فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

733

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

چنانچه ( ما ) ى مصدريّه ظرفيّه به آخر آن در آيد معناى تكرار را مىرساند مانند « كُلَّمَا أتَاكَ زيدٌ اكْرِمْه » : هر زمان كه زيد نزد تو آيد به او عطا كن ، و گاهى صفت براى نكره مىشود يا براى معرفه كه در اين صورت دلالت بر كامل بودن آن است و به منتهاى وصف خود مىرسد مانند « هُوَ الْعَالِمُ كُلُّ العَالِم » يعنى او دانشمندى به تمام معناى دانشمندى است و گاهى تأكيد بر معرفه و يا نكرهء محدوده مىشود مانند « سَجَدَ الْمَلَائكةُ كُلُّهم » : همه فرشتگان سجده كردند ؛ « اقَمْنَا حَوْلًا كاملًا كُلَّه » : يكسال تمام اقامت گزيديم و حكم لفظ ( كُلّ ) مفرد و مذكر بودن است كه معناى آن بر حسب آنچه بدان اضافه شود مىباشد . پس اگر بر نكره اضافه بشود مراعات معنى لازم مىگيرد و ضمير بعد از آن مفرد و مذكر مىآيد مانند « وَكُلُّ شَىءٍ فَعَلُوه بِحِكْمَة » : هر كارى كه كرده‌اند با حكمت بوده است و گاهى مفرد مؤنّث آيد مانند « كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوتِ » : هر كسى طعم مرگ را مىچشد و نيز مثنى آيد مانند « وَكُلُّ رَفيقَي كُلِّ رَحْلِ وَانْ هُما » و نيز جمع مذكر آيد مانند « وَكُلُّ اناسٍ سَوفِ تدخُلُ بَيْنَهم » ، و همچنين جمع مؤنث آيد مانند « و كُلُّ مُصيباتِ الزَّمان وَجَدْتُها » : و اگر بر معرفه اضافه شود مراعاة لفظ و معناى آن جايز است مانند « كُلُّ القَوْمِ حَضَرَ او كُلُّ القَوْمِ حَضَرُوا » : و اگر اضافه حذف شود نيز مراعاة لفظ و مراعاة معنى جايز است مانند « كُلٌّ حَضَرَ وَكُلُّ حَضَرُوا » : و گاهى چنانچه مقدَّر مفرد و نكره باشد بايد به صورت مفرد آيد و اگر جمع باشد به صورت جمع آيد كه در اينجا تنوين عوض از مضافٌ اليه است و تقدير آن چنين است « كُلُّ وَاحِدٍ » در مفرد و « كُلُّهُمْ » در جمع و اگر كُلّ بعد از نفى قرار گيرد نفى براى همه نخواهد بود مانند « ما جَاءَ كُلُّ القَومِ » يعنى بعضى از آن قوم آمدند و اگر نفى بعد از كُلّ قرار گيرد نفى براى همه مىباشد مانند « كُلُّهمْ لم يَقُومُوا » يعنى هيچ يك از آنها بر نخواستند ، ( الْ ) بر سر كُلّ در نمىآيد مگر آنكه عوض از مضافٌ اليه باشد يا آنكه لفظ آن مراد باشد مانند : « الْكُلُّ لإِحَاطَةِ الأَفْراد » . الكَلّ - [ كلّ ] : مص ، بر مفرد و غيره اطلاق مىشود و گاهى جمع مذكر و مؤنث آن بگونهء ( كُلُول ) مىآورند كه به معناى ناتوان است ، شخص سنگين كه در او خيرى نباشد ، پشت چاقو يا شمشير ، بلائى كه حادث شود ، اهل و عيال ، وكيل ، يتيم ، سنگينى ، بُت ، كسى كه نه فرزند دارد و نه پدر ؛ « سَيْفٌ كَلُّ » : شمشير كند . كِلَا - [ كلو ] : اسمى است كه لفظ آن مفرد و معناى آن مثنى است و با مذكر تأكيد مىشود و همواره چه از نظر لفظ و يا معنى اضافه بر يك كلمه معرفه كه دلالت بر دو نفر داشته باشد مىشود . هرگاه به اسم ظاهر اضافه شود الف آن به حال خود باقى مىماند و اعراب آن تقديرى مىشود مانند « رَأَيْتُ كِلا الرَّجُلَينِ » و اگر به ضميرى اضافه شود اعراب آن اعراب مثنّى خواهد بود مانند « جَاءَ الرَّجُلَانِ كِلَاهُما » و « رَأَيْتُ الرَّجُلَينِ كِلَيْهما » و اگر ضمير بر آن اعاده شود مراعات لفظ در مفرد بودن جايز است مانند « زَيْدٌ وَعَمْروٌ كِلَاهُما قائِمٌ » و اين افصح است ، اما مراعات معنى نيز جايز است مانند « كِلاهُما قَامَا » و « زَيْدٌ و عمرٌو كِلَاهُمَا قَائِمانِ » كه كمتر به كار مىرود و در جمله « كِلَاهُما مُحِبٌّ لِصَاحِبه » مراعات لفظ مىشود زيرا به معناى « كُلُّ مِنهما » مىباشد . كَلَى - - كَلْياً [ كلي ] الرجُلَ : به كليهء او زد و آن را به درد آورد . الكُلَى - [ كلي ] : جمع ( كُلْيَة ) است ، - مِن الطَّيْر : چهار پر كه در بال پرنده است ؛ « كُلىَ الوادي » : اطراف و پيرامون دره . الكَلَّاء - [ كلأ ] : لنگرگاه كشتى ، ساحل رودخانه . الكَلَاب : ديوانگى سگ ، هارىِ سگ . الكُلَّاب - ج كَلَالِيب : قلَّاب ، قلَّاب آهنى كه اسب سوار پاى خود را در آن قرار مىدهد ، چوبى كه با آن پشت درب را مىبندند ، ميله كج و آهنى كه با آن آتش را تكان مىدهند و جابه جا مىكنند . الكَلَّاب - ج كَلَالِيب : سگبان ، آموزش دهندهء سگهاى شكارى ، قلابى سر كج كه بر آن گوشت و غيره آويزند ، آهنى كه در يك طرف هودج قرار مىگيرد . الكُلَاح - يقال « عام كُلَاحٌ » : سالى سخت و تنگ . الكَلَّاس - آهك ساز ، آهك فروش ؛ « سَيْفٌ كَلَّاس » : شمشير بُرنده . الكَلاسِيكِيَّة - أو الأَدب الكلَاسِيكيّ : روش ادبيات كلاسيكى بر طبق برنامه‌هاى ادبى لاتينى و يونانى . الكَلَاكِل - [ كلكل ] : گروهها و جمعيتها . الكَلَالَة - [ كلّ ] : خستگى ، كسى كه پدر و فرزند ندارد . الكَلَالِيب - « كَلَالِيبُ البازي » : چنگالهاى باز ؛ « كَلَالِيبُ الشَّجَر » : خارهاى درخت . الكُلَام - زمين سخت و محكم . الكَلَام - سخن ؛ « عِلْمُ الكَلَامِ » : از علوم شرعيه اسلامى است كه دربارهء ذات و صفات بارى تعالى و احوال كائِنات از مبدأ و معاد بحث مىكند . كَلأَ - - كَلأً و كِلأً و كِلَاءَةً [ كلأ ] اللَّه فلاناً : خدا او را نگهدار باشد ، - النَّجْمَ مَتىَ يَطْلَع : پىگيرى كرد كه چه وقت ستاره در مىآيد ، - بَصَرَه فى الشَّىءِ : چند بار به چيزى نگاه و تأمل كرد ، - ه بِالسَّوط : او را با شلاق زد ، - كَلأً و كُلُوءَةً الدَّيْنُ : پرداخت بدهى به تأخير افتاد ، - عُمْرُه : عمر او پايان يافت ، - كَلأً المكانُ : علف و گياه در آنجا فراوان شد ، - تِ النَّاقَةُ : شتر علف و گياه خورد . كَلِئَ - - كَلأً [ كلأ ] المكانُ : در آن مكان گياه و علف فراوان شد ، - تِ النَّاقة : شتر گياه و علف خورد . كَلأَ - تَكْلِيئاً و تَكْلِئَةً [ كلأ ] السفينةَ : كشتى را به ساحل نزديك كرد ، - الرَّجُلَ : آن مرد را