فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
736
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
كه واحد ( كُلْيَتَيْن ) است ، دو غُده در سمت راست و چپ و پيوسته به استخوان دو طرف پهلوى انسان است و كار آنها تصفيه و بيرون كردن ادرار از خون است ، - مِنَ الْقَوس : فاصله ى سه وجب از دسته ى كمان است ، - مِن السّحاب : دامنه و قسمت پائين ابر . الكُلِّيَّة - [ كلّ ] : دانشكده يا مدرسهء عالى ؛ « كُليَّة الشيءِ » : مجموعهء كامل هر چيزى ؛ « اخَذَ بِكُلِّيَّتِه » : همه ى آن چيز را گرفت . الكَلِيل - ج كِلَال [ كلّ ] : خسته و ناتوان ؛ « بَصَرٌ كليل » : چشم كم سو : « سَيفٌ كليلٌ » : شمشير كُند . الكَلِيم - ج كَلْمَى : مجروح ، زخمى ، - ج كُلَمَاء : آنكه با تو سخن گويد ، همسخن ؛ « كليمُ اللَّه » : لقب حضرت موسى ( ع ) است . كَمْ - استفهام يا پرسش عددى است ؛ « كم درهماً لك » : چند درهم ( پول نقره يا فلزى ) دارى ؟ كه در اينجا ( درهماً ) مميّز كم استفهاميّه است كه همواره منصوب بوده و مجرور كردن آن جايز نمىباشد . و گاهى ( خبريّه ) به معناى بسيار مىآيد مانند « كم عَبدٍ او كم عبيدٍ مَلَكْتُ » : چه بسيار بنده و غلام داشتم . در اينجا ( عَبْدٍ ) تمييز كم خبرى است كه وجوباً به ( مِنْ ) مضمرة مجرور است و هرگاه حرف ( كم ) از تميز خود فاصله گيرد منصوب مىشود مانند « كم لي عبداً » : چه بسيار غلام دارم . كَمَّ - - كَمّاً [ كمّ ] الشيءَ : آن چيز را پوشانيد و پنهان كرد ، - البَعِيرَ : دهان شتر را با پوزبند بست ، - النّاسُ : مردم جمع شدند ، - تِ النَّخْلَةُ : نخل خرما غلاف شكوفههاى خود را بيرون آورد . كُمَّ - [ كمّ ] تِ النخلةُ : مترادف ( كَمَّتَ ) است . الكُمّ - ج أَكْمَام و كِمَمَة [ كمّ ] : آستين جامه و پيراهن . الكَمّ - [ كمّ ] : اندازه و كميت . الكِمّ - ج أكِمَّة و أَكْمَام و كِمَام و أَكَامِيم [ كمّ ] : غلاف شكوفه يا ميوه يا خوشهء خرما كه پس از شكافته شدن از آن شكوفه و ميوه بيرون آيد . كَمَى - - كَمْياً [ كمي ] شهادتَه و غيرَها : گواهى خود و جز آن را پنهان كرد ، - نَفْسَه : خود را با زره و كلاه خُود پوشانيد . كَمَّى - تَكْميَةً [ كمي ] نَفْسَه : خود را پنهان كرد . الكَمَّاء - [ كمأ ] : فروشنده ى قارچ يا سماروغ ، آنكه سماروغ را براى فروش جمع آورى كند . الكُمَاج - گونه اى نان ، نان كماج . اين واژه فارسى است . الكُمَاجَة - واحد ( الكُمَاج ) است . الكِمَاد - گرم كردن اندام با پارچه و مانند آن ، كمپرس زخم يا عضوى كه درد كند ، اسم است از ( كَمَدَ القَصّارُ الثوبَ ) . الكِمَادَة - كمپرس زخم يا عضوى كه درد كند با پارچه ى گرم . الكَمَّاشَة - ميخ كِش ، گاز انبر . الكَمَال - مص ، اسم مصدر است . الكَمَالِيَّات - اشياء غير ضرورى در زندگى روزمرّه . الكِمَام - [ كمّ ] : پوزبند حيوان كه چيزى را نگزد و يا نخورد . الكِمَامَة - [ كمّ ] : مترادف ( الكِمَام ) است ، كاسهء پشت گُل ، غلاف شكوفه ى خرما . كَمَأَ - - كَمْأً [ كمأ ] ه : به او سماروغ خورانيد . كَمِئَ - - كَمَأَ [ كمأ ] : پنهان شد ، - تْ يَدُه مِنَ الْبَردِ اوِ الْعَمَل : دستش از سرما شكاف برداشت و مانند سماروغ شد . الكَمْء - [ كمأ ] : مص ، - اكْمُؤ و كَمْأة ( ن ) : گونه اى قارچ از رسته ى ( الكمئيّات ) است كه در زير زمين رويد . رنگ آن تيره و از آن غذاى خوشمزه تهيه كنند . الكِمْبِيَالة - ( ت ) : سفته ، سند ، حواله ى كتبى . الكَمْبيُو - ( ت ) : صرافى و تبديل پول و ارز . اين واژه ايتاليائى است . كَمَتَ - - كَمْتاً الغيظَ : خشم را پنهان كرد . كَمَتَ - - كَمْتاً و كَمَاتَةً و كَمَاتَةً و كُمْتَةً الفرسُ : اسب سرخ رنگ مايل به سياهى شد . كَمَّتَ - تَكْمِيتاً [ كمت ] الثوب : پيراهن را به رنگ سرخ مايل به سياهى در آورد . كُمِّتَ - [ كمت ] تِ الخمرُ أو الفرسُ و غيرهُما : مي يا اسب و جز آنها به رنگ سرخ مايل به سياهى در آمدند . الكُمَّة - [ كمّ ] : كُلاه گرد يا عمامه ، هر ظرفى كه با آن چيزى را بپوشانند . الكُمْتَة - رنگ كُمَيتْ ( سرخى مايل به سياهى ) . الكُمَّثْرَى - ( ن ) : گلابى ، نام ديگر آن ( الإِجَّاص ) است . الكُمَّثْراة - ( ن ) : يك دانهء گلابى . الكَمْخَة - چركى كه بر روى ظرف و جز آن ظاهر شود . كَمَدَ - - كَمْداً و كُمُوداً القصَّارُ الثوبَ : گازر جامه را كوبيد . كَمِدَ - - كَمَداً : چهرهء او گرفته شد ، - الرَّجُلُ : قلب او در اثر اندوه و غم درد گرفت ، - الثَّوبُ : لباس كُهنه شد و رنگ آن دگرگون گرديد . كَمَّدَ - تَكْمِيداً [ كمد ] العضوَ : عضو را با قرار دادن پارچه بر روى آن گرم كرد . الكَمْد - دگرگونى و گرفتگى رنگ چهره ، غم و اندوه سخت . الكَمَد - مُرادف ( الْكَمْد ) است . الكَمِد - آنكه در اثر ناراحتى و اندوه دچار بيمارى قلبى شده باشد . الكُمْدَة - مُرادف ( الْكَمْد ) است . كَمَرَ - - كَمْراً ه بالغِطاء : او را طورى پوشانيد كه چيزى از آن پيدا نشود . اين واژه در زبان متداول رايج است . الكَمَر - ( ب ) : هر ساختمان طاق دار ضربى مانند پلها ، كمربندى كه در آن پول نهند . كَمْرَكَ - كَمْرَكَةً [ كمرك ] البضاعةَ : عوارض گمركى را پرداخت . ( اين كلمه فارسى