فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

725

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

الكَرَّة - ج كَرَّات [ كرّ ] : حملهء جنگى ، شب و روز كه بدان « كَرَّتَان و قَرَّتان » گويند ، - ( ع ح ) : عبارت از يكصد هزار است . « كَرَّةً اخْرى » : حملهء ديگرى ؛ « كَرَّةً بَعْدَ كَرَّةٍ » : حمله‌هاى پى در پى . الكَرْتُون - كاغذ مقوّى ، كارتن . كَرَجَ - - كَرْجاً الشيءُ : آن چيز افتاد و غلطيد . اين كلمه در زبان متداول رايج است . كَرِجَ - - كَرَجاً الخبزُ : نان فاسد شد و كپك سبز زد . كَرَّجَ - تَكْرِيجاً [ كرج ] الخبز : مرادف ( كَرِجَ ) است و در زبان متداول بر آن ( عَفَّنَ ) اطلاق مىشود . الكُرْج - چيزى است بگونهء مهره كه بر سر آن بازى كنند ، نژادى از مردم ( گرجيان ) . الكُرّج - مهرهء بازى . الكُرْجِيّ - مفرد ( الكُرْج ) است ، گرجى . كَرْدَسَ - كَرْدَسَةً [ كردس ] : با گامهاى نزديك بهم بسان شخص پاى بسته راه رفت ، - الْخَيْلَ : اسبان را جمع آورى كرد و به گونهء گلهء اسب در آورد ، - الشّىء : آن چيز را محكم بست ، - ه : او را بر زمين افكند ، - الحِمَارَ : خر را به سختى راند . كُرْدِسَ - [ كردس ] : دست و پاى آن مرد جمع شدند . كَرَّرَ - تَكْرَاراً و تَكْرِيراً و تَكِرَّةً [ كرّ ] الشيءَ : آن چيز را پياپى اعاده و تكرار نمود . كَرَزَ - - كُرُوزاً : داخل شد ، - كَرْزاً : با كتاب انجيل مقدس پند و موعظه كرد . اين كلمه سريانى است . الكُرْز - ج أكْرَازا و كِرَزَة : خورجين چوپان ، جوال كوچك . الكَرَز - ( ن ) : درخت آلبالو و يا گيلاس از رستهء ( الْوَرْدِيَّات ) است . مركز اصلى آن ايران و در ساير سرزمينهاى معتدل كاشت مىشود . اين كلمه يونانى است . الكَرَزَة - ( ن ) : مفرد ( الكَرَز ) است . كَرَّسَ - تَكْرِيساً [ كرس ] البناءَ : ساختمان را پى ريزى كرد ، - الشَّىء له : آن چيز را ويژهء او ساخت ، - نفسَه على الشَّىءِ : خود را براى آن كار آماده ساخت ، - الأسقُف البِيعَةَ او الأَوَانِي الكَنَسِيّة و غيرَها : اسقف كليسا اثاث كليسا را وقف خدمت و عبادت كرد . الكَرَسْتَه - في اصطلاح السكَّافين : چرم كه از آن كفش سازند ؛ « تَاجِرُ الكَرَسْتَه » : بازرگان پوست و چرم . اين كلمه تركى است . كَرْسَعَ - كَرْسَعَةً [ كرسع ] الرجُلُ : آن مرد دويد ، - فلاناً : بر سر مفصل دست فلانى ضربه زد . الكِرْسَنَّة - ( ن ) : گياهى است از رستهء ( القَطَّانِيّات ) به معناى گاودانه كه دانه اش به اندازهء نخود در غلاف است و آذوقهء دام و ستور بويژه گاوان مىباشد . الكِرْسِنَّة - ( ن ) : مرادف ( الكِرْسنَّة ) است . الكُرْسُوع - ج كَرَاسِيع [ كرسع ] : استخوان مچ دست از طرف انگشت كوچك ؛ « كُرْسُوع القَدَم » : مفصل مچ پا از طرف ساق پا . الكُرْسِيّ - ج كَرَاسِيّ و كَرَاسٍ : صندلى ، تخت ؛ « كُرْسِيُّ الملكِ » : تخت شاهى ؛ « الكُرْسِيُّ الرسوليُّ » : مركز كار پاپ بزرگ ؛ « كُرْسِيُّ الأُسْقف » : مركز اقامت اسقف مسيحى ؛ « كُرْسِيُّ الجوزاء » ( فك ) : ستارهء جوزا . كَرِشَ - - كَرَشاً الجلدُ : آتش به پوست خورد و منقبض شد . كَرَّشَ - تَكْرِيشاً [ كرش ] : روى در هم كشيد ، غذا را با گوشت و چربى در شكمبه حيوان پخت . الكِرْش - ج كُرُوش : شكمبهء حيوانات سمدار بمنزلهء معده در انسان است . اين كلمه مؤنث است ، - ج اكْرَاش و كُرُوش : عطردان يا كمد لباس ، گروهى از مردم ، خانوادهء مرد ، فرزندان كوچك او ، - ن : نام گياهى است در بهترين چراگاهها . الكَرِش - ج كُرُوش : مرادف ( الكِرْش ) است ، - ج اكْراش و كُرُوش : به معناى ( الكِرْش ) است ؛ « كَرِشُ القومِ » : بيشترين آن قوم ؛ « كَرِشُ كُلِّ شيء » : مجتمع هر چيزى . الكَرْشَاء - زن شكم گنده يا توانگر ؛ « قَدَمٌ كَرْشَاء » : پاى پر گوشت كه كف آن تخت و انگشتان آن كوتاه باشد ؛ « أتانٌ كَرْشَاء » : ماده الاغ كه داراى تهيگاه بزرگ باشد ؛ « دَلْوٌ كَرْشَاء » : دلو بزرگ . الكَرْشَنَة - نوشتن حروف عربى با حروف غير عربى يا بر عكس . الكَرْشُوني - الفاظ عربى كه با حروف سريانى نوشته شده باشد - اين كلمه سريانى است . كَرَعَ - - كَرْعاً ه : بر او تير انداخت و تير به پاچهء پايش خورد ، - كَرْعاً و كُرُوعاً فى الْمَاءِ اوِ الإِنَاءِ : گردن خود را به سوى آب دراز كرد و با دهان از ظرف آب نوشيد . كَرِعَ - - كَرَعاً : از درد دست و پاى ناليد ، جزئى غذاى پاچه خورد ، دست و پاى او باريك شد ، تِ السَّاقُ : ساق پاىِ باريك شد ، - تِ السَّماءُ : آسمان باريد ، - كَرْعاً و كُرُوعاً فى المَاءِ أَو الإِنَاءِ : به معناى ( كَرَع ) است . الكَرْع - مرادف « الْجَرْع » است و در زبان متداول رايج است . الكَرَع - مص ، مانده ى آب كه با دهان از آن نوشيده باشند ، دست و پاى ستور ، مردم پست و فرومايه ، پست فطرت : اين كلمه در مفرد و جمع يكسان به كار برده مىشود ؛ « رَجُلٌ كَرَعٌ » : مرد پست ؛ « رِجالٌ كَرَعٌ » : مردان پست . كَرْفَسَ - كَرْفَسَةً [ كرفس ] : بسان شخص پاى بسته راه رفت ، - الْبَعِيرَ : شتر را با ريسمان محكم بست . الكُرْفُس - ( ن ) : پنبه . الكَرَفْس - ( ن ) : كرفس ، نام گياهى از رستهء ( الخيميّات ) است كه داراى خواص غذائى و پزشكى مىباشد . اين كلمه سريانى است . الكَرْكَدَّن - ( ح ) : كرگدن ، جانورى است با اندام درشت و پوست بدنش بدون كرك است و پاهايش كوتاه و كلفت مىباشد و بر سرش يك شاخ و گاهى دو شاخ بر روى هم دارد . نام ديگر اين جانور ( المِرْمِيس ) يا ( وَحِيدُ الْقَرْن ) است . اين كلمه فارسى است . كَرْكَرَ - كَرْكَرَةً [ كركر ] الرجُلُ : آن مرد خنديد ، - فى الضّحْك : با صداى بلند خنديد ، - بِالدَّجاجه : بر مرغ بانگ زد ، - الشَّىءَ : آن چيز را چند بار تكرار كرد ، - الرَّحى : سنگ