فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

718

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

اندوهناك و شكسته دل باشد . كَأَيِّن - مُرادف ( كَأَيٍّ ) است . كَبَّ - - كَبّاً [ كَبّ ] الإناءَ : ظرف را برگردانيد يا وارونه كرد ، - الرَّجُلَ عَلى وَجْهِه وَلِوَجْهِه : آن مرد را بر زمين زد ، - الشَّىءُ : آن چيز سنگين شد ، - الغَزْلَ : نخهاى ريسته را به صورت كلاف در آورد . الكُبّ - [ كبّ ] ( ن ) : گياهى است بگونهء ( حَمْض ) ، گياه ترشك ، شوره گياه . كَبَا - - كَبْواً و كُبُوّاً [ كبو ] لوجهه : از روى بر زمين افتاد ، - تِ النَّارُ : خاكستر روى آتش را پوشانيد ، - الجمرُ : آتش شعله ور شد ، - الغُبارُ : گرد و خاك برانگيخته شد ، - الرَّجُلُ عند العامَّة : در حال خواب و بيدارى بود و در زبان متداول به اين معنا تلقّى مىشود ، - الزَّنْدُ : آتش زنه روشن نشد ، - السَّهْمُ : تير به هدف نخورد ، - النُّورُ : روشنائى كم شد ، - لونُ الصُّبْحِ وَالشَّمْسِ : رنگ خورشيد و يا بامداد تيره شد ، - النَّبتُ : گياه خشك و پژمرده شد ، - الشَّىءَ : آن چيز را بريد و برد ، - البَيْتَ : خانه را جاروب كرد . كَبَّى - تَكْبِيَةً [ كبو ] النارَ : بر روى آتش خاكستر ريخت ، - ثَوْبَه بالكِيَاءِ : پيراهن خود را با بخار عود خوشبو كرد . الكِبَاء - ج كُبَّى [ كبو ] : چوب بخور ( عود ) . الكُبَاب - [ كبّ ] : شنهاى موج دار ، شتران و گوسفندان بسيار . الكَبَاب - [ كبّ ] ( ط ) : كباب ، كُبّه يا كُتلت ، غذاى كوفته يا كوبيده اعَم از سرخ كرده يا پخته . الكُبَاد - درد كبد . الكَبَّاد - ( ن ) : مترادف ( الأترجّ ) و به معناى ترنج است . اين واژه در زبان متداول رايج است . الكُبَار - شخص بزرگ ، و الا مقام . الكُبَّار - به معناى ( الكَبِير ) است . الكُبَاس - كسى كه سر در گريبان كند و بخوابد ، آنكه داراى سرى بزرگ است . فربه ؛ ( هامَةٌ كُبَاسٌ ) : سر بزرگ و گرد . الكِبَاسَة - ج كَبَائِس : خوشهء خرما بسان خوشهء انگور . الكِبَاش - جمع ( كَبْش ) است ، قهرمانان ، پهلوانان . الكَبَّاش - دارندهء قوچها ، قوچ دار . الكُبَاكِب - ج كَبَاكِب [ كبكب ] : آنكه اندامى گرد و جسمى خُرد داشته باشد . كَبَّبَ - تَكْبِيباً [ كبّ ] : كباب سرخ كرد . كَبَتَ - - كَبْتاً ه : او را بر زمين زد ، او را مرخص كرد ، او را زبون كرد ، او را رسوا كرد ، - او را شكست داد ، با خشم به او پاسخ داد ؛ « كَبَتَ فُلانٌ غيظَه فى جوفه » خشم خود را آشكار نكرد ، او را نابود كرد . الكُبَّة - ج كُبَب [ كبّ ] : سنگينى ، شتران درشت ، گروه اسبان ، حمله ى جنگى ، يكى از ورقهاى بازى كه به شكل دل مىباشد ، غذاى كوفتهء گوشتى كه با برغول سازند ؛ « كُبَّةُ الحِيلَةِ » : غذاى برغول بدون گوشت ؛ « كُبَّةُ الغَوْلِ او الخَيوط » : كلاف نخ . الكَبَّة - [ كبّ ] : گروهى از مردم ، حمله كردن در جنگ ؛ « كَبَّة النَّارِ » : قسمت بيشتر آتش . كَبْتَلَ - كَبْتَلَةً [ كبتل ] الشىءَ : آن چيز را جمع آورى كرد ، اين واژه در زبان متداول رايج است . كَبَحَ - - كَبْحاً ه عن الحاجةِ : نياز او را بر نياورد ، - جَمَاحَه : او را فروتن و فرمانبردار كرد ، - ه بِالسَّيْف : با شمشير او را زد ، - الدَّابَّةَ بِاللجامِ : لگام ستور را گرفت و كشيد تا آن را از رفتن باز دارد ، - الْحَائِطُ السَّهَم : تير را ديوار برگردانيد و به آن فرو نرفت . كَبَدَ - - كَبْداً ه : بر كبد او زد ، - الأَمْرَ : قصد آن كار نمود ، - البردُ القَوْمَ : سرما مردم را به تنگنا انداخت . كَبِدَ - - كَبَداً : از درد كبد ناله كرد . كُبِدَ - مُرادف ( كَبِدَ ) است . كَبَّدَ - تَكْبِيداً [ كبد ] تِ الشمسُ السماءَ : خورشيد در ميان آسمان قرار گرفت . الكَبْد - ج أَكْبَاد و كُبُود من الأَمعاء ( ع ا ) : مُرادف ( الكِبْد ) است . اين كلمه مذكر و مؤنث است ، - مِنَ السَّماءِ : ميان آسمان . الكِبْد - ج أكْبَاد و كُبُود من الأَمعاء ( ع ا ) : جگر ، كبد انسان كه در اطراف راست شكم قرار دارد . كاربرد اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان است . الكَبَد - بزرگى شكم ، ميان شن و ماسه ، سختى ، دشوارى ، هوا ، - مِنَ السَّماءِ : ميان آسمان . الكَبِد - ج أَكْباد و كُبُود : طرف ، داخل بدن ، ميان هر چيزى ، بيشترين هر چيزى ، - مِنَ الأَمْعاءِ ( ع ا ) : كبد انسان است ؛ « كَبدُ الأَرْض » : معادن زمين كه داراى سيم و زر و مانند آن باشد ، ( كَبِدُ القَوْسِ ) : ميان دو طرف قبضهء كمان . الكَبْدَاء - مؤنّث ( الأَكْبدَ ) است ، رمل توده ميانه بزرگ ، كمانى كه قبضه اش كف دست را پُر كند ، آسياب دستى ، ميانهء آسمان . الكَبْدَة - اسم مرّة از ( كَبَدَ ) است ، مهرهء دستى . الكَبَدِيَّة - ( ن ) : نام گياهى است شبيه به خزه كه در جاهاى نمناك مىرويد . كَبَرَ - - كَبْراً فلاناً بالسِّنّ : از او سالمندتر بود . كَبِرَ - - كِبَراً و مَكْبِراً في السنَّ : پير و سالمند شد . كَبُرَ - - كِبَراً و كُبْراً و كُبَارَةً في القَدْرِ : بزرگ شد ، هيكل دار شد ، - عليه الأَمرُ : امر بر او سخت و سنگين شد . كَبَّرَ - تَكْبِيراً و كُبَّاراً [ كبر ] : تكبير و اللَّه اكبر گفت ، - الشَّىءَ : آن را بزرگ كرد . الكُبْر - بيشترين قسمت از چيزى ، بزرگى و بلند مرتبگى . الكِبْر - بيشترين قسمت از چيزى ، بزرگى و بلند مرتبگى ، زورگوئى ، گناه بزرگ . الكَبَر - أو الأَصَف ( ن ) : گياه خاردارى است از نوع ( الكبِريَّات ) كه داراى گلهاى زيبا و سفيد رنگ است ، - ج كِبَار وَاكْبَار : طبل .