و بر سر آن ازدحام به راه انداختند . اللَّاهِف - فا ( للمذكَّر و المؤنَّث ) ، ستمكش بيچاره كه دادخواهى و طلب يارى كند . اللَّاهِفَة - ج لَاهِفَات و لَوَاهِف : مؤنّث ( اللَّاهِف ) است . اللَّاهُوت : خداوندى ، اصل اين كلمه ( لَاه ) است كه به معناى ( إله ) مىباشد . در اين كلمه واو و تاء مبالغه است همچنان كه در جبروت و ملكوت اضافه شده است ؛ « عِلْمُ اللَّاهُوت » : دانشى است كه در آن از عقايد و افكار متعلق به خدا بحث مىشود ؛ « اللَّاهُوتُ النَّظري » : علم عقايد ؛ « اللَّاهُوتُ الأَدبيّ » علم